My professor
My professor
Chapter:2
Part:76
همین جمله برای تصمیم به شلیک کافی بود.
اما درست همون لحظه دلشوره ی عجیبی متوقفش کرد. چشمش رو از دوربین فاصله داد. لابراتوار رو نگاه کرد و صدای عجیبی توی سرش گفت - یه چیزی درست نیست!
ناگهان دیدش کاملا مختل شد نور خیره کننده و شدیدی تمام میدان دیدش رو بلعید
قبل از اینکه فرصت پلک زدن داشته باشه ضربه ی محکمی مثل یه موج به قفسه ی سینه و تمام بدنش وارد شد.
به عقب پرتش کرد... تعادلش رو از دست داد و محکم به زمین کوبیده شد ...
بلافاصله یه صدای سرسام آور باعث شد گوشاش زنگ بزننو گرمای شدیدی پوست گونه های استخونیش رو سوزوند
چند ثانیه طول کشید تا به خودش بیاد و بتونه رو پاهاش بایسته اما بازم تعادلش رو از دست داد ... چرا که زمین زیر پاش میلرزید ... انگار دنیا از حالت عاديش خارج شده بود.
قطعات فلز و شیشه و آوار، مثل بارون عذاب از آسمون فرو میریختن
چشماش از وحشت باز مونده بود و لباش خشک شده بودن...
اما بدنش شروع کرد به دویدن بی اراده بی وقفه با تمام قدرت ... به سمت لابراتوار ساختمونی که در حال شعله ور شدن بود !... ضربان قلبش بی اندازه تند بود.
اما این شوک فراتر از یه ادرنالین بود
یه موج عصبی بود. یه فروپاشی روانی
زیر لب، خفه و مبهوت زمزمه کرد
تهیونگ: داداش .......
قدماشو بلند تر برداشت و گیج و سردرگم لب زد:
تهیونگ: داداش .... داداشم اونجاست
بی وقفه و یه نفس میدوید. گوشاش هنوز سوت میکشید اما پاهاش از حرکت نمی ایستاد.
نه برای درد نه برای دود. فقط یک چیز توی ذهنش بود
جونگ کوک الان داخل لابراتواره و آتیش همه چیز رو بلعيده ...
يهو جسم سنگینی با صدای خفه جلوی پاش افتاد و حرکتش رو متوقف کرد
پایین رو نگاه کرد و با دیدنش تمام کالبدش یخ زد ساق پای یه انسان بود !
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🌸
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:76
همین جمله برای تصمیم به شلیک کافی بود.
اما درست همون لحظه دلشوره ی عجیبی متوقفش کرد. چشمش رو از دوربین فاصله داد. لابراتوار رو نگاه کرد و صدای عجیبی توی سرش گفت - یه چیزی درست نیست!
ناگهان دیدش کاملا مختل شد نور خیره کننده و شدیدی تمام میدان دیدش رو بلعید
قبل از اینکه فرصت پلک زدن داشته باشه ضربه ی محکمی مثل یه موج به قفسه ی سینه و تمام بدنش وارد شد.
به عقب پرتش کرد... تعادلش رو از دست داد و محکم به زمین کوبیده شد ...
بلافاصله یه صدای سرسام آور باعث شد گوشاش زنگ بزننو گرمای شدیدی پوست گونه های استخونیش رو سوزوند
چند ثانیه طول کشید تا به خودش بیاد و بتونه رو پاهاش بایسته اما بازم تعادلش رو از دست داد ... چرا که زمین زیر پاش میلرزید ... انگار دنیا از حالت عاديش خارج شده بود.
قطعات فلز و شیشه و آوار، مثل بارون عذاب از آسمون فرو میریختن
چشماش از وحشت باز مونده بود و لباش خشک شده بودن...
اما بدنش شروع کرد به دویدن بی اراده بی وقفه با تمام قدرت ... به سمت لابراتوار ساختمونی که در حال شعله ور شدن بود !... ضربان قلبش بی اندازه تند بود.
اما این شوک فراتر از یه ادرنالین بود
یه موج عصبی بود. یه فروپاشی روانی
زیر لب، خفه و مبهوت زمزمه کرد
تهیونگ: داداش .......
قدماشو بلند تر برداشت و گیج و سردرگم لب زد:
تهیونگ: داداش .... داداشم اونجاست
بی وقفه و یه نفس میدوید. گوشاش هنوز سوت میکشید اما پاهاش از حرکت نمی ایستاد.
نه برای درد نه برای دود. فقط یک چیز توی ذهنش بود
جونگ کوک الان داخل لابراتواره و آتیش همه چیز رو بلعيده ...
يهو جسم سنگینی با صدای خفه جلوی پاش افتاد و حرکتش رو متوقف کرد
پایین رو نگاه کرد و با دیدنش تمام کالبدش یخ زد ساق پای یه انسان بود !
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🌸
#رمان #فیک #فیکشن
- ۳۲۳
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط