{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت:۶۷

در داشبردو باز کردم دیدم به به اقا عطرم دارن
بدون توجه به چشمای گرد شدش عطرشو برداشتم بوش عالی بود
درشو باز کردم
من:با اجازه
عطرو به خودم زدم با کلیپسم گذاشتم تو داشبرد
من:خوب من حاضرم
ارمان خندید
منم خندیدم
راه افتادیم سمت پاساژ
دیدم دمه پاساژ گلدیس وایساد
اووو اینجا که گرونه من زیاد پول همرام نیست
ماشن یه گوشه پارک کرد
ارمان:خوب دیگ رسیدیم پیاده شو
در ماشینو باز کردم از ماشین پیاده شدم
وارد پاساژ شدیم
ارمان:خوب اول برای تو خرید کنیم بعد برای من
من:باشه
همینجوری میرفتیم که چشمم خورد به یه نیم تنه دامن
من عاشق نیم تنه دامنم
من:ارمان ارمان اون لباس رو ببین
ارمان رد نگامو گرفت
به لباس نگاه کردم که اخماش رفت تو هم
من:چی شد
ارمان:این نه
من:عه مگه تو میخوای تنت کنی من اینو میخوام
بی توجه بهش داشتم میرفتم سمت مغازه که بازومو چنان کشید که سینم خورد به سینش با تعجب به چشمای سرخش نگاه کردم
ارمان:وقتی میگم‌نه یعنی نه فهمیدی؟
همینجوری داشتم‌تو چشمای مشکیش نگاه میکردم
ارمان:فهمیدی؟
از ترسم سرمو تکون دادم اخه قیافش خیلی بد شده بود
همینجور که دستمو میکشید دستمو رو دستش گذاشتم‌که مکث کرو
اخه خیلی دردم داشت میومد خیلی سفت گرفته بود
برگشت با قیافه توهم من که از درد جمع شده بود مواجه شد
ارمان:چت شد
من: ارمان دستمو له کردی
ارمان که تازه متوجه کارش شد سریع بازوشو ول کرد صورتمو با دستاش قاب کرد
ارمان:حالت خوبه
اومدم جواب بدم که موبایل جفدمون زنگ خورد ا
ارمان:ارمیاست
من:رزاست
من:جانم
صداش بغض داشت
من:چی شده رزا
رزا:ریحانه پیش شما نیست
ته دلم خالی شد‌
ضربان قلبم رفت بالا
من:یعنی چی
رزا:هر جا هستی فقط زود بیت خونه
من:ب...باشه
موبایلو قطع کروم نمیدونم چرا حس خوبی نداشتم
من:ارمان چیشد
ارمان:ارمان بود از ریحانه خبر میخواست
من:وای اخه چی شده
ارمان:حالت خوبه رها
من:هیچی نگو ارمان فقط بدو بریم سمت خونه بدو
تند رفتیم سمت ماشین
سوار ماشین شدیمو راه افتادیم
ارمان:حالا میگی چی شده یا نه؟
من:امروز ریحانه میگفت با ارمیا میخواد بره لباس بخره برای بله برون الانم رزا زنگ زده میگه ریحانه‌با شماست صداشم‌بغض داشت وای دارم کلافه میشم ارمان ارمیا چی گفت
ارمیا:گفت امروز داشتیم میرفتیم سمت پاساژ که ریحانه گفته یکی از دوستاش تصادف کرده با گریه دوییده رفته هرچیم زنگ میرنم‌بهس جواب نمیده میگفت با گریه رفته
وای نه خدا اتفاقی براش نیوفته
اشکام ریخت روی گونم
من:امکان نداره ریحانه جز ایناز دوسته دیگه ای نداره من میدونم فقط یه دوست داره اونم اینازه وای ارمان اتفاقی براش نیوفنه
هق هقم بالا رفت
ارمان چون پشت فرمون بود دستمو گرفت
ارمان:اروم باش
دیدگاه ها (۲)

رمان دخترای شیطون پارت_۶۸من:چجوری اروم باشم ارمان اخه خواهرم...

رمان دخترای شیطون پارت_۶۹سطل ابو گذاشتم جلو پام یه مشت بردا...

رمان دخترای شیطون پارت_۶۶من:ولم‌کن ارسن ولم‌کن خستم کردییی چ...

رمان دخترای شیطون پارت_۶۵من:تا جشات درادخندیدیمو راه افتادیم...

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_20بعد از پارک کردن ماشین از ...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

(دلداده)با دخترا کله پاساژ گشتیم که یه مغازه دیدیم که لباساش...

پارت ۱۹پدر غیرتی منویو جیابهش نگاه میکردم که یکی از شورت های...

Love youپارت دوازدهمسرم بدجور درد میکرد بزور چشمامو باز کردم...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

محوی زیبایی او پارت ۱۰ویو رزا از مدرسه برگشتم و یه دوش ۲۰ می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط