{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چوپان بالای تخته سنگی رفت و به گوسفندان گفت:

چوپان بالای تخته سنگی رفت و به گوسفندان گفت:
با هم باشید و از هم جدا نشوید تا گرگ‌ها آسیبی به شما نزنند!
سپس پایین آمد و گله را به طرف کشتارگاه هدایت کرد...
دیدگاه ها (۱)

اگه نمیتونید درکم کنید پس تنهام بذارین ترکم کنید!!

نفرین به جهانی که غمش قسمت ما شد...!

از ما که گذشت.... ولی به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن، تا ا...

باخته ام من! مثل کسی که آخرین دفاعش رد شده باشد.. دیگر تلاش ...

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود....

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p68برج غربی رو ترک کردن.راه‌پله‌ی سنگی، ...

معامله p20چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک آرام از آغوش تهیونگ بیرون ...

پارت ۲ویو ات:ماشین متوقف شد. فضای بیرون یه عمارتِ سنگی و بزر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p49داخل سالن، یکی از نگهبان‌ها سرش رو پای...

《검은 마음》پارت پنجم اولین درسراهروی دانشکده‌ی روان‌شناسی آرام‌ت...

Rofile of the wolf...۹

P : 17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط