{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهم گفت کمى از حال و روزت بگو و من سکوت کردم و سکوت کردم

بهم گفت کمى از حال و روزت بگو و من سکوت کردم و سکوت کردم و سکوت کردم ، اونقدر سکوت کردم که مطمئن شدم چیزى رو از قلم ننداختم !
دیدگاه ها (۱)

گاه می اندیشم چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم ...

مزرعه که درو شد,کلاغ هم رفت؛ بيچاره مترسک احساسش را به کسي س...

جغدنزد خدا شکايت برد:انسانها آواز مرا دوست ندارند...خداوند ب...

..

🌹🍷.......‌‌‌‌‌‌‌...........پارت۸..................🍷🌹چرا از ا...

Forced MarriagePart 31ساعت کاری تموم شده بودمثل چند روز گذشت...

داستان زندگی منپارت:19+رسیدیم کره رفتم خونه تهیونگ هم اصلا خ...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

ادامه پارت142زل زد بهم و اروم سر تکون داد.بلند شدم و ازش دور...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁵جونگ‌کوک دوباره سر جاش نشسته بود.انگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط