{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در دستم،

در دستم،
شاخه گلی به رنگ غروب
در دهانم،
پنجاه و سه ترانۀ عاشقانۀ شمس
در دلم،
چیزی که پنهان کردنش کار هر کسی نیست

چگونه طبیعی باشم؟
با این بی‌قراری بی‌مهار
و این‌ عاشقانۀ بی‌قرار،
که اگر دهانم را ببندم
از چشم‌هایم سرریز می‌کند.
دیدگاه ها (۱)

بوسه‌های خداحافظی تلخ‌اندتلخ،آقای مسؤولِ کنترلِ بلیت!و تلخ‌ت...

حافظه ام را به چند روایت از دست داده امو خنده های دختری که ب...

یک روز سطری از این شعرمثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کن...

ستاره های 40 ساله ای که جوان مانده اند - ستاره های 40 ساله ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۹" در آغوش رویای آبی ات " ...

خدا....یه ویترین داره برای بنده هاش خیلی قشنگه...گاهی که به ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش اول_هرگاه زنی با تلالوی ز...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

★彡   Part 66 彡★ اوایل بهار بود و سرما طبیعی بود.با این حال چ...

معامله p14درِ اتاق با عجله باز شد.پزشک وارد شد و بلافاصله کن...

🎭🖤 آخرین نقش 🖤🎭گاهی زندگی، ما را مجبور می‌کند نقشی را بازی ک...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط