رمان: دوست پسرِ روانی
رمان: دوست پسرِ روانی
پارت ۱۷ (پایانی): طلوعی در تاریکی
نفس تویِ سینهام حبس شد. انتظار داشتم در جوابِ اینکه نامه کارِ خودش بوده، خشمش رو با یه تنبیه دیگه نشونم بده، اما اون فقط دستش رو از دورِ گلویم پایین آورد. انگشتهایِ سردش رو لابلایِ موهایِ پشتِ گردنم کشید و بعد، برخلافِ تمامِ انتظارم، لبخندی نرم و واقعی رویِ لبهاش نشست. اون لبخند… این اولین باری بود که انگار جونگکوکِ واقعی رو میدیدم؛ بدونِ نقابِ روانپریشی.
دستم رو گرفت و با یه حرکتِ آروم و ملایم، بازوم رو کشید تا کنارش قدم بزنم. راهروها دیگه برام ترسناک نبودن. جونگکوک همونطور که قدم میزدیم، با صدایی که دیگه اثری از اون سردیِ یخی نداشت، زمزمه کرد:
«میدونی تهیونگ؟ تو که قبول کردی با مینگیو ازدواج کنی… کسی که حتی نمیتونست از سایهیِ خودش مراقبت کنه… پس چرا الان قبول نمیکنی با من ازدواج کنی؟ من کسیام که برای داشتنت دنیا رو به آتیش کشیدم.»
قلبم به تپش افتاد. ایستادم و نگاهش کردم. چشمهاش، که همیشه پر از تاریکی بود، حالا انگار یه بارقهیِ امید توش میدرخشید. ادامه داد:
«اگر با من بمونی، بهت قول میدم… قول میدم دیگه هیچوقت زجر نکشی. دیگه هیچ دیواری برات قفس نیست. فقط… فقط من و تو.»
تردید تویِ رگهام میدوید. تمامِ ترسهایِ گذشته، تمامِ شکنجهها… ولی بعد به چشمهایِ اون نگاه کردم. دیدم که اون هم خسته است. اون هم فقط یه آدمِ زخمی بود که راهِ دوست داشتن رو بلد نبود. نفس عمیقی کشیدم، انگار باری که سالها رویِ دوشم بود، داشت سبک میشد. آروم سرم رو تکون دادم و با صدایی که از تهِ دلم میاومد، گفتم:
«قبول میکنم… جونگکوک.»
اون لحظه، لبخندی که رویِ لبهاش نشست، زیباترین چیزی بود که تویِ این عمارت دیده بودم. جونگکوک از تهِ دل خندید، طوری که چشمهاش هم میخندیدن. اون دیگه اون آدمِ روانی و ترسناک نبود؛ اون مردی بود که بالاخره آرامش رو در وجودِ کسی که دوستش داشت، پیدا کرده بود.
از اون شب به بعد، عمارتِ سرد و تاریکِ جونگکوک، پر از نور و زندگی شد. اون به قولش عمل کرد؛ دیگه نه خبری از زندان بود، نه خبری از تنبیه. جونگکوک به همسرِ مهربون و حامیِ تهیونگ تبدیل شد. زخمهایِ گذشته، با گذشتِ زمان و عشق، کمکم محو شدن. اون دو پرندهیِ عاشق، فارغ از تمامِ کابوسهایِ سیاه، یاد گرفتن که چطور کنارِ هم با آرامش زندگی کنن. بالاخره، تویِ اون عمارتِ بزرگ، داستانِ «دوست پسرِ روانی» به شیرینترین شکلِ ممکن به پایان رسید؛ جایی که عشق، بر جنون پیروز شد.
پایان 💖✨️
پارت ۱۷ (پایانی): طلوعی در تاریکی
نفس تویِ سینهام حبس شد. انتظار داشتم در جوابِ اینکه نامه کارِ خودش بوده، خشمش رو با یه تنبیه دیگه نشونم بده، اما اون فقط دستش رو از دورِ گلویم پایین آورد. انگشتهایِ سردش رو لابلایِ موهایِ پشتِ گردنم کشید و بعد، برخلافِ تمامِ انتظارم، لبخندی نرم و واقعی رویِ لبهاش نشست. اون لبخند… این اولین باری بود که انگار جونگکوکِ واقعی رو میدیدم؛ بدونِ نقابِ روانپریشی.
دستم رو گرفت و با یه حرکتِ آروم و ملایم، بازوم رو کشید تا کنارش قدم بزنم. راهروها دیگه برام ترسناک نبودن. جونگکوک همونطور که قدم میزدیم، با صدایی که دیگه اثری از اون سردیِ یخی نداشت، زمزمه کرد:
«میدونی تهیونگ؟ تو که قبول کردی با مینگیو ازدواج کنی… کسی که حتی نمیتونست از سایهیِ خودش مراقبت کنه… پس چرا الان قبول نمیکنی با من ازدواج کنی؟ من کسیام که برای داشتنت دنیا رو به آتیش کشیدم.»
قلبم به تپش افتاد. ایستادم و نگاهش کردم. چشمهاش، که همیشه پر از تاریکی بود، حالا انگار یه بارقهیِ امید توش میدرخشید. ادامه داد:
«اگر با من بمونی، بهت قول میدم… قول میدم دیگه هیچوقت زجر نکشی. دیگه هیچ دیواری برات قفس نیست. فقط… فقط من و تو.»
تردید تویِ رگهام میدوید. تمامِ ترسهایِ گذشته، تمامِ شکنجهها… ولی بعد به چشمهایِ اون نگاه کردم. دیدم که اون هم خسته است. اون هم فقط یه آدمِ زخمی بود که راهِ دوست داشتن رو بلد نبود. نفس عمیقی کشیدم، انگار باری که سالها رویِ دوشم بود، داشت سبک میشد. آروم سرم رو تکون دادم و با صدایی که از تهِ دلم میاومد، گفتم:
«قبول میکنم… جونگکوک.»
اون لحظه، لبخندی که رویِ لبهاش نشست، زیباترین چیزی بود که تویِ این عمارت دیده بودم. جونگکوک از تهِ دل خندید، طوری که چشمهاش هم میخندیدن. اون دیگه اون آدمِ روانی و ترسناک نبود؛ اون مردی بود که بالاخره آرامش رو در وجودِ کسی که دوستش داشت، پیدا کرده بود.
از اون شب به بعد، عمارتِ سرد و تاریکِ جونگکوک، پر از نور و زندگی شد. اون به قولش عمل کرد؛ دیگه نه خبری از زندان بود، نه خبری از تنبیه. جونگکوک به همسرِ مهربون و حامیِ تهیونگ تبدیل شد. زخمهایِ گذشته، با گذشتِ زمان و عشق، کمکم محو شدن. اون دو پرندهیِ عاشق، فارغ از تمامِ کابوسهایِ سیاه، یاد گرفتن که چطور کنارِ هم با آرامش زندگی کنن. بالاخره، تویِ اون عمارتِ بزرگ، داستانِ «دوست پسرِ روانی» به شیرینترین شکلِ ممکن به پایان رسید؛ جایی که عشق، بر جنون پیروز شد.
پایان 💖✨️
- ۱.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط