{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک جداناپذیر ادامه پارت

فیک جداناپذیر ادامه پارت ۱۱۵
از زبان ات
سمتش خم شدم تا هم قدش شم با دستامو صورت کوچیک کیوتش رو قاب کردم و اشکاشو با انگشتم پاک کردم
ات: گریه نکن پرنسس کوچولو پدر و مادرت رو گم کردی؟ (سرشو به معنی آره تکون داد) نگران نباش من کمکت می کنم تا پیداشون کنی خب؟ (سرشو به معنی باشه تکون داد)
بلند شدم و کمرمو راست کردم و سرمو این طرف و اون طرف چرخوندم و گفتم: خب چه شکلی هستن؟
دستمو گرفت و کشوندم یه جا که خیلی پست و بی سرو صدا و خلوت بود و گفت: اینجا بودن اما الان نیستن
ات: نگران نباش من مراقبتم تا زمانی که دوتایی پیداشون کنیم باشه؟
یدفه دیدم سریع دستمو ول کرد سریع گفتم: کجا داری میری؟
به حرفم گوش نمی داد داشتم می رفتم دنبالش که یدفه حس کردم یه نفر از پشت گرفتم و یه دستمال گذاشت جلوی دهنم منم که اصلا حواسم نبود اگه حتی یه نفس کوچیک بکشم بیهوش میشم اما نفس کشیدم و دیگه هیچی یادم نیومد
یک ساعت بعد از زبان ات
زیرم یه تشک نرم رو حس می کردم هوا خیلی سرد بود و باد خیلی سردی بهم می خورد که باعث لرزش بدنم می شد
وقتی چشمامو باز کردم مکان تاریک و ترسناکی رو جلوی چشمام دیدم عجیب غریب بود اینجا همون کلبه ای نیست که من و کوک باهم بودیم پس اینجا کجاست؟
کم کم همه چی رو بخاطر آوردم وای نه یعنی کی کنم دزدیده بود؟ من چرا الان اینجام؟ برای چی منو دزدیدن؟
وقتی خواستم یکم تکون بخورم تا از رو تخت بلند شم فهمیدم که هر جف دست و پاهام با زنجیر محکم بسته شده بودن که باعث شد درد بدی رو تو مچم حس کنم
سعی در باز کردن قفل ها و آزار کردنم بودم که صدای یه نفر به گوشم خورد که گفت: آروم تر پرنسس کوچولو اینجوری بیشتر دردت میاد
وقتی برگشتم دیدم همون مردی که اون روز تو جشن تولد کوک می شود می‌خواست منو به زور با خودش ببره
ات: آزادم کن بزار برم به هیچکس چیزی نمیگم
گفت: وای خیلی ترسیدم به نظرت برام مهمه که جونگ کوک مردت بفهمه الان تو دیگه فقط مال منی نه خود کثیفش
چی؟ منظورش از مرده چی بود؟
ات: کثافت تویی لعنتی خدا لعنتت کنه چه بلایی سرش آوردی عوضی؟
نیشخندی زد و گفت: کاری که باید سال ها پیش باهاش می کردم حالا هم دیگه بیخیالش شو تو از این به بعد فقط مال منی اونو از ذهنت بیرون کن
ات: امید وارم این فقط یه دروغ محض برای نابود کردن من باشه وگرنه خودم با دستای خودک می کشتمت فهمیدی؟
صدای خنده های شیطانیش بیشتر شد اه قبلاً ازش خوشم نمی اومد اما الان دیگه کاملا ازش متنفرم یه حسی داشتم که بهم میگفت جونگ کوک هنوز زندست پس همش خدا خدا می کردم که بیاد ازاین جهنم دره نجاتم بده اما اگه این عوضی راست گفته باشه و جونگ کوک منو کشته باشه چی؟
نه این نمی تونه حقیقت داشته باشه جونگ کوک بهم قول داده بود که نباید بمیره نباید ترکم کنه
دیدگاه ها (۲۴)

فیک جداناپذیر پارت ۱۱۶از زبان اتسعی در باز کردن قفل زنجیر ها...

فیک جداناپذیر پارت ۱۱۷از زبان اتداشتم دیوونه میشدم تو این مح...

فیک جداناپذیر پارت ۱۱۵از زبان اتمی دونستم اینطوری قانع میشه ...

فیک جداناپذیر ادامه پارت ۱۱۴از زبان جونگ کوکوقتی دیدم بیهوش ...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۹از زبان اتداشتم همین طور کت و ش...

شب تولدم پارت1ات: سلام من اتم و 15 سالمه من با یه پسر به نام...

شب تولدم پارت 14ات: کوک ما با متور بریم جونگ کوک: باشه قشنگم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط