{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁵⁸
سعی کردم چشم‌هامو باز کنم،اما سنگینیِ عجیبی روی پلک‌هام بود..
به زور بازشون کردم.
خورشید هنوز طلوع نکرده بود اما روشنایش زود تر از خودش پا به آسمون گذاشته بود.
سرمو چرخوندم.
جونگ‌کوک.
موهای سیاهش برعکس همیشه روی پیشونیش ریخته شده بود و گوشه لبش زخمی بود.
وقتی نگاهم پایین سر خورد و روی کبودی گردنش قفل شد..لرزشی از سرِ حقارت به تنم افتاد.
حس می‌کنم کثیف شدم..
نه از نظر جسمی،انگار روحمو توی اون بـ‌‌وسـه‌هایِ بی‌امان،توی این اتاق،معامله کرده بودم.
حالا..من هم بوی اون عطر تلخ رو گرفته بودم،بویی که قرار نبود هیچ وقت از تنم بره..
انگار دیشب خودمو گم کرده بودم..
من چطور..
دست‌هایِ لرزونمو روی صورتم گذاشتم.
بغضِ سنگینِ توی گلوم داشت خفه‌م میکرد.
فقط تونستم بیصدا چند قطره اشک بریزم.
اشک‌هایی که سالها‌ بود توی چشم‌هام حبس شده بودن.
و حالا مظلومانه میریختن.
دستمو از روی صورتم برداشتم و چند نفسِ کوتاه و بریده کشیدم..
انگار اگه عمیق‌تر نفس می‌کشیدم،همون بویِ تلخِ لعـ‌‌نتی بیشتر توی سینه‌م می‌موند.
نباید این‌جا می‌موندم.
پلک‌هام رو محکم روی هم فشار دادم و آروم بلند شدم.
تمامِ بدنم اعتراض کرد؛درد،توی شونه‌ها و گردنم پیچید.
آروم،پتو رو کنار زدم و از تخت اومدم پایین.
به سختی لباسمو پوشیدم..(لباس اسلاید بعد)
حوصله‌ی گریه کردن نداشتم،اما اشک‌ها بی‌اجازه از گوشه‌ی چشمم سرازیر می‌شدن و من فقط با پشتِ دست،تند پاکشون می‌کردم.
نگاهم به آینه قدی کنار کمد افتاد.
دخترِ توی آینه رو به‌سختی شناختم.
چشم‌هاش خاموش‌تر از همیشه بودن. لب‌هاش رنگ‌پریده،و چیزی توی صورتش ترک برداشته بود..
چیزی شبیه غرور..
لرزون نفسمو بیرون دادم و بی‌صدا به سمت در رفتم.
بدون اینکه لحظه ای مکث کنم سریع بازش کردم و رفتم بیرون.
سالن غرق سکوت بود..برعکث ذهن شلوغ من.
از پله ها پایین میرفتم که متوجه جیان شدم.
با همون ظاهر بی‌نقصِ همیشگیش،روی مبلِ مخملی سرخ‌رنگِی که کنارِ پنجره بود، نشسته بود.
نورِ خورشید،از پشتِ پنجره به صورتش می‌تابید.
فنجون قهوه‌ش رو آروم روی میز گذاشت.
نگاهش که روی من قفل شد،لبخندی بی‌روح و سرد روی لباهاش نشوند و گفت:فکر نمی‌کردم انقدر زود بیدار بشی،بانو رزا..
کلمه‌ی «بانو» رو طوری گفت،که انگار داشت از یک کلمه‌ی توهین‌آمیز استفاده می‌کرد.
چند پله آخر رو هم پایین رفتم.
سعی کردم تنِ لرزونم رو کنترل کنم.
+صبحِ شما هم بخیر
جیان به آرومی از جا بلند شد.
به سمتم قدم برداشت و دقیقاً روبه‌روم وایساد.
سرش رو کمی کج کرد و نگاهش رو با دقتی وحشتناک،از سر تا پام سُر داد.
_امروز با همیشه فرق داری..یا شاید فقط من اینطور فکر میکنم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۶۴)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁵⁷قبل از اینکه فرصت عقب رفتن پیدا کنم،م...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁵⁶با صدای قدم‌هاش چشم‌هامو باز کردم.همی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²⁴برای یه لحظه قلبم از تپیدن وایساد.بچه...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 44["ویو سلین"]فقط دو آدم خسته.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط