زجر آور part
زجـر آور part:2
"مادرم، خاله و همینطور خود هانا موافقت کردن"
صدایش آرام شد
"متاسفم ات... میدونم چه احساسی داری اما ، امیدوارم بتونی درک کنی. هردوی ما مجبوریم با این قضیه کنار بیایم"
----
همه در حال آماده کردن بساط عروسی بودند،
و شاید در آن مجلس بزرگ و مجلل تنها فرد واقعا ناراحت دخترک بود.
داشت می شکستو نابود میشد...
حتی اگر احساسات کوک نسبت به دختر کاملا تغییر کرده بود.. "حقیقت باید علنی می شد"
روی تخت نشست. پاهایش را بغل کرد.
مطمئن بود یه جای کار میلنگه !یه چیز درست نبود
تمام برگه های آزمایش فقط یه حرف میزدن "بدون مشکل، سلامت کامل".
----
یک صبح پاییزی دیگر آغاز گشته بود،
برگ های رنگارنگ درختان، رقصان روی زمین فرود می آمدند.
قهوه ای که دستانش را گرم میکرد کم کم در حال سرد شدن بود.
زیر دست کوک با عجله نزدیک شد
یه کاغذ همراه با فلش دستش بود.
«خانم، همه چیز اینجا ثبت شده»
به مدارک نگاه انداخت..
با خواندن هر کلمه کمرش بیشتر خم می شد
"قرص ضد بارداری
خاله و مادر کوک
آزمایش های جابهجا
و حتی رشوه به دکتر!
اشک روی صورت دخترک حرکت کرد و زمین لمس کرد...
با همان صدای خسته حرف زد:
«داخل فلش چیه؟»
«مدرک برای ثابت کردن تمام حرفای کاغذ
فیلم های مدار بسته و عکس قرص ها و رشوه ها
و همینطور... نقشه های خانواده ی ایشون..»
«کافیه.. دیگه مهم نیست.
هرکاری که به نظرت لازمه با این مدارک بکن.»
«خانم صبر کنید یه مسئله ی دیگه هست.
شما باردارید!»
کمی مکث کرد؛
----
چرا الان؟ چرا دقیقا زمانی که قرار بود همه چیز تموم بشه؟
«خیله خب؛ این پول رو بگیر.
برگه ی طلاق رو هم آماده کن و بهش تحویل بده.........
جکسون! »
دستیار مکث کرد:
«بله خانم؟»
«...ممنون! بخاطر همه چیز»
لبخند روی لب هاش شکل گرفت.
«من کاری نکردم»
_____
قدم هایش محکم نبود.. تردید داشت که بره.
در حال انتظار برای پرواز به ایتالیا
سفری همیشگی
سخت
و واقعا ناخوشایند!
-----
درست موقع رفتن
ناگهان صدایی آشنا به گوش رسید!.....
ߊܥߊܩܘ ܥߊܝܥ!
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
"مادرم، خاله و همینطور خود هانا موافقت کردن"
صدایش آرام شد
"متاسفم ات... میدونم چه احساسی داری اما ، امیدوارم بتونی درک کنی. هردوی ما مجبوریم با این قضیه کنار بیایم"
----
همه در حال آماده کردن بساط عروسی بودند،
و شاید در آن مجلس بزرگ و مجلل تنها فرد واقعا ناراحت دخترک بود.
داشت می شکستو نابود میشد...
حتی اگر احساسات کوک نسبت به دختر کاملا تغییر کرده بود.. "حقیقت باید علنی می شد"
روی تخت نشست. پاهایش را بغل کرد.
مطمئن بود یه جای کار میلنگه !یه چیز درست نبود
تمام برگه های آزمایش فقط یه حرف میزدن "بدون مشکل، سلامت کامل".
----
یک صبح پاییزی دیگر آغاز گشته بود،
برگ های رنگارنگ درختان، رقصان روی زمین فرود می آمدند.
قهوه ای که دستانش را گرم میکرد کم کم در حال سرد شدن بود.
زیر دست کوک با عجله نزدیک شد
یه کاغذ همراه با فلش دستش بود.
«خانم، همه چیز اینجا ثبت شده»
به مدارک نگاه انداخت..
با خواندن هر کلمه کمرش بیشتر خم می شد
"قرص ضد بارداری
خاله و مادر کوک
آزمایش های جابهجا
و حتی رشوه به دکتر!
اشک روی صورت دخترک حرکت کرد و زمین لمس کرد...
با همان صدای خسته حرف زد:
«داخل فلش چیه؟»
«مدرک برای ثابت کردن تمام حرفای کاغذ
فیلم های مدار بسته و عکس قرص ها و رشوه ها
و همینطور... نقشه های خانواده ی ایشون..»
«کافیه.. دیگه مهم نیست.
هرکاری که به نظرت لازمه با این مدارک بکن.»
«خانم صبر کنید یه مسئله ی دیگه هست.
شما باردارید!»
کمی مکث کرد؛
----
چرا الان؟ چرا دقیقا زمانی که قرار بود همه چیز تموم بشه؟
«خیله خب؛ این پول رو بگیر.
برگه ی طلاق رو هم آماده کن و بهش تحویل بده.........
جکسون! »
دستیار مکث کرد:
«بله خانم؟»
«...ممنون! بخاطر همه چیز»
لبخند روی لب هاش شکل گرفت.
«من کاری نکردم»
_____
قدم هایش محکم نبود.. تردید داشت که بره.
در حال انتظار برای پرواز به ایتالیا
سفری همیشگی
سخت
و واقعا ناخوشایند!
-----
درست موقع رفتن
ناگهان صدایی آشنا به گوش رسید!.....
ߊܥߊܩܘ ܥߊܝܥ!
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
- ۹.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط