{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.

جذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.
حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
جذامیان گفتند:
دیگران بر سفره ما نمی‌نشینند و از ما می‌ترسند.
حلاج گفت: آنها روزه‌اند و برخاست.
غروب، هنگام افطار حلاج گفت:
خدایا روزه مرا قبول بفرما.
شاگردان گفتند:
استاد ما دیدیم که تو روزه شکستی.
حلاج گفت:
ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم، اما دل نشکستیم ...!


تذکره‌ الأولیا
عطار نیشابوری
دیدگاه ها (۱)

آرامش خود را به هیچ چیز و هیچکس وابسته نکن تا همیشه آن را دا...

ازخوبی آدم ها برای خودت ، دیواری بسازهروقت درحقت بدی کردندفق...

بزرگتر از احساساتت باش این رو من از تو نمی‌خوام زندگی می‌خوا...

قیمت یک پیتزای خوب با یک کتاب خوب یکیست!فرق آنها درطول مدتی ...

مـاه #رمـضـان بــود و "مـنـصـور حـلـاج" از شـهـر جـذامـیـان ...

جذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند .حلاج برس...

جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.حلاج برسفر...

جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.حلاج برسفر...

منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذرافتاد.جذامیان...

ماه رمضان بود و منصور حلاج از شهر جذامیان رد میشد.جذامیان به...

این متن فوق العاده زیباست :منصور حلاج را درظهر ماه صیام از ک...

جُذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند ، حلاج س...

جذامیان به ناهار مشغول بودند و به منصور حلاج تعارف کردند...ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط