شهیدامیرحاج امینی
شهیدامیرحاج امینی
انفجار خمپاره 82 کنار بچهها یک مرتبه همهجا زیر و رو شد، آن لحظه دنیا جلوی چشمم تاریک شد. همهجا را سیاه میدیدم؛ سعید با نگرانی تکانم داد و بعد برای اینکه شوک بدهد محکم به پشتم زد، صدایی شنیدم که میگفت: «زندهای؟» کمی که دود و غبار پراکنده شد به خودم آمدم و دیدم هر کس یکطرفی افتاده در حال جاندادن است.
سعید داد زد: «گونی بیارید رو شهید بکشیم»؛ یک لحظه خانوادهاش آمد جلوی چشمم، انگار صدای وجدانم بود که نهیب میزد: «دوربین رو بردار عکس بگیر....» به دنبال دوربین گشتم زیر خاک بود! گوشه بند آن را گرفتم و از زیر خاک کشیدم بیرون، لنزش را تمیز کردم و بدون دقت، در واقع چشمبسته از چهره آرام شهید "امینی" عکس گرفتم.
انفجار خمپاره 82 کنار بچهها یک مرتبه همهجا زیر و رو شد، آن لحظه دنیا جلوی چشمم تاریک شد. همهجا را سیاه میدیدم؛ سعید با نگرانی تکانم داد و بعد برای اینکه شوک بدهد محکم به پشتم زد، صدایی شنیدم که میگفت: «زندهای؟» کمی که دود و غبار پراکنده شد به خودم آمدم و دیدم هر کس یکطرفی افتاده در حال جاندادن است.
سعید داد زد: «گونی بیارید رو شهید بکشیم»؛ یک لحظه خانوادهاش آمد جلوی چشمم، انگار صدای وجدانم بود که نهیب میزد: «دوربین رو بردار عکس بگیر....» به دنبال دوربین گشتم زیر خاک بود! گوشه بند آن را گرفتم و از زیر خاک کشیدم بیرون، لنزش را تمیز کردم و بدون دقت، در واقع چشمبسته از چهره آرام شهید "امینی" عکس گرفتم.
- ۱.۱k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط