وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
P5
_متاسفم عشقم..متاسفم..
با ناباوری دستت رو روی شکمت که حالا هیچ برآمدگی نداشت کشیدی..
+مینهو به..به همین راحتی!؟دخترمون..
+مینهو دخترمون..دخترموننن!
+مینهو چطور میتونی قبول کنی..
+من..من باور نمیکنممم!
+مینهو یک ماه مونده بود فقط...یک ماه!
+فقط یک ماه مونده بود!
همسرت همونطور که خودش هم گریه میکرد دستاش رو دور تویی که داشتی خودت رو از گریه هلاک میکردی پیچید و سرت رو بوسید..بلند بلند جیغ میزدی و تقلا میکردی..فحش میدادی..فریاد میکشیدی..
................
فردا صبح بود که مرخص شدی..هیچ درکی از فضای اطرافت نداشتی و..نه اشکی میریختی و نه حرفی میزدی..و فقط جمله ی "زنده ست" رو زیر لب تکرار میکردی..
وقتی به خونه رسیدین،صحنه ای رو دیدی که هرگز انتظارش رو نداشتی..تنها چیزی که باعث شد بغضت بترکه..
با دیدن مادر مینهو که با لبخند در خونه رو براتون باز کرد بلافاصله گلوله های اشک روی صورتت شروع به ریختن کردن..
_عشقم...
+مینهو..بگو برهههه!بگو اینجا نباشه!
_ولی عزیزم..اومده فقط کمک کنه..
+نمیخوام!کمکشو نمیخوامم!
+کار خودش بود..کار خودش بوددد!
مینهو با ترس جوری که انگار روانی شده بودی بهت نگاه کرد و برای آروم کردنت برای بار هزارم تو رو توی آغوشش کشید..
_آروم باش..من اینجام..من اینجام..
_shhhh..
_چیزی نیست..چیزی نیست..
با سر به سونگمینی که کنار مادرش ایستاده بود علامت داد که مادر رو از جلوی چشم همسر آسیب دیده ش دور کنه...
خیلی آروم براید استایل بغلت کرد و وارد خونه شد..با پا در اتاقتون رو باز کرد و یواش تو رو روی تخت قرار داد.. با آرامش و زمزمه ی کلمات محبت آمیز شروع کرد لباسات رو عوض کردن..
با هق هق ادامه ی صحبت هات رو از سر گرفتی..
+مینهو..توروخدا..
_بگو..بگو میشنوم ملکه
P5
_متاسفم عشقم..متاسفم..
با ناباوری دستت رو روی شکمت که حالا هیچ برآمدگی نداشت کشیدی..
+مینهو به..به همین راحتی!؟دخترمون..
+مینهو دخترمون..دخترموننن!
+مینهو چطور میتونی قبول کنی..
+من..من باور نمیکنممم!
+مینهو یک ماه مونده بود فقط...یک ماه!
+فقط یک ماه مونده بود!
همسرت همونطور که خودش هم گریه میکرد دستاش رو دور تویی که داشتی خودت رو از گریه هلاک میکردی پیچید و سرت رو بوسید..بلند بلند جیغ میزدی و تقلا میکردی..فحش میدادی..فریاد میکشیدی..
................
فردا صبح بود که مرخص شدی..هیچ درکی از فضای اطرافت نداشتی و..نه اشکی میریختی و نه حرفی میزدی..و فقط جمله ی "زنده ست" رو زیر لب تکرار میکردی..
وقتی به خونه رسیدین،صحنه ای رو دیدی که هرگز انتظارش رو نداشتی..تنها چیزی که باعث شد بغضت بترکه..
با دیدن مادر مینهو که با لبخند در خونه رو براتون باز کرد بلافاصله گلوله های اشک روی صورتت شروع به ریختن کردن..
_عشقم...
+مینهو..بگو برهههه!بگو اینجا نباشه!
_ولی عزیزم..اومده فقط کمک کنه..
+نمیخوام!کمکشو نمیخوامم!
+کار خودش بود..کار خودش بوددد!
مینهو با ترس جوری که انگار روانی شده بودی بهت نگاه کرد و برای آروم کردنت برای بار هزارم تو رو توی آغوشش کشید..
_آروم باش..من اینجام..من اینجام..
_shhhh..
_چیزی نیست..چیزی نیست..
با سر به سونگمینی که کنار مادرش ایستاده بود علامت داد که مادر رو از جلوی چشم همسر آسیب دیده ش دور کنه...
خیلی آروم براید استایل بغلت کرد و وارد خونه شد..با پا در اتاقتون رو باز کرد و یواش تو رو روی تخت قرار داد.. با آرامش و زمزمه ی کلمات محبت آمیز شروع کرد لباسات رو عوض کردن..
با هق هق ادامه ی صحبت هات رو از سر گرفتی..
+مینهو..توروخدا..
_بگو..بگو میشنوم ملکه
- ۸.۹k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط