{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کارگر خسته ای سکه ای از جیب جلیقه کهنه اش بیرون آورد تا د

کارگر خسته ای سکه ای از جیب جلیقه کهنه اش بیرون آورد تا در صندوق صدقات بیاندازد
ناگهان جمله ای روی صندوق را دید ومنصرف شد، جمله این بود
صدقه عمررا زیاد میکند*
دیدگاه ها (۱)

#just_doktor p۵ پر: همه مریض هایی که اومدن اولش همینو گفتن 🐶...

پارت ۲۸ | پنج قدمصدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.تق... تق... تق...پن...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۵ | «انگار همیشه ...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 10چان شمشیرش را بالا آورد.سونگمی...

«ساعت ۳:۱۷»درِ شماره ۷ کاملاً باز شد.ات خشکش زده بود.پشت در....

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

رز آبی پارت ۲۴

پارت ۱۲ #پشت غرورتاما هنوز به در خیره بود.«لیام... من فکر کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط