PART
֗ ֗ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ᳝ ࣪ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ᳝ ࣪ ִ ۫ ˑ
#PART_210🎀•
دلبر كوچولو
#دیانا
دستم حلقه کردم با استرس بهش چشم دوختم
-چیشد
-هیچی
-خب حرکت کن
-منتظر پدرتم
با شنیدن اسم پدر سریع برگشتم عقب
-برای چی؟
-برای عقدت رضایت پدر لازمه
-نه توروخدا من از اون بدم میاد
-گفتم که لازمه
-با باز شدن در داخل شدن بابا
نفس عمیقی کشیدم
-سلام
-سلام بابا فدات بشم ارباب زاده گفته که چه خوب بودی این مدت و به حرفش گوش دادی
از حرفی که ارسلان به پدرم زده بود کمی دلگرم شدم
-خب بسه دیگه همه راضین به این وصلت پس دوست ندارم حرف بدی تو روستا بپیچه
با لبخند رضایت بهش نگاهی کردم
-غلط میکنه هر کسی حرف بزنه
#PART_210🎀•
دلبر كوچولو
#دیانا
دستم حلقه کردم با استرس بهش چشم دوختم
-چیشد
-هیچی
-خب حرکت کن
-منتظر پدرتم
با شنیدن اسم پدر سریع برگشتم عقب
-برای چی؟
-برای عقدت رضایت پدر لازمه
-نه توروخدا من از اون بدم میاد
-گفتم که لازمه
-با باز شدن در داخل شدن بابا
نفس عمیقی کشیدم
-سلام
-سلام بابا فدات بشم ارباب زاده گفته که چه خوب بودی این مدت و به حرفش گوش دادی
از حرفی که ارسلان به پدرم زده بود کمی دلگرم شدم
-خب بسه دیگه همه راضین به این وصلت پس دوست ندارم حرف بدی تو روستا بپیچه
با لبخند رضایت بهش نگاهی کردم
-غلط میکنه هر کسی حرف بزنه
- ۴.۴k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط