{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زهره

زهره

رختخواب مرا مستانه بنداز
توپيچ پيچ ره ميخانه بنداز
عزيزم سوزنه دست تو بودوم
ميون پنجه و شصت تو بودوم
نازنينم مه جبينم
بخوابم بلكه در خوابم ببينم
ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من
دور از چشم رقيبان در كنار من
حالي و خاليست جايت اي نگار من
در شام تار من آخر كجايي زهره
ياد داري زهره آن روزي كه در صحرا
دست اندر دست هم گردش كنان تنها
راه مي رفتيم و در بين شقايقها
بود عالم ما را لطف و صفايي زهره
چون يقين كردي كه در عشقت گرفتارم
سخت گشتي از من و كردي چنين خوارم
خود نكردي ز اكراهت نازنين يارم
من همچو تو دارم آخر خدايي زهره
بود هنگامه غروب آن روز افق زيبا
ايستاديم از براي ديدنش آنجا
تكيه تا بر سينه ام دادي سر خود را
گفتيم و گفتنها بس رازهايي زهره
دیدگاه ها (۵)

🧁 پارت بیست و دوم | رازِ کاپ‌کیک آخرصبح آن روز...لیانا مثل ه...

ادامه پارت ۱۰لیوانِ شراب را رویِ میز گذاشت و به من نزدیک شد....

part58. . کنار تخت یونجون نشسته بود و دستاشو گرفته بود و پیش...

رمان خرس عسلی من فصل دو پارت یک جی‌یون ابی به سوون میده ولی ...

رختخواب مرا مستانه بندازتوپیچ پیچ ره میخانه بندازعزیزم سوزنه...

رختخواب مرا مستانه بندازطبیب دردمتو پیچ پیچ ره میخانه بندازط...

رختخواب مرا مستانه بندازطبیب دردمتو پیچ پیچ ره میخانه بندازط...

رختخواب مرا مستانه بندازطبیب دردمتو پیچ پیچ ره میخانه بندازط...

میدانی~دوست داشتنت را دوست دارم...!بودنت از همان ابتدایِ دید...

✨ ✨ ✨ تو هر کجای این دنیا هم که بمانی او به تو فکر خواهد کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط