کپی ممنوع...نوشته از خودم
کپی ممنوع...نوشته از خودم
چه بیهوده کاریست؛!
نشستن و گفتن،چه بیهوده کاریست ثانیه هارا به رخ کشیدن ...برای کسانی که منتظرند،
منتظر یک راه
یک نشانه
یک فرد
و گاه منتظر یک حرف تا بشکند بغض سخت حصار تنهایی شان...!!
قانون آدمها جالب است...برزمینی محکم قدم برمیداریم که در آسمان معلق است و از کسی بی توجه میگذریم که از نور وجودش در ما دمیده ...
دلشکستن بلد نیستم،اما؛
دلم شکسته است ...سخت است گام برداشتن روی زمینی که در آن کلاغ ها در پوشش طاووس اند و آلودگی هوارا در رنگ آمیزی کوچه پس کوچه های شهر و آلودگی آدم هارا در لباس های رنگارنگ پنهان میکنند...سخت است از زندگی میان پوشش هایی به نام حجاب با دل های چرکین...
خودم هم نمیدانم کدام سمتم ...فقط خودم هستمو یک دنیا تاریکی...
من خسته ام؛!!
خسته از زندگی در زمین...دلم هوای آزاد میخواهد،اینجا هوا گرفته است...
من پرواز خواهم کرد...پرواز...اما،
با کدام بال؟؟؟
بالهایم را بیصدا شکستند بی آنکه خم به ابرو آورم
خندیدم از دلشکستن هایشان اما تنها نامم را گذاشتند باجنبه،
خسته ام از لبخند های تصنعی...خسته ام از زندگی پشت نقاب شادی ؛
من خسته ام ،
خسته از اینکه در اقیانوس تاریک زندگی کرم شب تاب را فانوس دریایی ببینم ...
دریا؛آری دریا
به دریا پناه خواهم برد...خواهم رفت آن سوی دریا اما،
بدون قایق سهراب...
شنا خواهم کرد به سوی آخرین پرتو غروب آفتاب...
گاه به گذشته که می نگرم میپرسم:
این من بودم؟ من بودم که جاده های پر پیچ و خم زندگی را با پاهای برهنه تنها و بی کس طِی کردم؟
آری من بودم ...و اینک این منم
با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین ...
با گذشته ای سرشار از غم و اندوه...من هنوز نرفته ام...هنوز یک قدم سطح جاده را نساییده ام ...هنوز بالهایم را ترمیم نکرده ام...
هنوز پریان همراه را پیدا نکرده ام
امروز گذشت ...
درکنارساحل تنهایی...
من بودمو خورشیدو مرغان دریایی...
فردا خواهم رفت ...آری فردا عزمم را راسخ میکنم خواهم رفت
امروزم بیهوده گذشت ...با خط خطی کاغذهای سفید گذشت امروز سیاه شد گذشته تاریک بود،
اما من هنوز فردا را دارم...
فردا را روشن خواهم کرد...بامداد شمعی هایی از جنس گلبرگ های گل کنار رودخانه ...کاغذ های سفید را رنگی خواهم کرد..
چقدر غریب است واژه «خواهم»
فردا خواهم رفت
چه بیهوده کاریست؛!
نشستن و گفتن،چه بیهوده کاریست ثانیه هارا به رخ کشیدن ...برای کسانی که منتظرند،
منتظر یک راه
یک نشانه
یک فرد
و گاه منتظر یک حرف تا بشکند بغض سخت حصار تنهایی شان...!!
قانون آدمها جالب است...برزمینی محکم قدم برمیداریم که در آسمان معلق است و از کسی بی توجه میگذریم که از نور وجودش در ما دمیده ...
دلشکستن بلد نیستم،اما؛
دلم شکسته است ...سخت است گام برداشتن روی زمینی که در آن کلاغ ها در پوشش طاووس اند و آلودگی هوارا در رنگ آمیزی کوچه پس کوچه های شهر و آلودگی آدم هارا در لباس های رنگارنگ پنهان میکنند...سخت است از زندگی میان پوشش هایی به نام حجاب با دل های چرکین...
خودم هم نمیدانم کدام سمتم ...فقط خودم هستمو یک دنیا تاریکی...
من خسته ام؛!!
خسته از زندگی در زمین...دلم هوای آزاد میخواهد،اینجا هوا گرفته است...
من پرواز خواهم کرد...پرواز...اما،
با کدام بال؟؟؟
بالهایم را بیصدا شکستند بی آنکه خم به ابرو آورم
خندیدم از دلشکستن هایشان اما تنها نامم را گذاشتند باجنبه،
خسته ام از لبخند های تصنعی...خسته ام از زندگی پشت نقاب شادی ؛
من خسته ام ،
خسته از اینکه در اقیانوس تاریک زندگی کرم شب تاب را فانوس دریایی ببینم ...
دریا؛آری دریا
به دریا پناه خواهم برد...خواهم رفت آن سوی دریا اما،
بدون قایق سهراب...
شنا خواهم کرد به سوی آخرین پرتو غروب آفتاب...
گاه به گذشته که می نگرم میپرسم:
این من بودم؟ من بودم که جاده های پر پیچ و خم زندگی را با پاهای برهنه تنها و بی کس طِی کردم؟
آری من بودم ...و اینک این منم
با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین ...
با گذشته ای سرشار از غم و اندوه...من هنوز نرفته ام...هنوز یک قدم سطح جاده را نساییده ام ...هنوز بالهایم را ترمیم نکرده ام...
هنوز پریان همراه را پیدا نکرده ام
امروز گذشت ...
درکنارساحل تنهایی...
من بودمو خورشیدو مرغان دریایی...
فردا خواهم رفت ...آری فردا عزمم را راسخ میکنم خواهم رفت
امروزم بیهوده گذشت ...با خط خطی کاغذهای سفید گذشت امروز سیاه شد گذشته تاریک بود،
اما من هنوز فردا را دارم...
فردا را روشن خواهم کرد...بامداد شمعی هایی از جنس گلبرگ های گل کنار رودخانه ...کاغذ های سفید را رنگی خواهم کرد..
چقدر غریب است واژه «خواهم»
فردا خواهم رفت
- ۵.۶k
- ۲۱ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط