اربابسالار

#ارباب‌سالار🌸🔗
#پارت24

چاره ای نداشتم باید به حرفش گوش میدادم، هرچی که بود اون جونمو نجات داده بود!!

ولی عباس و چیکار میکردم؟؟ الان ساعت از 8هم گذشته و حتما خیلی منتظرم مونده!!
ولی عب نداره منو میرسونن بعد نمیرم داخل خونه و همونور میرم پیش عباس، آره این عالیه!!

روی صندلی عقب و کنار سالار نشسته بودم و هر از چندگاهی نگاه سنگینشو رو خودم حس میکردم!!!

سکوت عمیقی تو فضا حاکم بود و منم مشغول بازی کردن با گوشه ی شالم بودم و به این فکر میکردم از چه جهنمی نجات پیدا کردم!!!

تو همین فکرا بودم که با صدای سالار رشته ی افکارم پاره شد:

-گرسنه اته؟!

گنگ برگشتم سمتشو گفتم:

+من؟! نه...

لبخندی زد و گفت:

-ولی قاروغورای شکمت اینو نمیگن!!!

اخمی کردم و گفتم:

+گشنه ام نیست!!!

با دیدن اخمام تک خنده ای کرد و گفت:

-واسه من اخم میکنی؟!

حرصی شدم و با صدای بلند گفتم:

+حالا درسته جونمو نجات دادم بهتون مدیون شدم ولی لطفا حد خودتونو حفظ کنید..‌
من خوشم نمیاد آدما زیاد باهام صمیمی شن!!

قبل اینکه خودش چیزی بگه زیر دستش گفت:

-هوی درست صحبت کن، تو میدونی اینکه پیشت نشسته کیه؟!

سالار عصبی گفت:

-ساکت شو اسد!!

با همون خشم داد زدم:

+چرا همه به اینجا میرسن ساکت میشن؟!
خب بگید کیه منم بدونم!!
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت25اسد پوفی کشید و الله اکبری زیر لب گفت و...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت26دیگه بحث و ادامه ندادم و فقط سری تکون د...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت23از ترس به تته پته افتاده بودن و هیچ راه...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت22با صورتی که از درد جمع شده بود فقط نگاه...

نزدیک به یه هفته ای بود که تهران بودم دیروز که داشتم میرفتم ...

پارت اولو خیلی طولانی گذاشتم شروع رمان :اگه طُ نباشی یکی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط