{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۸

پارت ۲۸
جونگ‌کوک دست آریانا را گرفته بود و با قدم‌های سریع از راهرو عبورش می‌داد.
آریانا بالاخره دستش را کشید.
ـ جونگ‌کوک، وایسا!
جونگ‌کوک ایستاد.
ـ چی شده؟
ـ تو داری منو کجا می‌بری؟ چرا هر بار یه چیزی میشه، به‌جای توضیح دادن فقط میگی «بیا بریم»؟
جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت ماند.
ـ چون نمی‌دونم به کی می‌تونم اعتماد کنم.
آریانا با ناراحتی گفت:
ـ حتی به من؟
جونگ‌کوک فوراً جواب داد:
ـ به تو بیشتر از همه اعتماد دارم.
آریانا ساکت شد.
این جمله را اصلاً انتظار نداشت.
آن دو وارد کتابخانه‌ی مدرسه شدند؛ جایی که تقریباً هیچ‌کس آن ساعت نبود.
جونگ‌کوک در را بست.
ـ اینجا فعلاً امنه.
آریانا به او خیره شد.
ـ حالا توضیح بده.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
ـ برادرم، جین، اون روز تنها نبود.
آریانا آرام پرسید:
ـ یعنی چی؟
ـ یه نفر دیگه هم اونجا بود.
ـ کی؟
جونگ‌کوک نگاهش را پایین انداخت.
ـ هنوز نمی‌دونم.
ـ ولی پلیس پرونده رو دوباره باز کرده، درسته؟
جونگ‌کوک سرش را تکان داد.
ـ آره.
ـ پس چرا حقیقت رو به پلیس نمی‌گی؟
جونگ‌کوک با تلخی خندید.
ـ چون چیزی برای گفتن ندارم. بیشتر چیزایی که یادمه، مربوط به همون روزه...
ـ چه چیزایی؟
جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ بارون شدید بود... جین عصبانی بود... یه ماشین مشکی...
آریانا با دقت گوش می‌داد.
ـ بعد چی؟
جونگ‌کوک دستش را روی صورتش کشید.
ـ بعدش فقط صدای ترمز رو یادمه.
سکوت.
ـ وقتی چشمام رو باز کردم... جین دیگه کنارم نبود.
آریانا آرام گفت:
ـ جونگ‌کوک...
ـ همه فکر کردن من مقصرم.
ـ ولی تو که فقط یه بچه بودی.
جونگ‌کوک با صدای گرفته گفت:
ـ بهش قول داده بودم ازش مراقبت کنم.
چشم‌های آریانا پر از ناراحتی شد.
ـ تقصیر تو نبوده.
جونگ‌کوک برای چند ثانیه به او نگاه کرد.
ـ کاش خودمم می‌تونستم اینو باور کنم.
ناگهان صدای افتادن کتابی از قفسه بلند شد.
هر دو برگشتند.
یک کتاب روی زمین افتاده بود.
جونگ‌کوک سریع جلو رفت.
کتاب را برداشت.
داخلش یک پاکت سفید بود.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای جونگ‌کوک.»
دست‌های جونگ‌کوک لرزید.
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس همان شب...
یک ماشین مشکی کنار خیابان.
و جین که کنار ماشین ایستاده بود.
اما چیزی در عکس توجه آریانا را جلب کرد.
گوشه‌ی تصویر...
یک نفر دیگر هم ایستاده بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ جونگ‌کوک...
ـ چی؟
آریانا به عکس اشاره کرد.
ـ این آدم رو می‌شناسی؟
جونگ‌کوک عکس را نزدیک‌تر برد.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
بعد صورتش کاملاً سفید شد.
ـ نه...
ـ چی شده؟
جونگ‌کوک به سختی گفت:
ـ این...
مدیر مدرسه‌ست.
آریانا با ناباوری به عکس نگاه کرد.
ـ یعنی مدیر... اون شب اونجا بوده؟
جونگ‌کوک جواب نداد.
فقط عکس را محکم در دستش فشرد.
حالا پرونده‌ای که سال‌ها بسته مانده بود...
یک سرنخ تازه داشت.
و شاید...
خطر اصلی، خیلی نزدیک‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردند.
پایان پارت ۲۸... 🔥#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۹ |جونگ‌کوک هنوز به عکس خیره شده بود.آریانا آرام گفت:ـ...

پارت ۳۰ صبح روز بعد...آریانا از همان لحظه‌ای که وارد مدرسه ش...

پارت ۲۷ از آن روز به بعد، جونگ‌کوک حتی یک لحظه آریانا را تنه...

پارت ۲۶ صبح روز بعد...آریانا از لحظه‌ای که از خانه بیرون آمد...

پارت ۲۳ چند ثانیه...تمام آزمایشگاه در سکوت فرو رفت.آریانا به...

پارت ۴ | «تنبیه»روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند...و تنها چیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط