fake kook
fake kook
part*14
از دید ا.ت
ا.ت: مامان من اومدم
لوازم ارایشی که کوک برام خریده بود گذاشتم رو میزم بعد لباسمو عوض کردم
م: یونا و انا ا.ت بیاین
ا.ت: چیشده
یونا: چیشده بگو مامان
م: وایسا عزیزم تا انا هم بیاد
انا: جانم چیشده
م: میخوام یه چیزی بهتون بگم
انا: بگو
م: من میخوام ازدواج کنم
یونا: 😳
انا: مامان چی گفتی؟
م: حرف بدی که نزدم
انا: مامان تو دیگه سنی ازت گذشته
م: یعنی چی سنی ازم گذشته مگه چند سالمه
انا: مامان الان وقتشه که منو ا.ت ازدواج کنیم نه تو
م: مگه من چی کمتراز شما دارم حالا شما بگید راضی هستید
انا: یعنی چی راضی باشیم
یونا: اونی راضی باش دیگه
م: خواهرت راس میگه راضی باش
انا: خب اقا داماد کیه
م: نگم برات که چقدر خوشتیپه
انا: مامان تورو چطور با این وضع مالیت خواسته
م: خب خودش پولداره
انا: چی پولداره؟
م: اره خیلیم پولداره
یونا: قبلا ازدواج نکرده
م:یدونه پسر داره
یونا: پسر چند سالش هست
م: اینو نمیدونم ولی عکسشو دیدم اونم خیلی جذابه
یونا: اسمشو نمیدونی
م: نه
انا: حالا مرده توهم دوس داره
م: اره ما دوماه که باهمیم
یونا: 😳
م: اخر هفته میخوان بیان
یونا: کجا میخواین زندگی کنین
م:عمارت اونا
یونا: عمارت؟
م: اره
انا: ا.ت تو چرا چیزی نمیگی
م: خب انتظار داری چی بگه برو تو اتاقت بخواب
بلند شدم رفتم تو اتاقم
#کوک
#فیک
#سناریو
part*14
از دید ا.ت
ا.ت: مامان من اومدم
لوازم ارایشی که کوک برام خریده بود گذاشتم رو میزم بعد لباسمو عوض کردم
م: یونا و انا ا.ت بیاین
ا.ت: چیشده
یونا: چیشده بگو مامان
م: وایسا عزیزم تا انا هم بیاد
انا: جانم چیشده
م: میخوام یه چیزی بهتون بگم
انا: بگو
م: من میخوام ازدواج کنم
یونا: 😳
انا: مامان چی گفتی؟
م: حرف بدی که نزدم
انا: مامان تو دیگه سنی ازت گذشته
م: یعنی چی سنی ازم گذشته مگه چند سالمه
انا: مامان الان وقتشه که منو ا.ت ازدواج کنیم نه تو
م: مگه من چی کمتراز شما دارم حالا شما بگید راضی هستید
انا: یعنی چی راضی باشیم
یونا: اونی راضی باش دیگه
م: خواهرت راس میگه راضی باش
انا: خب اقا داماد کیه
م: نگم برات که چقدر خوشتیپه
انا: مامان تورو چطور با این وضع مالیت خواسته
م: خب خودش پولداره
انا: چی پولداره؟
م: اره خیلیم پولداره
یونا: قبلا ازدواج نکرده
م:یدونه پسر داره
یونا: پسر چند سالش هست
م: اینو نمیدونم ولی عکسشو دیدم اونم خیلی جذابه
یونا: اسمشو نمیدونی
م: نه
انا: حالا مرده توهم دوس داره
م: اره ما دوماه که باهمیم
یونا: 😳
م: اخر هفته میخوان بیان
یونا: کجا میخواین زندگی کنین
م:عمارت اونا
یونا: عمارت؟
م: اره
انا: ا.ت تو چرا چیزی نمیگی
م: خب انتظار داری چی بگه برو تو اتاقت بخواب
بلند شدم رفتم تو اتاقم
#کوک
#فیک
#سناریو
۱۵.۴k
۲۱ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.