یهو ا.ت از خواب بیدار شد
یهو ا.ت از خواب بیدار شد
و با دیدن سانزو یاد گذشته اش افتاد
میخواست ترسش رو پنهان کنه ولی نتونست
ا.ت : ت..تو اینجا چیکار میکنی ها؟!
سانزو ی سیگار کشید و پوزخند زد : تو دیگه اینجا زندگی میکنی
ا.ت رنگش با گچ مو نمیزد : نه..امکان نداره....این حقیقت نداره...من میخوام برم خونه
سانزو موقع سیگار کشیدن کمی از دودش رو بیرون داد
کمی از دود خورد به صورت ا.ت
سانزو تک خنده ای زد : ببین فسقلی خانم....تو سعی کردی من و بکشی اینم تاوان کاری که باید پس بدی فهمیدی خانم جان؟
ا.ت لرزید و خودش رو تو پتو جمع کرد : ب....بزار فقط من برم خونه
یهو سانزو : ا.ت ف.ت......فکر نکن ما تو رو نمیشناسیم....مخصوصا با اون علامت رو گردنت
ا.ت لرزید و دستش رو گذاشت رو گردنش
وقتی متوجه شد چیشده لرزشش بیشتر شد
یهو ران وارد شد و اخم های سانزو تو هم رفت
سانزو سیگارش رو کنار گذاشت : گمشو بیرون
ران جلو اومد و پوزخند شیطانی زده بود : میخوام ببینم این بانو کوچولو چه صدایی زیر من درمیاره؟
ا.ت از ترس دهنش وا موند
یهو سانزو از جاش بلند شد و محکم زد تو دهن ران
ران شوکه شد و انتظار این حرکت رو نداشت
سانزو : حق نداری رو زن ها کاری انجام بدی که نمیخوان
ران تک خنده عصبی زد : از کی تاحالا با زن ها خوب شدی؟!
سانزو داد زد : گمشو بیرن و سوال های مسخره نپرس
ران میخواست کاری کنه رو ا.ت
ولی سانزو یهو ران رو هلش داد و بیرونش کرد
سانزو درب اتاقش رو بست و
قفل کرد و رو زمین کنار درب نشست : وای...چقدر رومخ
ا.ت از تخت اومد پایین و نزدیک سانزو شد
ا.ت :....چرا کمکم کردی ها؟
سانزو سرش رو بالا اورد و دوباره محو ا.ت شد : چون نمیخوام اسیب ببینی
ا.ت شوکه شد : تو میخواستی من و بکشی
سانزو : ولی به این معنی نیست که بزارم توسط ی بادمجون اسیب ببینی
ا.ت خنده ریزی کرد
سانزو به لبخند ا.ت نگاه کرد و عاشق لبخندش شد انگار ی حسی تو دلش ترکت کرد
سانزو یهو : لبخندت قشنگه
ا.ت لبخندش قطع شد و یکم سرخ شد :...اریگاتو
سانزو از جاش بلند شد و چونه ا.ت رو گرفت : از امروز به بعد تو عضو جدید بانتنی....رو حرف مایکی یعنی رعیست نباید حرف بزنی فهمیدی بانو؟
ا.ت شوکه شد و سرخ : چشم رعیس
سانزو : بهم نگو رعیس
ا.ت تعحب کرد و سرش رو کج کرد : پس بهت چی بگم ؟
سانزو نزدیک گوش ا.ت شد
و نفس های گرمش به گردن ا.ت میخورد
سانزو با پوزخند : بهم بگو سانزو...حتی بهم بگو ددی
ا.ت سرخ شد و تعجب کرد : ب...باشه سانزو
سانزو سر ا.ت رو مثل بچه گربه ناز کرد : افرین دختر خوب
ا.ت هنوز سرخ بود و یکم اخم ریزی کرد
سانزو ا.ت رو اورد بیرون
در همون لحظه مایکی اومد نزدیک ا.ت
ا.ت ترسید و فکر کرد مایکی میخواد کاریش کنه
اما برعکس....
تا پارت بعد بای بای
و با دیدن سانزو یاد گذشته اش افتاد
میخواست ترسش رو پنهان کنه ولی نتونست
ا.ت : ت..تو اینجا چیکار میکنی ها؟!
سانزو ی سیگار کشید و پوزخند زد : تو دیگه اینجا زندگی میکنی
ا.ت رنگش با گچ مو نمیزد : نه..امکان نداره....این حقیقت نداره...من میخوام برم خونه
سانزو موقع سیگار کشیدن کمی از دودش رو بیرون داد
کمی از دود خورد به صورت ا.ت
سانزو تک خنده ای زد : ببین فسقلی خانم....تو سعی کردی من و بکشی اینم تاوان کاری که باید پس بدی فهمیدی خانم جان؟
ا.ت لرزید و خودش رو تو پتو جمع کرد : ب....بزار فقط من برم خونه
یهو سانزو : ا.ت ف.ت......فکر نکن ما تو رو نمیشناسیم....مخصوصا با اون علامت رو گردنت
ا.ت لرزید و دستش رو گذاشت رو گردنش
وقتی متوجه شد چیشده لرزشش بیشتر شد
یهو ران وارد شد و اخم های سانزو تو هم رفت
سانزو سیگارش رو کنار گذاشت : گمشو بیرون
ران جلو اومد و پوزخند شیطانی زده بود : میخوام ببینم این بانو کوچولو چه صدایی زیر من درمیاره؟
ا.ت از ترس دهنش وا موند
یهو سانزو از جاش بلند شد و محکم زد تو دهن ران
ران شوکه شد و انتظار این حرکت رو نداشت
سانزو : حق نداری رو زن ها کاری انجام بدی که نمیخوان
ران تک خنده عصبی زد : از کی تاحالا با زن ها خوب شدی؟!
سانزو داد زد : گمشو بیرن و سوال های مسخره نپرس
ران میخواست کاری کنه رو ا.ت
ولی سانزو یهو ران رو هلش داد و بیرونش کرد
سانزو درب اتاقش رو بست و
قفل کرد و رو زمین کنار درب نشست : وای...چقدر رومخ
ا.ت از تخت اومد پایین و نزدیک سانزو شد
ا.ت :....چرا کمکم کردی ها؟
سانزو سرش رو بالا اورد و دوباره محو ا.ت شد : چون نمیخوام اسیب ببینی
ا.ت شوکه شد : تو میخواستی من و بکشی
سانزو : ولی به این معنی نیست که بزارم توسط ی بادمجون اسیب ببینی
ا.ت خنده ریزی کرد
سانزو به لبخند ا.ت نگاه کرد و عاشق لبخندش شد انگار ی حسی تو دلش ترکت کرد
سانزو یهو : لبخندت قشنگه
ا.ت لبخندش قطع شد و یکم سرخ شد :...اریگاتو
سانزو از جاش بلند شد و چونه ا.ت رو گرفت : از امروز به بعد تو عضو جدید بانتنی....رو حرف مایکی یعنی رعیست نباید حرف بزنی فهمیدی بانو؟
ا.ت شوکه شد و سرخ : چشم رعیس
سانزو : بهم نگو رعیس
ا.ت تعحب کرد و سرش رو کج کرد : پس بهت چی بگم ؟
سانزو نزدیک گوش ا.ت شد
و نفس های گرمش به گردن ا.ت میخورد
سانزو با پوزخند : بهم بگو سانزو...حتی بهم بگو ددی
ا.ت سرخ شد و تعجب کرد : ب...باشه سانزو
سانزو سر ا.ت رو مثل بچه گربه ناز کرد : افرین دختر خوب
ا.ت هنوز سرخ بود و یکم اخم ریزی کرد
سانزو ا.ت رو اورد بیرون
در همون لحظه مایکی اومد نزدیک ا.ت
ا.ت ترسید و فکر کرد مایکی میخواد کاریش کنه
اما برعکس....
تا پارت بعد بای بای
- ۲۳۲
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط