#خان_زاده #پارت276

#خان_زاده #پارت276


* * * * * *
_پیاده شو!
بدون نگاه کردن بهش گفتم
_نمی‌خوام!
پوزخند صدا داری زد
_منم واسه خاطر تو نمی‌گم.میای عین بچه ی آدم غذاتو می‌خوری به خاطر دخترم چون متاسفانه از وجود تو تغذیه می‌کنه.
با نفرت نگاهش کردم
_نمیام!
به جهنمی گفت و دوباره استارت زد.
برخلاف قاطعیت حرفم با بی رحمی مجبورم کرد باهاش بیام روستا و حالا هم جلوی یه رستوران بین راهی نگه داشته بود و بازم می‌خواست مجبورم کنه غذا بخورم!
دلم برای خودم گرفت... اینکه تسلیم تهدیداش شدم و حالا میخوام پا به جهنم بذارم.
به چه جرمی؟من که هیچ رابطه ای با سامان نداشتم پس داشتم تقاص چیو پس میدادم؟
حدود دو ساعت بعد ماشین رو داخل حیاط خونه ی مادریش پارک میکنه.
در باز شد و مهتاب و پسرش اومدن بیرون.
صورتم با نفرت جمع شد.
چه طور می تونستم تحملشون کنم؟
اهورا که پیاده شد پسرش با ذوق پا برهنه به سمتش دوید.
هنوز دو سالش نشده بود و حسابی تپل بود.
اهورا بغلش کرد و قدمی به مهتاب نزدیک شد و صمیمی تر از همیشه باهاش احوال پرسی کرد.
من هم بدون اینکه میلی به پیاده شدن داشته باشم فقط با نفرت نگاهشون کردم
🍁 🍁 🍁 🍁 #خان_زاده #پارت277

مادرش هم از خونه بیرون اومد و وقتی حسابی اهورا رو بوسید نگاه بدی به من انداخت و با اشاره بهم چیزی به اهورا گفت که اونم نگاهم کرد و با دیدنم که خونسرد نشستم نگاه تهدید آمیزی بهم انداخت و با اشاره ی چشم و ابرو خواست که پیاده بشم.
دستگیره رو باز کردم. مونس و توی آغوشم فشردم و پیاده شدم.
نمی‌دونم چی پیش میومد اما یه حسی بهم می گفت من زیاد اینجا دووم نمیارم.
به سمتشون رفتم و سلام کردم.
مادر اهورا با چاپلوسی جلو اومد و صورتم و بوسید. مهتاب هم همین طور...
طوری باهام رفتار می کردن انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده.
هر چند من میدونستم همه ی اینا تظاهره دیر یا زود... اهورا هم می فهمید.

* * * * * *

حالم از این همه بی چشم و رویی بهم می‌خورد.
هنوز داشتن با هم قدم میزدن.مادر اهورا عمدا کاری می‌کرد به هم نزدیک بشن. حالا هم که فرستادشون تا بیرون مثل زوج های تازه ازدواج کرده با هم گپ بزنن!
اهورا هم از لج من کلی مهتاب و تحویل می‌گرفت.
داشتم نگاهشون میکردم که در باز شد و مادر فولاد زره اومد تو...
با دیدنم نیشخندی زد و گفت
_چیه لبات آویزونه؟رفتی یه بچه نمیدونم از کی پس انداختی تا اهورا بگیرتت اما نقشت نگرفت نه؟معلومه که پسرم لیاقتش یه دختر پاک و معصومه نه یکی مثل تو...
ناباور نگاهش کردم.



🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۸)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_95اهورا شراب به دست خیره چشم...

پارت ۳۹

«نفرت و عشق».  پارت سوم🚬 [از زبان پریسا]ماشین جلوی یه ساختمو...

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.56(روایت از زبان جونگ‌ک...

#عشق در نگاه او part 2خلاصه بعد چند دقیقه سوزا اومد و بهم زن...

The Fairy's - Monster's wrong love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط