« تقاص عشق »
پارت ۵۶
همه بچه ها آماده بودن تا برن داخل جنگل دینا تویه خیمه بود و نمیذاشت جیمین تیشرت اش را تنش کنه
دینا : بابایی لفتن زود باس
جیمین : صبر کن کوچولوم سرده هوا نمیخوام سرما بخوری
دینا : بابایی لفتن نمی پوسمس عجله کن بابایی
جیمین به سختی تیشرت را تنه دینا کرد و دست اش را گرفت و از خیمه رفتن بیرون
اسلاید ۲ تیشرت دینا
ات با بچه ها ایستاده بود جیمین و دینا هم به اون ها ملحق شدن همه والدین بچه ها داشتن میرفتن جیمین به گوشی اش تماسی آمد کمی از آنها دور شد و جواب داد
دینا کناره ات ایستاده بود یهو عطسه کرد تن سریه خشم شد و گفت
ات : چی شد خانم خوشگله
دینا : هیچی فقط یه عطسه کوچولو کلدم
ات : باشه عزیزم
جیمین گوشی اش را قطع کرد و سکته آنها آمد دینا با دست کوچولو اش دسته جیمین رو گرفت
دینا : بلیم
جیمین : من نمیتونم بیام
دینا چهره ناراحتی به خود اش گرفت و با ناراحتی گفت
دینا : بابایی با ما نمیای
جیمین جلوی ات روبه یه پایش نشست و موهای دینا را ناز
جیمین : یه کاری تو شرکت پیش اومده باید برم
بوسه ای را رویه پیشانی دینا گذاشت و بلند شد روبه ات کرد
جیمین : دینا رو به تو میسپارم
ات : باشه نگران نباش
جیمین سمته ماشین اش رفت کمی دور شد
ات سریع رفت دنبالش اش جیمین داشت سوار ماشین اش میشد با دیدن ات دوباره دره ماشین را بست ات جلو اش قرار گرفت
ات : نگران دینا نباش من مواظبش هستم
جیمین نزدیک ات شد و شون هایش را گرفت و ات رو به خود اش نزدیک کرد بوسه کوتاهی رو رویه کنج لب گذاشت ات سریع دست اش را گذاشت رویه لب هایش و گفت
ات : اگه یکی میدید چی
جیمین لبخندی زد و گفت
جیمین : هیچ مشکلی نداشت اگه میدید
ات : برو برو دیرت میشه
جیمین سوار ماشین شد و حرکت کرد ات ایستاده بود و به رفتن جیمین نگاه میکرد قلب اش تند تند میزد عشقی که به جیمین داشت فراوان بود
دینا با صدای بلند ات رو صدا میزد ات وقتی متوجه شد دوباره سمته بچه ها رفت
ات : بریم بچه ها
همه بچه ها پشته سره ات راه میرفتن درخت های زیبایی بودن
دینا : خانم معلم این دلخت ها بلای چی هستن
ات : اگه این درخت ها نباشن در این دنیا هیچ تنفسی هم نیست ما به توسطه این این درخت ها و سرسبزی ها نفس راحت میکشیم پس نباید اون ها رو قطع کنیم یا بهشون آب ندیم یه چیز دیگه هم هست
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.