{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part ²⁶
دوروک : ببخشید شما ؟
عمر : عه سلیمه هم محله ایمون خوش اومدی سلیم کاری داشتی ؟
سلیم: خاله خدیجه رو سر راه دیدم گفت آسیه مریض شده برای همین نگران شدم اومدم ببینم حالش چطوره
دوروک : ممنون داداش نیازی نیست تو نگران آسیه بشی
عمر : دوروککک بفرما سلیم آسیه بالاست
سلیم : ببخشید اما این مرد جوون کیه
عمر : دوست‌پسر آسیه
سلیم : چی ؟ دوست پسر آسیه ؟
دوروک : چی شد چرا ناراحت شدی ؟
سلیم :‌ نه واسه چی ناراحت بشم خوشحالم شدم ایشالا خوشبخت باشید
دوروک : ممنون (با خودش میگه ) گرچه فکر نکنم خوشحال شده باشی
آسیه: سلیم؟ اینجا چیکار می‌کنی ؟
عمر : بنظرت نیازه هرکی اومد بپرسی خب معلومه اومده حالتو بپرسه دیگه
آسیه: ممنون خوبم
سلیم : باید زودتر دست بکار بشم چطوره فردا شب برم خواستگاریش اره امشب باید با بابام حرف بزنم
بابای سلیم : چی شده پسرم با خودت حرف میزنی ؟
سلیم : بابا میشه فردا شب بریم خواستگاری آسیه ؟
بابای سلیم: چی ؟ فردا شب ؟
خلاصه سلیم باباشو راضی میکنه
مامان سلیم وقتی داشت با خدیجه صحبت می کرد آسیه به خدیجه گفت من با دوروک دارم میرم بیرون که خدیجه بهش گفت باشه همون موقع پشت گوشی مامان سلیم قضیه خواستگاری رو گفت و فکر کرد خدیجه برای خواستگاری گفت باشه
دوروک: سلام عشقم
آسیه: سلام عشقم
دوروک : خیلی خوشگل شدی
آسیه:ممنون حالا کجا میریم؟
دوروک: پیش مامانم توی کافه قرار گذاشتیم
آسیه: چی ؟ وای دوروک چرا نمیگی میریم پیش مامانت؟
دوروک : نگران نباش نکنه می‌ترسی تورو نپسنده
آسیه: نه ولی خب
دوروک : نگران نباش مگه میشه تورو نپسنده تو خوشگل ترین دختر دنیایی
آسیه: از نظر تو اینجوریه چون عاشقی ولی از نظر مامانت اینطور نیست
دوروک: نگران نباش اونم عاشقت میشه حالا بریم دیر شد
آسیه: بریم
دیدگاه ها (۰)

Part ²⁷ایبیکه: باشه عشقم می‌بوسمتشنگول : دوست پسرته ؟ تو هم ...

Part ²⁸سوسن : عشقم مامان و بابام دارن میان ترکیهعمر : چی؟ ما...

part²⁴ آسیه: دوروک؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ الان باید مدرسه با...

آدم های درست زمان اشتباه...ویوی ا/تنشسته بودم تو اتاقم حوصلم...

Part:216کوک : ولی باید خیلییی اذیتش کنیمسوبین : درباره چی حر...

آبنبات تلخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط