{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت51....

پارت51....

.
.

نگاه بهار برساعتش خیره ماندساعت 9شب بود دستی برپیشانی داغش کشید ودانه های درشت غرق را ازان پاک کرد .چراغهای روستا ازدور پیدا بود هیجان وجودهردویشان رادربر گرفته بود .
بهار چشمانش رابه ارامی بست خواست کمی خودرا ارام کند نفس عمیقی کشید که همراه باسوزش وحشتناکی درقفسه ی سینه اش بود وادرابه سرفه انداخت وبه دنبال ان خارج شدن خون ازگوشه ی لبش .
امیر باوجودنگرانی شدید دیگربه ان سرفها عادت کرده بود.
سکوتی عجیب کوچه های روستا رادربرگرفته بود ودلشوره مثل خوره روحش را می تراشید .حتی عابری تنها هم به چشم نمیخورد تا اندکی ازترسی که بروجودش سایه اندخته بود کم شود .روبه امیر کرد وباصدای لرزانی گفت:
کاش خانوادم رامطلع میکردم.
امیربدون ابنکه به بهارنگاه کند به ارامی گفت:
فکرکنم کسی خانه تان نیست.
سریع پیاده شد وبطرف خانه ی اقای احمدی رفت .حدسش درست بودکسی منزل نبود .بهاربادیدن امیرکه مرددبین کوچها ایستاده است ازماشین پیاده شد .حالش ازدستمالی که بوی خونومیدادبهم خوردان راباتمام نفرت به وسط کوچه پرت کرد وتلوتلو خوران نزد امیر رفت .
امیرنگران روبه بهار کرد وگفت:
با این حال وخیمت چرا ازماشین پیاده شدی ؟
حوصله ی جواب دادن رادرخود نمی دید چندثانیه ی رادرهمان جا ایستادند .ناگهان فکری چون برق ازمخیله ی بهار گذشت .گام هایش سریع ولی نامتعادل امیر سریع خودرابه اورساند وزیر بازویش راگرفت .بهار مدام زیر لب دعا می خواند تا لااقل انجا کسی درمنزل باشد.ولی وقتی نا امید دست ازدرزدن کشید بغضش ترکید .دم درخانه به زانو درامد حتی خانه ی زینت هم کسی نبود بغضش ترکید واشهایش سرازیر شد امیر شانهای لرزان بهار را گرفت واورا از زمین بلند کرد .
امیر هم دست کمی ازاونداشت به دنبال کلامی می گشت تا بهارش را تسلا دهد.درحالی که خودش بیشتربه دلداری نیازداشت .روبه بهار کرد وگفت:
بهتره بریم ویلای ما فرداصبح برمی گردیم.
حق رابه امیر دادبرای اخرین بار نگاهی به کوچه انداخت ناگهان برجای میخکوب شد .امیرنگاه اورادنبال کرد حرف برروی لبهای هردوماسیده بود..قلب بهارهمچون قطره ی اشکش درچشمانش می لرزید.اینبارهم امیرعاجزانه به بهار نگاه می کرد انگاربدبختی هادست به دست هم داده بودندتا بهاررا ازپا دراورند.
دست بهارازمیان دستان امیر سر خورد بهارمدام زیر لب زمزمه میکرد:
باورم نمیشه....باورم نمیشه.
دیدگاه ها (۱۸)

پارت 52... با پاهای لرزان به راه افتاد دستش رابه دیوارتکیه د...

پارت 53.. حاضرین با دیدن امیر اوراسوال پیچ کردن امیر میدانست...

وقتی سرش را بطرف من چرخاند ونگاه اشکبارمرادیدبطرفم امد شانها...

ازقرض های دکتر حالم بهم میخورد.سه روزبودکه انرامصرف میکردم ا...

رمان انفجار و امید

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

Forced love

سلاااممممم بعد مدت ها بابا با دو تا کیسه‌ی پر از میوه‌های ...

My professorChapter: 2Part: 106(بچها پارت ۱۰۶ گزارش شده بودم...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_36بعد از دوتا مسافر گرفتن پش...

پارت ۱۲: هویتِ فاش شدهتهیونگ به زخمی که روی دستِ مرد بود، خی...

007-پنهان در مه - پارت ۷۲

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط