رویای بچگی ✨🪄
رویای بچگی ✨🪄
♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤
<ویو مامان یونگی>
یهو صدای داد اومد برگشتم دیدم پدرشه
(پدر یونگی)
پ.یونگی:دیگه می انقد بهت رو دادم به حرفم گوش نمیدی زود گمشو تو ماشین(داد)
_من به حرف شما گوشی نمیدم؟من که توی کل زندگیم شما برام تصمیم گرفتین
ولی توی انی مورد نمیزارم...من هیچ جا نمیام
+چخبره(خوابالود)
_مینا...
پ.یونگی:میگم گمشو توی ماشین(داد)
_نمیخوام و تو نمیتونی برای زندگیم تصمیم بگیری(داد)
پ.یونگی:نمیری؟باشه...بیاید ببریدش
دستیار هاش اومدن یونگی رو گرفتن
_ولم کنید من نمیخوام از کره برم ماماننن(داد)
م.یونگی:عک نمیکنی داری زیاده روی میکنی...اونم فقط بخاطر پول؟
پ.یونگی:باید جواب گستاخی هاش رو اینطروی بدم حقشه رفتی اونجا ادبش میکنن
+خواهش میکنم عمو ازتون خواهش میکنم نرید حداقل یونگی رو نبرید
پ.یونگی:چرا باید به حرف توی بچه گوش کنم..ها؟
پ.مینا:داداش بفهم چی میگی داری با دختر من حرف میزنی میدونی که؟
پ.یونگی:هرکی میخوای باش نمیزارم زندگی بچم بخاطر دختر تو و احساسات بچگانشون خراب یشه
پدربزرگ:بس کنید بهتره راه بیفتید از پرواز عقب میمونید
پ.یونگی:بیا سریع(روبه مامان یونگی)
<ویو لیا>[دختر عموی مینا و یونگی]
آه دختره ی چندش اخه چرا یونگی همش با اون خوب رفتار میکنه مگه من چی کم دارم تازه خوشگل هم هستم
نگاش کن داره گریه میکنه اه اه...
(علامت لیا*)
*اوخی...داری گریه میکنی(با خنده)
نظرت راجب اینکه یونگی قراره با من ازدواج کنه چیه
+چ..چی(شوکه)ب..ب...بابا...داره راست میگه
پ.مینا:(از اتاق میره بیرون)
+د..داری دروغ میگی...ا..اونترو دوست نداره این کارو میکنه
*ولی مجبوره(با خنده و از اتاق میره بیرون)
<ویو سوفی>
خیلی نگران مینام همش داره گریه میکنه نمیزاره کسی بره تو اتاقش
اوت لیا هم یسره داره اذیتش میکنه
همینجوری روی کاناپه ها به ردیف نشسته بودیم هیچ کس هم حرف نمیزد
یهو گوشی عمو(بابای مینا)زنگ خورد
پ.مینا:الو...بله بفرمایید...چی؟چی دارید میگید...مطمئنید...ب..بله همین الان میام
م.مینا:چیشده؟(نگران)
پ.مینا:هیمن الان از بیمارستان زنگ زدن گفتن....
♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤
ادامه دارد....
♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤
<ویو مامان یونگی>
یهو صدای داد اومد برگشتم دیدم پدرشه
(پدر یونگی)
پ.یونگی:دیگه می انقد بهت رو دادم به حرفم گوش نمیدی زود گمشو تو ماشین(داد)
_من به حرف شما گوشی نمیدم؟من که توی کل زندگیم شما برام تصمیم گرفتین
ولی توی انی مورد نمیزارم...من هیچ جا نمیام
+چخبره(خوابالود)
_مینا...
پ.یونگی:میگم گمشو توی ماشین(داد)
_نمیخوام و تو نمیتونی برای زندگیم تصمیم بگیری(داد)
پ.یونگی:نمیری؟باشه...بیاید ببریدش
دستیار هاش اومدن یونگی رو گرفتن
_ولم کنید من نمیخوام از کره برم ماماننن(داد)
م.یونگی:عک نمیکنی داری زیاده روی میکنی...اونم فقط بخاطر پول؟
پ.یونگی:باید جواب گستاخی هاش رو اینطروی بدم حقشه رفتی اونجا ادبش میکنن
+خواهش میکنم عمو ازتون خواهش میکنم نرید حداقل یونگی رو نبرید
پ.یونگی:چرا باید به حرف توی بچه گوش کنم..ها؟
پ.مینا:داداش بفهم چی میگی داری با دختر من حرف میزنی میدونی که؟
پ.یونگی:هرکی میخوای باش نمیزارم زندگی بچم بخاطر دختر تو و احساسات بچگانشون خراب یشه
پدربزرگ:بس کنید بهتره راه بیفتید از پرواز عقب میمونید
پ.یونگی:بیا سریع(روبه مامان یونگی)
<ویو لیا>[دختر عموی مینا و یونگی]
آه دختره ی چندش اخه چرا یونگی همش با اون خوب رفتار میکنه مگه من چی کم دارم تازه خوشگل هم هستم
نگاش کن داره گریه میکنه اه اه...
(علامت لیا*)
*اوخی...داری گریه میکنی(با خنده)
نظرت راجب اینکه یونگی قراره با من ازدواج کنه چیه
+چ..چی(شوکه)ب..ب...بابا...داره راست میگه
پ.مینا:(از اتاق میره بیرون)
+د..داری دروغ میگی...ا..اونترو دوست نداره این کارو میکنه
*ولی مجبوره(با خنده و از اتاق میره بیرون)
<ویو سوفی>
خیلی نگران مینام همش داره گریه میکنه نمیزاره کسی بره تو اتاقش
اوت لیا هم یسره داره اذیتش میکنه
همینجوری روی کاناپه ها به ردیف نشسته بودیم هیچ کس هم حرف نمیزد
یهو گوشی عمو(بابای مینا)زنگ خورد
پ.مینا:الو...بله بفرمایید...چی؟چی دارید میگید...مطمئنید...ب..بله همین الان میام
م.مینا:چیشده؟(نگران)
پ.مینا:هیمن الان از بیمارستان زنگ زدن گفتن....
♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤
ادامه دارد....
- ۷.۰k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط