{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت25

پارت25
من:اینم دستور انی خانم
هر دو سر تکون دادن رفتن اون ور سالن
من:انی چی گفته
رایان :انگار انی خانومت با سرهنگ ما قراره کار کنن
من:انی دیونه شده حتما
نشستم رو اپین
رایان:صندلی هستااا
من:نمی خواهم
رایان:چند سالته اینقدر بچه ای
من:24سالمه عمو جون بهم چای میدی
رایان:بیا عمو اب و عسل بخور برای مستیت خوبه
تازه یاد کار دیشب افتادم
من:اه واقعا چه خوب
رایان:لب تاپ داری
من: اتاق بالا
رایان:اوکی
بعد خوردن صبحونه رفتم بالا
رو صندلی نشسته بود رفتم دستمو گذاشتم دو طرف صندلی
من:چه می کنی عمو جون
رایان:کارای بزرگ عموجون
من:خب بزن کنار تو کمد چیزی می خواهم رفت کنار تو کمد یه عالمه لواشک برداشتم چیه خب یهو حوس کردم
رایان:ساعت 8صبح ها
من:می دونم
رایان: فکر کنم بهم معذرت خواهی بده کاری
من:بابت
رایان:اتفاقات دیشب
من:دیشب چی شدش مگه
رایان:یادت نمیاد دیگه
من:اوهم یکم یادم اومد انگا یکی بغل کردم
رو تخت نشسته بود
من:پاشو از رو تخت خوشم نمیاد کسی بشینه رو تختم
رایان :خب بقیه اتفاقات
من:پاشو
رفتم نزدیکش
رایان:نچ
خودم پرت کردم روش با لبخند
من:اوه ببخشید
رایان:عادت داری بیوفتی بغل بقیه
من:نچ اما بعضی وقتا میشه دیگه
رایان:بغل بد کسی افتادیاا
من:تا حالا که من سو استفاده کردم ازت
رایان:بس یادته
من:نچ
موهام افتاده بود رو صورتش
نمی دونم چرا وقتی بغلشم خوابم می بره
من:چرا شبیه قرص خوابی تو خوابم گرفته
رایان:نه بابا حالا پاشو
من:می خواهی بگم دیشب چیکارا کردم باهات
رایان :چی
لبمو گذاشتم رو لباش بوسیدمش
من:این کارو
رایان:می دونی چیه من کارا بی جواب نمیزارمااااا
من:جرعتشو نداری
رایان :خواهیم دید
بعد لباشو گذاشت رو لبام می بوسید چنددقیقه رو لبام بود نفس کم اورده بودم با دستام دادمش عقب
من:چیکار می کنی
رایان خندید فقدر بعد رفت طرف گودی گردنم می بوسید و گاز می گرفت دستاشم رو رون پام بودش
بعد سرشو بالا اورد
من:خودت خواستی
لبامو گذاشتم رو لباش
رمان از زبان رایان*&*
می خواستم فقدر اذیتش کنم فکر نمی کردم خودم خوشم بیاد هنوز داشت لبامو می بوسید منم همراهش می کردم تاپش اینقدر کوتاه بود که نافش معلوم بود دامنش که یه تیکه پارچه بود دستام دور کمرش حلقه کرده بودم انگاره نفس کم اورده بود سرشو کشید عقب داشت نگام می کرد
تو چشای دریایش گم شده بودم
سارا:می دونستی تو این چند سال ترکیه بودم طرف هیچ پسری نرفتم تو چی داری که بقیه ندارن حتی وقتی که مست می شدم پسرا میزدم
لبخند زدم فقدر به حرفاش همه باور می کردم از حرفای بادیگاردای حکا و اتا شنیده بودم که سارا به هیچ کس رو نشون نمیده همه عاشقشن
چشم خورد به پایین گردنش نزدیک به سینه هاش کبود شده بود
خودش به پایین نگاه کرد
یهو پاشد با پاشدن اون منم پاشدم
دیدگاه ها (۰)

نظرتون تا الان رمان چطوری بود از این پارت خوشتون اومده 😈😈😈

پارت26سارا:چیکار کردی وای الان چطوری برم پایینمن:خودت شروع ک...

پعرت24سارا یهو نشستمن:چیهیهو لباشو گذاشت رو لبام انگار بهمـ...

پارت 23امی:می دونیمفیا:اوکی من برم که هلو ها منتظرمننامی:اصل...

اعتماد به سقف اگه آدم بود میشد هوانگ هیونجین

P3با گرفتن گوش استیو از سالن والیبال بیرون کشیدمش، تو کلاس ا...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p12زنگ آخر خورد.و...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣22🦋)✥(ویو لوین کاترین)بیخیال افکارم شدم و یه ظ...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

رمان تو خود منی

The Secret Between Light and the Stageپارت 9نارا: منم همین ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط