{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند

بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند

یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد!

دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد

ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت :

امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . . .

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند

تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد

نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت

و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت

بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . . .

دوستش با تعجب از او پرسید:بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم

تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی

ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟

دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد

باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند

ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند

باید آن را روی سنگی حک کنیم

تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد . . .
دیدگاه ها (۲)

گفتم:میری؟ گفت:آره گفتم:منم بیام؟ گفت:جایی که من ...

لو ادري العمر مشوار تكضي ايامه وتعدي ولو ادري الوكت دولاب ي...

دیروز مسیر قصه‌هام یه جاده بود به خورشید امروز به بیراهه شده...

کرمانشاه طاق بستان

https://wisgoon.com/dabi5988من هشت سال از عمرم را در اسارت و...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹²جون‌کو...

مادرم نیست

زندگی همیشه در اتفاق‌های بزرگ خلاصه نمی‌شود؛ گاهی تمام زیبای...

پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»آن روز...از صبح، شرکت غ...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 10چان شمشیرش را بالا آورد.سونگمی...

تکاپو پارت 97:چشماتو باز کن... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍حدود یک ساعت بعد......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط