وقتی سرش را بطرف من چرخاند ونگاه اشکبارمرادیدبطرفم امد شا
وقتی سرش را بطرف من چرخاند ونگاه اشکبارمرادیدبطرفم امد شانهای لرزانم راگرفت وگفت:
مثل اینکه حالت خوب نیست.
بهمراه سرفه خون ازگوشه ی لبم سرازیر میشد خواست به دکترزنگ بزند دستش راگرفتم وباپشت دست خون گوشه ی لبم راپاک کردم بغضم راتونستم فروببرم ولی اشکهایم رانتوانستم.
قفسه ی سینه وگلویم خیلی میسوخت وازدرداستخوانهایم نمیتوانستم درست سروپا وایسم .به سختی گفتم .
بیا همین الان بریم...نمیدانم چرادلم شورمی زنه..
نمی توانستم بیشترحرف بزنم انگشتش رابه نشانه ی سکوت به لبهایم نزدیک کردچشمان پرازاشکش رابهم دوخت وگفت:
خودت را اذیت نکن...باشه هرجی توبخوای .
ازان همه محبت قلبم به دردامد سرمرادراغوش گرفت شایداین اخرین باربودکه اورامی دیدم واخرین لحظات با اوبودن .خودم رادراغوشش فرودادم وگفتم:
تولایق زندگی کردن بادختری بهتر ازمن هستی .کسی که قلبش رابا تمام وجودبه توهدیه بدهد.مطءنم باهرکسی ازدواج کنی میتوانی خوشبختش کنی پس اگر میخوای بعدازمرگم اسوده باشم ازدواج کن باهرکس .که بعدازمن بتوونی دوستش داشته باشی ....خواهش میکنم...این اخرین خواسته ی مرا قبول کن...خواهش میکنم.
نگاه ملتمسم رابه اودوختم درنگاهش تردیدموج می زد .قبول درخواستم برایش خیلی مشکل بودولی نمی خواست مرا ناراحت کند بهمراه قطره ی اشکی که از گوشه ی ازچشمانش سرازیرشد سرش را به نشانه ی تایید پایین انداخت حالا خیالم راحت شد.
لحظه ی وداع اشکهای گرم خدمتکاراوخانواده ی اقای رضایی بدرقه ی راهم بود جداشدن ازمریم خانم برایم خیلی سخت بود .
هنگامی که دراغوش هم اشک می ریختیم .ارام گفتم:برایم دعا کن.
امیرزیرشانه هایم راگرفت ومراهمراه خودمی کشاند.حتی نای راه رفتن راهم نداشتم .
لحظه
ی امدنم اشک.غم می ریختم ولی حالا اشکهای شوق از چشمانم سرازیرمی شد اگردردوسرفه های بی امانم نبودمیتوانست لحظه های شیرینی برایم باشد..
سکوتی عجیب برفضای ماشین طنین انداخته بودبراسترس انها می افزودهردوصدای طپش قلب های هم را می شنیدند هردوبه انتهای جاده می نگریستند.وبه این فکرمیکردند که بازدرانتهای جاده چه سرنوشتی انتظارشان را می کشد.
بهاربه این فکر میکردکه ای کاش هرچه زودترجاده پایان میگرفت وامیر دراین فکربودکه ای کاش این جاده پایانی نداشت وهمچنان درکناراوبه رانندگی ادامه می داد.حتی سکوت لبهای اوراحتی بی مهری اش راهم دوست داشت اهی عمیق کشیدوبغضش رافرودادوسعی داشت قطره ی اشکی که درگوشه ی ازچشمش جمع شده بودراازبهار پنهان کند بادوانگست چشمانش رافشردوروبه بهارکردکه باچه شوقی وصف ناپذیربه انتهای جاده چشم دوخته بود انگاردرهرپیچی عزیزی رامی دید .خواست چیزی بگویدوسکوت رابشکند ولی وقتی چشمان پرامید بهار رادید پشیمان شد نخواست شادی اورابرهم زند..
مثل اینکه حالت خوب نیست.
بهمراه سرفه خون ازگوشه ی لبم سرازیر میشد خواست به دکترزنگ بزند دستش راگرفتم وباپشت دست خون گوشه ی لبم راپاک کردم بغضم راتونستم فروببرم ولی اشکهایم رانتوانستم.
قفسه ی سینه وگلویم خیلی میسوخت وازدرداستخوانهایم نمیتوانستم درست سروپا وایسم .به سختی گفتم .
بیا همین الان بریم...نمیدانم چرادلم شورمی زنه..
نمی توانستم بیشترحرف بزنم انگشتش رابه نشانه ی سکوت به لبهایم نزدیک کردچشمان پرازاشکش رابهم دوخت وگفت:
خودت را اذیت نکن...باشه هرجی توبخوای .
ازان همه محبت قلبم به دردامد سرمرادراغوش گرفت شایداین اخرین باربودکه اورامی دیدم واخرین لحظات با اوبودن .خودم رادراغوشش فرودادم وگفتم:
تولایق زندگی کردن بادختری بهتر ازمن هستی .کسی که قلبش رابا تمام وجودبه توهدیه بدهد.مطءنم باهرکسی ازدواج کنی میتوانی خوشبختش کنی پس اگر میخوای بعدازمرگم اسوده باشم ازدواج کن باهرکس .که بعدازمن بتوونی دوستش داشته باشی ....خواهش میکنم...این اخرین خواسته ی مرا قبول کن...خواهش میکنم.
نگاه ملتمسم رابه اودوختم درنگاهش تردیدموج می زد .قبول درخواستم برایش خیلی مشکل بودولی نمی خواست مرا ناراحت کند بهمراه قطره ی اشکی که از گوشه ی ازچشمانش سرازیرشد سرش را به نشانه ی تایید پایین انداخت حالا خیالم راحت شد.
لحظه ی وداع اشکهای گرم خدمتکاراوخانواده ی اقای رضایی بدرقه ی راهم بود جداشدن ازمریم خانم برایم خیلی سخت بود .
هنگامی که دراغوش هم اشک می ریختیم .ارام گفتم:برایم دعا کن.
امیرزیرشانه هایم راگرفت ومراهمراه خودمی کشاند.حتی نای راه رفتن راهم نداشتم .
لحظه
ی امدنم اشک.غم می ریختم ولی حالا اشکهای شوق از چشمانم سرازیرمی شد اگردردوسرفه های بی امانم نبودمیتوانست لحظه های شیرینی برایم باشد..
سکوتی عجیب برفضای ماشین طنین انداخته بودبراسترس انها می افزودهردوصدای طپش قلب های هم را می شنیدند هردوبه انتهای جاده می نگریستند.وبه این فکرمیکردند که بازدرانتهای جاده چه سرنوشتی انتظارشان را می کشد.
بهاربه این فکر میکردکه ای کاش هرچه زودترجاده پایان میگرفت وامیر دراین فکربودکه ای کاش این جاده پایانی نداشت وهمچنان درکناراوبه رانندگی ادامه می داد.حتی سکوت لبهای اوراحتی بی مهری اش راهم دوست داشت اهی عمیق کشیدوبغضش رافرودادوسعی داشت قطره ی اشکی که درگوشه ی ازچشمش جمع شده بودراازبهار پنهان کند بادوانگست چشمانش رافشردوروبه بهارکردکه باچه شوقی وصف ناپذیربه انتهای جاده چشم دوخته بود انگاردرهرپیچی عزیزی رامی دید .خواست چیزی بگویدوسکوت رابشکند ولی وقتی چشمان پرامید بهار رادید پشیمان شد نخواست شادی اورابرهم زند..
- ۳.۲k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط