{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام،اما او خدای "گرگها" هم هست!..!
دیدگاه ها (۳)

زنگ زدم به یاس گفتم الومیگه: از چی بگم براتتوقع داری چی از ج...

یه سری پسرا هستن کهامروز ریششون رو میزنن فردا دوباره درمیاد ...

تو تقویم یه روزهایی هم هستند که روز نیستند.شبن......

تو را به خدا مراقب دامنت باش !!میترسم روزی تنهاییم دامنت را ...

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

007-پنهان در مه - پارت ۹۱

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكردنانوا به ا...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط