پارت ۳۰
پارت ۳۰
صبح روز بعد...
آریانا از همان لحظهای که وارد مدرسه شد، حس میکرد چیزی تغییر کرده.
همهچیز عادی به نظر میرسید؛ دانشآموزها در راهروها بودند، صدای خنده از کلاسها میآمد...
اما خودش نمیتوانست آن عکس و حرفهای مدیر را از ذهنش بیرون کند.
«همهی حقیقتها برای دانستن ساخته نشدن.»
آریانا وارد کلاس شد.
جونگکوک هنوز نیامده بود.
برای اولین بار، نبودنش باعث شد آریانا نگران شود.
چند دقیقه بعد در کلاس باز شد.
جونگکوک وارد شد.
اما بهجای اینکه سر جایش بنشیند، مستقیم به سمت آریانا آمد.
ـ بیا.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ کجا؟
ـ یه جای خلوت.
ـ چرا؟
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط گوشیاش را جلوی آریانا گرفت.
روی صفحه، یک عکس دیده میشد.
همان عکس قدیمی جین...
اما این بار روی گوشهی تصویر با خودکار قرمز علامت زده شده بود.
آریانا با دقت نگاه کرد.
ـ این چیه؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ دیشب یکی اینو برام فرستاده.
آریانا اخم کرد.
ـ کی؟
ـ شماره ناشناس.
ـ چی نوشته بود؟
جونگکوک صفحه را پایین کشید.
پیام فقط یک جمله داشت:
«به عکس دقت کن. چیزی که میبینی، تمام حقیقت نیست.»
آریانا دوباره به عکس نگاه کرد.
چند ثانیه بعد، چشمهایش گرد شد.
ـ جونگکوک...
ـ چی؟
ـ اون ماشین.
انگشتش را روی گوشهی عکس گذاشت.
ـ پلاکش مشخصه.
جونگکوک سریع گوشی را از او گرفت و تصویر را بزرگ کرد.
پلاک ماشین واقعاً تا حدی قابل خواندن بود.
جونگکوک زیر لب گفت:
ـ باورم نمیشه...
ـ میشناسیش؟
ـ آره.
آریانا منتظر ماند.
جونگکوک با صدایی آرام گفت:
ـ این ماشین...
مال مدیر مدرسه بود.
چند دقیقه بعد، هر دو در راهروی طبقهی دوم ایستاده بودند.
آریانا گفت:
ـ باید بریم دفترش.
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون اگه واقعاً چیزی برای پنهان کردن داشته باشه، با دیدن این عکس میفهمه ما بهش شک کردیم.
آریانا آهسته گفت:
ـ پس باید اول مدرک بیشتری پیدا کنیم.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ دقیقاً.
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
هر دو برگشتند.
سوآ آنجا ایستاده بود.
چند لحظه به آنها نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ میدونستم بالاخره پیداش میکنید.
جونگکوک اخم کرد.
ـ چی رو؟
سوآ جلو آمد.
ـ حقیقت رو.
آریانا پرسید:
ـ تو از اول میدونستی؟
سوآ نگاهش را به جونگکوک دوخت.
ـ من بیشتر از چیزی میدونم که فکر میکنید.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ پس حرف بزن.
سوآ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ اون شب...
جین با کسی دعوا کرده بود.
جونگکوک پرسید:
ـ با کی؟
سوآ لبهایش را به هم فشرد.
ـ با مدیر مدرسه.
جونگکوک خشکش زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای زنگ مدرسه در راهرو پیچید.
سوآ آرام عقب رفت.
ـ اگه میخواید حقیقت رو بفهمید...
امشب، ساعت هشت، برید خونهی قدیمی جین.
اونجا چیزی هست که پلیس هیچوقت پیدا نکرد.
و قبل از اینکه آریانا بتواند سؤال دیگری بپرسد، سوآ رفت.
جونگکوک به آریانا نگاه کرد.
ـ امشب نمیای.
آریانا ابرو بالا انداخت.
ـ ببخشید؟
ـ خطرناکه.
آریانا با همان شیطنت همیشگی لبخند زد.
ـ فکر کنم هنوز منو نشناختی.
جونگکوک آهی کشید.
ـ دقیقاً از همین میترسم...
اما چیزی که هیچکدام نمیدانستند این بود که...
کسی قبل از آنها به خانهی قدیمی جین رسیده بود.
و او چیزی را پیدا کرده بود که میتوانست تمام حقیقت را نابود کند.
پایان پارت ۳۰... #رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
صبح روز بعد...
آریانا از همان لحظهای که وارد مدرسه شد، حس میکرد چیزی تغییر کرده.
همهچیز عادی به نظر میرسید؛ دانشآموزها در راهروها بودند، صدای خنده از کلاسها میآمد...
اما خودش نمیتوانست آن عکس و حرفهای مدیر را از ذهنش بیرون کند.
«همهی حقیقتها برای دانستن ساخته نشدن.»
آریانا وارد کلاس شد.
جونگکوک هنوز نیامده بود.
برای اولین بار، نبودنش باعث شد آریانا نگران شود.
چند دقیقه بعد در کلاس باز شد.
جونگکوک وارد شد.
اما بهجای اینکه سر جایش بنشیند، مستقیم به سمت آریانا آمد.
ـ بیا.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ کجا؟
ـ یه جای خلوت.
ـ چرا؟
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط گوشیاش را جلوی آریانا گرفت.
روی صفحه، یک عکس دیده میشد.
همان عکس قدیمی جین...
اما این بار روی گوشهی تصویر با خودکار قرمز علامت زده شده بود.
آریانا با دقت نگاه کرد.
ـ این چیه؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ دیشب یکی اینو برام فرستاده.
آریانا اخم کرد.
ـ کی؟
ـ شماره ناشناس.
ـ چی نوشته بود؟
جونگکوک صفحه را پایین کشید.
پیام فقط یک جمله داشت:
«به عکس دقت کن. چیزی که میبینی، تمام حقیقت نیست.»
آریانا دوباره به عکس نگاه کرد.
چند ثانیه بعد، چشمهایش گرد شد.
ـ جونگکوک...
ـ چی؟
ـ اون ماشین.
انگشتش را روی گوشهی عکس گذاشت.
ـ پلاکش مشخصه.
جونگکوک سریع گوشی را از او گرفت و تصویر را بزرگ کرد.
پلاک ماشین واقعاً تا حدی قابل خواندن بود.
جونگکوک زیر لب گفت:
ـ باورم نمیشه...
ـ میشناسیش؟
ـ آره.
آریانا منتظر ماند.
جونگکوک با صدایی آرام گفت:
ـ این ماشین...
مال مدیر مدرسه بود.
چند دقیقه بعد، هر دو در راهروی طبقهی دوم ایستاده بودند.
آریانا گفت:
ـ باید بریم دفترش.
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون اگه واقعاً چیزی برای پنهان کردن داشته باشه، با دیدن این عکس میفهمه ما بهش شک کردیم.
آریانا آهسته گفت:
ـ پس باید اول مدرک بیشتری پیدا کنیم.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ دقیقاً.
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
هر دو برگشتند.
سوآ آنجا ایستاده بود.
چند لحظه به آنها نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ میدونستم بالاخره پیداش میکنید.
جونگکوک اخم کرد.
ـ چی رو؟
سوآ جلو آمد.
ـ حقیقت رو.
آریانا پرسید:
ـ تو از اول میدونستی؟
سوآ نگاهش را به جونگکوک دوخت.
ـ من بیشتر از چیزی میدونم که فکر میکنید.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ پس حرف بزن.
سوآ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ اون شب...
جین با کسی دعوا کرده بود.
جونگکوک پرسید:
ـ با کی؟
سوآ لبهایش را به هم فشرد.
ـ با مدیر مدرسه.
جونگکوک خشکش زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای زنگ مدرسه در راهرو پیچید.
سوآ آرام عقب رفت.
ـ اگه میخواید حقیقت رو بفهمید...
امشب، ساعت هشت، برید خونهی قدیمی جین.
اونجا چیزی هست که پلیس هیچوقت پیدا نکرد.
و قبل از اینکه آریانا بتواند سؤال دیگری بپرسد، سوآ رفت.
جونگکوک به آریانا نگاه کرد.
ـ امشب نمیای.
آریانا ابرو بالا انداخت.
ـ ببخشید؟
ـ خطرناکه.
آریانا با همان شیطنت همیشگی لبخند زد.
ـ فکر کنم هنوز منو نشناختی.
جونگکوک آهی کشید.
ـ دقیقاً از همین میترسم...
اما چیزی که هیچکدام نمیدانستند این بود که...
کسی قبل از آنها به خانهی قدیمی جین رسیده بود.
و او چیزی را پیدا کرده بود که میتوانست تمام حقیقت را نابود کند.
پایان پارت ۳۰... #رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۸۰
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط