اشباح سرگردان .
اشباح سرگردان .
اینجا همه چیز آزاد است؛ خرید و فروش انواع مواد مخدر و مصرف در هرگوشهای از خیابان. به هرطرف که نگاه میکنید آتش فندکها را میبینید که زیر پایپها سوسو میزنند. دوری در پاتوق میزنم. پیرمردی با ریش بلند که به صورتش چسبیده دستم را میگیرد و میگوید: «آقا این شبها هوا خیلی سرده پتویی چیزی همرات نیست بهمون بدی؟ کاش هیچوقت زمستون نشه!» به نایلون غذاها نگاه میکنم و چیزی ندارم که به او بدهم. مردی لاغر معلوم نیست از کجا میرسد و دستش را میگیرد و با خنده میگوید: «تو باید بری استوا زندگی کنی.» باهم پشت درختی مینشینند و مشغول میشوند.
از پاتوق که بیرون میرویم همان زنی که با صورت روی زمین افتاده بود کنج دیوار نشسته. صورتش را پشت کلاه بلوز مندرسش پنهان میکند تا لابد دندانهای نداشتهاش را نبینم. صورت پرچروکش را و چشمهایی که نمیتواند بیش از چند ثانیه باز بماند: «خیلی سردمه. چیزی همرات نیست به من بدی؟ کاپشن نداری؟ دلم میخواد حموم برم، پول ندارم. حموم ۱۰ هزار تومن میخواد، ندارم.» میپرسم خیال ترک کردن نداری؟ میگوید: «شما فکر کن ندارم! الان بگو میتونی به منی که قصد ترک ندارم خدمات بدی؟ ما باید تند تند حموم بریم که مریض نشیم. باید لباس گرم داشته باشیم. زمستون شده؟»
پاتوق قصد خلوت شدن ندارد. همینطور آدم است که پیاده یا با موتور وارد و خارج میشوند. زندگی شبانه اینجا پررونقتر از هرجای دیگر تهران است. زن و مرد و پیر و جوان با تیپهای مختلف به پاتوق میآیند تا شبشان را بگذرانند. پسری جوان با کاپشن و شلواری تمیز و مرتب به دیوار تکیه زده و خونسرد پک میزند و برای اطرافیان نیمه خوابش سخنرانی بیسرو تهی میکند. زن جوانی کنار چند مرد نشسته که پایپ را دست به دست میکنند.
اینجا همه چیز آزاد است؛ خرید و فروش انواع مواد مخدر و مصرف در هرگوشهای از خیابان. به هرطرف که نگاه میکنید آتش فندکها را میبینید که زیر پایپها سوسو میزنند. دوری در پاتوق میزنم. پیرمردی با ریش بلند که به صورتش چسبیده دستم را میگیرد و میگوید: «آقا این شبها هوا خیلی سرده پتویی چیزی همرات نیست بهمون بدی؟ کاش هیچوقت زمستون نشه!» به نایلون غذاها نگاه میکنم و چیزی ندارم که به او بدهم. مردی لاغر معلوم نیست از کجا میرسد و دستش را میگیرد و با خنده میگوید: «تو باید بری استوا زندگی کنی.» باهم پشت درختی مینشینند و مشغول میشوند.
از پاتوق که بیرون میرویم همان زنی که با صورت روی زمین افتاده بود کنج دیوار نشسته. صورتش را پشت کلاه بلوز مندرسش پنهان میکند تا لابد دندانهای نداشتهاش را نبینم. صورت پرچروکش را و چشمهایی که نمیتواند بیش از چند ثانیه باز بماند: «خیلی سردمه. چیزی همرات نیست به من بدی؟ کاپشن نداری؟ دلم میخواد حموم برم، پول ندارم. حموم ۱۰ هزار تومن میخواد، ندارم.» میپرسم خیال ترک کردن نداری؟ میگوید: «شما فکر کن ندارم! الان بگو میتونی به منی که قصد ترک ندارم خدمات بدی؟ ما باید تند تند حموم بریم که مریض نشیم. باید لباس گرم داشته باشیم. زمستون شده؟»
پاتوق قصد خلوت شدن ندارد. همینطور آدم است که پیاده یا با موتور وارد و خارج میشوند. زندگی شبانه اینجا پررونقتر از هرجای دیگر تهران است. زن و مرد و پیر و جوان با تیپهای مختلف به پاتوق میآیند تا شبشان را بگذرانند. پسری جوان با کاپشن و شلواری تمیز و مرتب به دیوار تکیه زده و خونسرد پک میزند و برای اطرافیان نیمه خوابش سخنرانی بیسرو تهی میکند. زن جوانی کنار چند مرد نشسته که پایپ را دست به دست میکنند.
- ۱۳۰
- ۰۲ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط