{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۱۱


دختره این بار اشک هایش را کنار گذاشت و یقه جیمین رو گرفت با چشم های مثال خون بهش خیره شد خودش صورتش را نزدیک کرده ...
جیمین برای لحظه ای در آن دریا نگاه کرد اخم های بین ابرو هایش از بین رفت و جیمین در آن دید چشم ها خیره شد دریا بود . ! یا جنگل
آن دختر چی میخواست بگه حتما جیمین با دیدن چشم های دختره فهمیده بود( چرا باهام اینجوری میکنی ) جیمین دید چشم هایش را دزدید و به زمین خیره شد ...
جیمین : تو فقد برام عروسکی خوشگذرونی با تو برای خوشحالی میاره دوست دارم همش اذیتت کنم
با حرکت که انجام داد دختره رو میز دراز کشیده و جیمین روش خم شد یک دستش را زیر لباسش برد و همچنان تو صورتش خم بود دختره با تقلا کردن دسته جیمین رو از زیره لباسش کشید و کمی هولش داد....
جیمیم هر دو دست دختره رو گرفت و بالا سرش پین کرد صورتش را فروغ برد در گردن ات آن بوی شیرین را وارد ریه هایش کرد خیلی از این بو خوشش می‌آمد.....
دختره دیگر تقلا نکرد خسته بیش از حد بدن کوچیک اش را زیره بدن ورزیده پسره رها کرد دیگر در توانش نبود لب هایش را نزدیک گوش جیمین بود و لب هایش هایش مثل حرف زدن تکان داد جیمین دست از بوس کردن گردن دختره را توقف کرد دختره چی‌میخواست بگه
جیمین سرش را بلند کرد و در چشم های دختره خیره شد حتما میخواست خواهش کنه تا ولش کنند بودن هیچ حرفه دیگی از رو دختره بلند و راهی در شد ....
************

همان جور رو تخت دراز کشیده به سقف خیره بود ترس دیشب و ترس اون حس براش سخت بود ... نگاهی به بازو هایش انداخت زخم و کبود هاش براش کمی دردآور بود ترسی که جیمین براش ایجاد کرده بود بیش از بلندی یک کوه بود تخت را راه کرد و سمته کمد رفت با چرخیدن در کمد هیچ لباس مناسبی پیدا نکرد سمته حمام رفت بعد از شستن دست و صورتش موهای که خرگوشی بسته بود را پشتش هدایت کرد و راهی سالن شد ...
کنار مادرش نشست و نان توست را برداشت
سوجین : دیشب بهت خوش گذشت
_ آره...
تهیونگ : امروز کم حوصله ای چرا پرنسس بابایی
_ فقد حوصلم سر رفته همین
تهیونگ : نظرت چیه دختره بابای که با پدرت بری شرکت و تو کارا کمکش کنی
دختره با فکر اینکه حتما جیمین اونجاست با اشاره دست گفت
_ اممم نمیدونم بابایی از دستم چه کمکی برمیاد
تهیونگ : وا مگه تو مدلینگ شرکت ما نیستی و برای مدل خارج از کشور انتخاب نشدی دخترم خوب معلومه ای بابا
سوجین : دخترم اگه دلت نمیخواد نیا
دختره نگاهش را از مادرش گرفت و به پدرش دوخت نمیخواست مادرش
دیدگاه ها (۱۶)

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۱۳جیمین : ببین میجی دوست ندارم قل...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۱۴جیمین : باورم نمیشه چطور‌ ممکنه...

فصل سوم( شب دردناک ) پارت ۲۱۰جیمین : حق نداری میفهمیدی .... ...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۰۹ با بردن لیوان شراب سمته لب های...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟏_خدایا بهم صبر بده +امین _بریم جیمین ماشین رو روشن کرد...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟩- آم یونگیا؟جیمین اروم گفت و سرش رو...

جونگکوک: مادر من واقعا نمی‌خواستم به گذشته فکر کنی مروارید ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط