پارت ۱۷۵
پارت ۱۷۵
پارت هدیه
توکه میدونی من ادمی نیستم که تا این حد لباس پوشیده بپوشم ، چرا اینارو گرفتی ؟
-,چون دوست دارم ، بعدشم فقط همین یبارو لباسامو باهات شریک میشما ، حواست باشه
هی هیون من اینارو نمیپوشم گفته باشم ، اخه اصلا چرا باید جلوی خودت یه تیکه پارچه بپوشم و جلوی بقیه باید پوشیده باشه ها؟
-چون دلم نمیخواد یه مشت مردک هیز زنمو دید بزنن ، بعدشم همین الان اینو از پات دربیار شلوار بپوش ، دلم نمیخواد کسی روناتو ببینه
خیلی خوب منو میشناسی ، میدونی سر پوشیدن لباس هیچوقت کوتاه نمیام ، اگرم اینو یادت رفته بود الان یادت اوردم
محلت حرف زدن بهش ندادم و درو باز کردم و رفتم بیرون و اونم پشت سرم اومد ، بخاطر درد دیشب پنگوئنی راه میرفتم و به وضوع هر دیقه که پشت سرم میومد صدای پوزخندشو میشنیدم ، از پله ها که پایین اومدیم اومد جلوم ، فکر کنم داشتن بحث میکردن ولی با دیدنش سکوت کردن وبه نشونه ی احترام بلند شدن ، نگاه همه به من بود به کبودی های رویه گردنم و فک ام ، به لبهام و مدل راه رفتنم و همینطور به زیر چشم هیون ، راس میز نشست و منم کنار دستش نشستم ، خبری از آقا بزرگ نبود سوجون کنار من نشسته بود ، چهره اش نگران بود
~حالت خوبه ؟
نه، اقا بزرگ کجاست ؟
~هیون دستور داد اتاقشو خالی کنن و ببرنش به اتاق کوچیکتری، اون اتاق الان دیگه برای شماست ، بعدشم گفت که غذاشو تویه اتاقش بهش بدن
حالا اگه سر سفره بود مگه میخوردش ؟
- چی پچ پچ میکنید دم گوش هم ؟
~ه..هیچی فقط حالشو پرسیدم...برای چی ؟
- حال پرسیدنت خیلی طول کشید برای همین گفتم
بچه ها براتون چندتا پارت هدیه هم گذاشتم چون تا دهم فروردین پارت جدید گذاشته نمیشه دوستون دارم پیشاپیش عیدتون مبارک♥️🫶🏻😘
پارت هدیه
توکه میدونی من ادمی نیستم که تا این حد لباس پوشیده بپوشم ، چرا اینارو گرفتی ؟
-,چون دوست دارم ، بعدشم فقط همین یبارو لباسامو باهات شریک میشما ، حواست باشه
هی هیون من اینارو نمیپوشم گفته باشم ، اخه اصلا چرا باید جلوی خودت یه تیکه پارچه بپوشم و جلوی بقیه باید پوشیده باشه ها؟
-چون دلم نمیخواد یه مشت مردک هیز زنمو دید بزنن ، بعدشم همین الان اینو از پات دربیار شلوار بپوش ، دلم نمیخواد کسی روناتو ببینه
خیلی خوب منو میشناسی ، میدونی سر پوشیدن لباس هیچوقت کوتاه نمیام ، اگرم اینو یادت رفته بود الان یادت اوردم
محلت حرف زدن بهش ندادم و درو باز کردم و رفتم بیرون و اونم پشت سرم اومد ، بخاطر درد دیشب پنگوئنی راه میرفتم و به وضوع هر دیقه که پشت سرم میومد صدای پوزخندشو میشنیدم ، از پله ها که پایین اومدیم اومد جلوم ، فکر کنم داشتن بحث میکردن ولی با دیدنش سکوت کردن وبه نشونه ی احترام بلند شدن ، نگاه همه به من بود به کبودی های رویه گردنم و فک ام ، به لبهام و مدل راه رفتنم و همینطور به زیر چشم هیون ، راس میز نشست و منم کنار دستش نشستم ، خبری از آقا بزرگ نبود سوجون کنار من نشسته بود ، چهره اش نگران بود
~حالت خوبه ؟
نه، اقا بزرگ کجاست ؟
~هیون دستور داد اتاقشو خالی کنن و ببرنش به اتاق کوچیکتری، اون اتاق الان دیگه برای شماست ، بعدشم گفت که غذاشو تویه اتاقش بهش بدن
حالا اگه سر سفره بود مگه میخوردش ؟
- چی پچ پچ میکنید دم گوش هم ؟
~ه..هیچی فقط حالشو پرسیدم...برای چی ؟
- حال پرسیدنت خیلی طول کشید برای همین گفتم
بچه ها براتون چندتا پارت هدیه هم گذاشتم چون تا دهم فروردین پارت جدید گذاشته نمیشه دوستون دارم پیشاپیش عیدتون مبارک♥️🫶🏻😘
- ۱۳.۱k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط