{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پعرت24

پعرت24
سارا یهو نشست
من:چیه
یهو لباشو گذاشت رو لبام انگار بهمـبرق وصل کرده بودن این دختر خیلی مسته
باصورت خندون داشت نگام می کرد بعد دورباره بغلم کرد
امی و دنیکا نزدیک زدم
امی:تو اینجا چیکار می کنی
من:از ریس تون به پرسین
اونا تعجب کرده بودن
دنیکا:اون تا حالا نزدیک هیچ پسری نشده چی برسه بغلش کنه
یه حس خوشایند بهم داد با این حرفش
من:میشه اینو ازم بکنید
امی و دنیکا هرکاری کردن نشد
امی: تو مستی هم قدرت داره لعنتی
من:ماشین بگو بیاد بقیه با من
امی گوشیشو در اومد یه چیزای به ترکی گفت تموم شد
امی:بیرون
یکی از دستامو روی گردنش و اون یکی روی کمش گذاشتم بلند کردمش
امیر با تعجب نگام می کرد من با خشم
دنیکا در ماشین باز کرد داشتم میزاشتمش رو صندلی که گونمو بوسید دیگه کارد میزدی خونم در نمی یومد
سوار ماشین شدن رفتن
دانیال:خوب دختر عمو منو بغل می کنیاا
امیر:وای دانیال دختر عموت داداشمو بوسید گونشو نگاه
دانیال :دروغ
من:مراقب دختر عموت باشه دیگه مست نشه
بعد این مجلس مسخره رفتیم خونمون همه چیز درباره مجلس ب ادماشو داشتیم می گفتیم به سرهنگ
من:قربان انا مری جانشین انی هم تو مجلس بود
سرهنگ بابای دانیال :خب مشکلی نیست خاندان مری خیلی ساله با پلیسا کمک می کنن
دانیال:واقعا
سرهنگ :اره منم فردا پرواز دارم میام ترکیه بعد همه با هم میریم
من:چشم قربان
بعد خداحافظی هرکی رفت تو سوراخ خودش یعنی سارا با پلیس کار می کنه وای بازم سارا ایش دخترهه
رمان از زبان انا*&
با سر درد از خواب بیدار شدم هنوز لباسای دیشب تنم بود تمام اتفاقات دیشب مثل سریال برام میگذشت اون همه مشروب و الکل بعد حرف زدن با رایان بغل کردنشو بوسیدنش وای خدا من چه گوی خوردم نهههههه چطوری تو چشاش نگاه کنم الان
رفتم حموم بعد پوشین یه دامن کوتاه مشکی و یه تاپ سفید رو تخت پریدم موهام خیس خیس بود داشتم به اتفاقات دیشب فکر می کردم اما چرا عصبی نبودم بیشتر خوشحال بودم ممکنه عاشقش شده باشم نه بابا من فقدر چند بار دیدمش نه از شخصیتش اما خوشم می یومد من دیشب چند ازش سو استفاده کرده بودم
تو خونه خودمون بودم از اتاق بیرون امدم رفتم رو نرده پله سور خوردم
من:یو هووووو
پریدم پایین
من:بچه ها نظرتون چیه بریم شناااا
با دیدن دانیال که داشت چای می خورد و رایان که قوری دستش بود امیر لقمه به دست دنیکا و امی با لبخند نگام می کردن
من:اینجا چه خبره هااا
یهو همه شون ترکیدن
موهام رو شونم افتاده بودش
دانیال:خدایا چرا از پله ها پایین نمیای خب
من:به شما چه اصلا خونه خودمه اصلا شما اینجا چی می خواهین کی راهتون داده امی و دنیکا
امی:من باید با امیر درباره یه موضوع صحبت کنم دستور انی خانم
بعد رفتن تو حیاط
دنیکا نگاه کردم
دنیکا:منم با دانیال کار دارم
دیدگاه ها (۱)

پارت25من:اینم دستور انی خانمهر دو سر تکون دادن رفتن اون ور س...

نظرتون تا الان رمان چطوری بود از این پارت خوشتون اومده 😈😈😈

پارت 23امی:می دونیمفیا:اوکی من برم که هلو ها منتظرمننامی:اصل...

پارت 22رمان از زبان انا*&بعد اون روز هنوزم عصبی بودم امروز ج...

Destiny part 8

لبخند قاتلپارت⁴³ویو جونگ‌کوکنیمه‌شب گذشته بود.سلین هنوز خواب...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

پارت ۱۴

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

........//برده ی زیبا//.......

سناریو:زخم التیامی/پارت ۱(موقعیت:خوابگاه UA) (زمان: ۴:۳۹)**م...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_88سرشو آروم ماساژ دادم که چش...

spanish girl:8

"Silent Voice"پارت نهم⁹حدود چهل دقیقه‌ای از استراحت گذشته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط