تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
به مهمونی رسیدیم ، هیون درو برام باز کرد و بعد از پیاده شدنم ارنجیش رو گرفتم و وارد مهمونی شدیم ، تا رفتم داخل همه ی نگاه ها به ما افتاد...
+چرا نگفتی هرا برگشته؟
_ قرار بود یه سوپرایز باشه ولی خب...
+بیا بریم پیششون...
رفتیم به سمتش که وقتی منو دید لبخندی زد و از صندلی بلند شد و هم رو توی بغل گرفتیم
+خیلی بدی ، دلم برات خیلی تنگ شده بود،خیلی بی معرفتی ، میدونی چند سال ازت خبر نداشتم ؟
× منم دلم برات تنگ شده بود ، خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود ، ولی درگیر بودم ، شوهر داریو بچه داریو...
+ بچه دارین ؟
× اره ، یه دختر ۴ ساله دارم
+واقعا ؟
× بینا مامان بیا اینجا..
بینا: سلام زن دالی( منظورش همون زن داییه😂)
خیلی کیوت بود ، ولی در تعجبم اون از کجا منو میشناخت؟ لبخندی زدم و روی پاهام نشستم و دستاشو توی دستام گرفتم
+سلام خوشگلم ، تو از کجا منو میشناسی خانومی؟
بینا:دلی عکست لو به من نشون داد، خلی خوشگلی
+تو خیلی خوشگل تری ، خیلی شبیه مامانتی میدونستی ؟
بینا:اله...
× بینا مامان دوستت منتظره برو پیشش بازی کن..
بینا:من موخوام پیش زن دالی باشم
× بعدا بیا پیشش، فعلا ما کار داریم
بینا:باش ، زن دالی اشب میام پیشت
+باشه عزیزم بیا...
بینا رفتو هرا شروع به حرف زدن کرد
× تمام اتفاقایی که این چند مدت افتاد رو خانوم بزرگ برام تعریف کرد ، نمیدونم الان باید عصبی باشم یا خوشحال
_چرا نمیدونی ؟
×تو فعلا حرف نزن که ازت شاکیم...
اینو بهش گفت و روبه من کرد و ادامه داد:
×از یه طرف خوشحالم زن این داداش دیوونه ام شدی چون از بچگی آرزوم بود زن داداشم شی، از یه طرفم ناراحت و عصبیم از اینهمه بلایی که سرت آورده ، من واقعاً معذرت میخوام یونا...
+معذرت برای چی هرا؟ این چه حرفیه ؟ تو چرا باید معذرت خواهی کنی؟...
بعد نیم نگاهی به هیون که ابرویی بالا انداخته کردم و طعنه آمیز ادامه دادم:
+اونی که باید معذرت خواهی کنه که نمیکنه..
_الان به من طعنه زدن ؟
+نه عزیزم من کی همچین کاری کردم ؟ چرا به خودت میگیری؟ مگه تو کردی؟
پوزخندی عصبی زد
_فکر کنم باید تنهاتون بزارم تا قشنگ بتونین کلی راجبم غیب کنید و فحشم بدید ، خوبه عالیه ، پس شما خانومارو تنها میزارم...
+زحمت میکشین آقای هوانگ
_ خواهش میکنم ، چه زحمتی خانوم هوانگ..
و بعد راهشو گرفت و رفت پیش همکاراش و مشغول صحبت با اونا شد که هرا خنده ای کرد
× داداش بدبختم از دست تو چی میکشه ؟ میدونی من الان اینطوری باهاش حرف زده بودم سرمو میبرید ، فکر کنم یادت باشه که ۸سال پیش بخاطر اینکه با یکی از رفیقاش اومدم عمارت گرفتم زیر بار کتک و هر جفت پامو شکوند و نشوندم پای سفره ی عقد ؟...
به مهمونی رسیدیم ، هیون درو برام باز کرد و بعد از پیاده شدنم ارنجیش رو گرفتم و وارد مهمونی شدیم ، تا رفتم داخل همه ی نگاه ها به ما افتاد...
+چرا نگفتی هرا برگشته؟
_ قرار بود یه سوپرایز باشه ولی خب...
+بیا بریم پیششون...
رفتیم به سمتش که وقتی منو دید لبخندی زد و از صندلی بلند شد و هم رو توی بغل گرفتیم
+خیلی بدی ، دلم برات خیلی تنگ شده بود،خیلی بی معرفتی ، میدونی چند سال ازت خبر نداشتم ؟
× منم دلم برات تنگ شده بود ، خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود ، ولی درگیر بودم ، شوهر داریو بچه داریو...
+ بچه دارین ؟
× اره ، یه دختر ۴ ساله دارم
+واقعا ؟
× بینا مامان بیا اینجا..
بینا: سلام زن دالی( منظورش همون زن داییه😂)
خیلی کیوت بود ، ولی در تعجبم اون از کجا منو میشناخت؟ لبخندی زدم و روی پاهام نشستم و دستاشو توی دستام گرفتم
+سلام خوشگلم ، تو از کجا منو میشناسی خانومی؟
بینا:دلی عکست لو به من نشون داد، خلی خوشگلی
+تو خیلی خوشگل تری ، خیلی شبیه مامانتی میدونستی ؟
بینا:اله...
× بینا مامان دوستت منتظره برو پیشش بازی کن..
بینا:من موخوام پیش زن دالی باشم
× بعدا بیا پیشش، فعلا ما کار داریم
بینا:باش ، زن دالی اشب میام پیشت
+باشه عزیزم بیا...
بینا رفتو هرا شروع به حرف زدن کرد
× تمام اتفاقایی که این چند مدت افتاد رو خانوم بزرگ برام تعریف کرد ، نمیدونم الان باید عصبی باشم یا خوشحال
_چرا نمیدونی ؟
×تو فعلا حرف نزن که ازت شاکیم...
اینو بهش گفت و روبه من کرد و ادامه داد:
×از یه طرف خوشحالم زن این داداش دیوونه ام شدی چون از بچگی آرزوم بود زن داداشم شی، از یه طرفم ناراحت و عصبیم از اینهمه بلایی که سرت آورده ، من واقعاً معذرت میخوام یونا...
+معذرت برای چی هرا؟ این چه حرفیه ؟ تو چرا باید معذرت خواهی کنی؟...
بعد نیم نگاهی به هیون که ابرویی بالا انداخته کردم و طعنه آمیز ادامه دادم:
+اونی که باید معذرت خواهی کنه که نمیکنه..
_الان به من طعنه زدن ؟
+نه عزیزم من کی همچین کاری کردم ؟ چرا به خودت میگیری؟ مگه تو کردی؟
پوزخندی عصبی زد
_فکر کنم باید تنهاتون بزارم تا قشنگ بتونین کلی راجبم غیب کنید و فحشم بدید ، خوبه عالیه ، پس شما خانومارو تنها میزارم...
+زحمت میکشین آقای هوانگ
_ خواهش میکنم ، چه زحمتی خانوم هوانگ..
و بعد راهشو گرفت و رفت پیش همکاراش و مشغول صحبت با اونا شد که هرا خنده ای کرد
× داداش بدبختم از دست تو چی میکشه ؟ میدونی من الان اینطوری باهاش حرف زده بودم سرمو میبرید ، فکر کنم یادت باشه که ۸سال پیش بخاطر اینکه با یکی از رفیقاش اومدم عمارت گرفتم زیر بار کتک و هر جفت پامو شکوند و نشوندم پای سفره ی عقد ؟...
- ۱۲.۳k
- ۲۸ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط