{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

منشی با عصبانیت از اتاق رئیسش اومد بیرون دوستش ازش پرسید

منشی با عصبانیت از اتاق رئیسش اومد بیرون دوستش ازش پرسید : چی شده ؟......گفت : رئیس ازم پرسید امشب وقتت آزاده منم با لبخند جواب دادم : بله . . .بعدش بی­شرف 50 تا برگه داد بهم واسه تایپ:|
دیدگاه ها (۱)

باز هم حماسه ای دیگر از ملت همیشه صحنه یکی از هموطنان عزیز و...

منّت خدای را عجیجم که قلبونش بلم طاعتش موجب عسیسی است و به ش...

ﺧﺪﺍﯾـــــﺎ ...ﭼﻪ ﺳﺎﺧﺘــــــــﻪ ﺍﯼ ... ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﺖﯾﮑــــﯽ ﺍﺯﯾ...

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﺰﺩﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ........................ﺷﻮﺧﯽ ﮐﺮ...

فیک کوک پارت = ۸ویو ا.ت بعد ار اینکه از خونه اومدم بیرون همو...

𝕯𝖎𝖑𝖊𝖒𝖒𝖆³«پارت فرعی»خسته رو تختت دراز کشیده بودی.مامان و بابا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۹همه به مانیتور خیره شده بودند.ت...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:15ا.ت:اره بیا بشین ........

🖤 پارت بیست‌ودوم | حقیقت خونلانا به برگه خیره شده بود.— این....

مهمونی خطرناک پارت =11ویو ات:آسانسور در طبقه ۲۴ ام ایستاد و ...

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط