{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:

پسرم امسال نمی توانم زمین را شخم بزنم، چون تو نیستی و من هم توانش را ندارم .

پسر در جواب نامه پدر نوشت:
پدر، حتی فکر شخم زدن زمین را هم نکن ، چون من پول هایی که دزدیده ام را آنجا دفن کرده ام .

پلیس ها که نامه پسر را خوانده بودند ،تمام زمین را کندند اما چیزی پیدا نکردند .

پسر نامه دیگری برای پدرش نوشت و گفت:
پدرجان، این تنها کاری بود که توانستم برایت انجام دهم ،

زمین ات آماده است . !
دیدگاه ها (۱)

#داستان_شبشخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای ...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۳ | سایه‌ی خیانترینا هنوز به پیام روی گوشی ...

قصه یازدهم: محمد بن ابیبکر

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم امسال...

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم امسال...

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم امسال...

#حکایتروزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم...

🌷 🌷 🌷 روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم...

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم امسال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط