{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part 15

ویو ات
وقتی جیمین خوابید ازم از اوتاق رفتم بیرون و یه نامه براش نوشتم گذاشتمش روزه میز و از خونه رفتم بیرون
ات : الو سوجی
سوجی : بله چیشده
ات : امشب یه مهمونی دعوتیم میای بریم
سوجی: اصلا هوصلش رو ندارم
ات: خواهش میکنم
سوجی: باشه
ات : پس من آماده میشم دو میام دنبالت
سوجی: باشه
ویو ات
وقتی حرفام با سوجی تموم شد رفتم خونه
ات : پدر امشب یه مهمونی میرم میتونم برم
پ/ات : نه
ات : پدر خواهش میکنم همیه دوستام میرن حتا داداش هم میاد
پ/ات : باشه برو ولی اگه بشنوم که با پسرا حرفی زده باشی
ات : نه نمی زنم
من برم اوتاقم
م/ات : چرا انقدر بهش سخت میگیری
پ/ات : چون به دختره و به شما هیچ ربطی نداره دختره خودمه
م/ات : باشه هرچی شما بگین
از اونجا بلند شد رفت اوتاقش
ویو ات
زود لباس که انتخاب کردم رو پوشیدم موهامو دم اسپی بستم و آرایش کردم کافیشن رو پوشیدم رفتم پیشه سوجی اونم آماده شده بود و با هم رفتیم مهمونی داداشم هنوز نیومده بود
ویو جیمین
وقتی از خواب بیدار شدم سرم خوب شده بود هیچ کس تویه اوتاق نبود رفتم سالون یه نامه بود اونو رو برداشتم و خوندم ات نوشته بود که ((جیمین ببخشید که نتونستم پیشت باشم ولی بیا مهمونی من مطمعئنم که خوب میشی و خیلی دوست دارم عشقم))
بعد از خوندنه نامه خنده رو لبام اومد و دوش گرفتم کتو شلوار مشکی پوشیدم
یه عطر تلخ هم زدم و رفتم
ویو کوک
وقتی می‌خواستم که وارده تالار بشم جیمین رو دیدم
کوک : او داداش تو هم اینجایی
جیمین: اره تو هم اومدی
کوک : نقشه ات هستش که منو و سوجی رو آشتی بده
جیمین : عه خوب که بریم تو
با کوک رفتیم تویه تالار با چشمام دنباله ات می گشتم که بلاخره پیداش کردم
جیمین : کوک بریم پیششون اونجان
کوک: باشه
ویو جیمین با این لباسی که پوشیده بود خیلی عصبانی شدم هیچ وقت آنقدر عصبانی نشده بودم
ات : وای شما هم اینجایین
راستی هیچی نگین سوجی میشه بیای
سوجی رو بردم تویه یکی از اوتاقا بهش گفتم من برم رژم رو درست کنم و بیام اونم گفت باشه
بعد از بیرون اومدنه من کوک وارده اوتاق شد و منم دنبالش درو قفل کردم
ات : خوب ببینم چیکار میکنی داداش
کیلیدو گذاشتم تویه کیفم و رفتم پیشه جیمین
ات : چیشده چرا عصبانی هستی
جیمین: این چیه پوشیدی
ات : لباس
جیمین : اونو منم میدونم ولی چرا از اینجور لباسپوشیدی
ات : خوب خوشگله
جیمین : ات ببین عصبانیم نکن دیگه نمیپوشی
ات : باشه هرچی دوست پسرم بگه

اسلاید ۲ لباس ات
اسلاید ۳ لباس جیمین


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

part 13ویو ات وقتی جیمین منو رسوند خونه از ماشین پیاده شدم ج...

part 16ات : جیمینجیمین: چیه بهش نزدیک شدم و دستامو دوره گردن...

part 14ویو ات وقتی با جیمین چت میکردم جونکوک وارده اوتاقم شد...

part 12ات : جیمین ترو خدا دوباره با اون چشمایه خوشگل و خماری...

عشق واقعی پارت ۷ویو کوک: رفتم دنبال ات....... رسیدم زنگ زدم ...

ددیه حیرت انگیزه من پارت 5

part34 عشق پنهان 《ویو ات》صبحونه ای که جونگ کوک آماده کرده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط