smile
smile
part28
کوک: چی
ا/ت: مامانت بهوش اومده
جونگکوک سریع بلند شد رفت داخل پیش مامانش
ا/ت: تازه یکم خوب شده میتونه حرف بزنه
کوک: مامان خوبی؟ خیلی خوشحالم بازم چشمای قشنگتو میبینم
م.ک: ججونگکوک
کوک: مامان صدامو میشنوی
م.ک: من کجام؟
کوک: بیمارستانی سه سال بیهوش بودی
م.ک: الان چه سالیه؟
کوک: سه سال گذشته الان خوبی
م.ک: اره
👩🏼⚕️: سلام تبریک میگم بعد از سه سال مادرتون بهوش اومدن
کوک: ممنونم
رفتم پیش جونگکوک
ا/ت: حالا برو یه چیزی بخور
کوک: من میرم ولی قبلش تو برگرد خونه
ا/ت: باشه میرم ولی میخوام یکم پیشت باشم
کوک:🙂
ا/ت: 🙂
کوک: مرسی
ا/ت: برای چی؟
کوک: که کنارمی یه جز تو کسیو ندارم
ا/ت: این حرفو نزن وقتی هم مامان داری هم بابا داری هم خواهر
کوک: 😁
ا/ت: خواهرت ازت بزرگتره؟
کوک: اره ازدواج کرده یه بچه هم داره یعنی یه سالشه
ا/ت: چه خوب پس دایی هستی
کوک: من هنوز ندیدمش
ا/ت: چرا؟
کوک: از وقتی که احساسمو از دست دادم خواهرم نزاشت دخترشو ببینم
ا/ت: الان که دیگه میتونی
کوک: اره به لطف به تو ا/ت جون ببخشیدا نمیتونم یه مدت باهات قرار بزارم
ا/ت: درک میکنم فهمیدی میجون میخواد ازدواج کنه؟
کوک: نه با کی؟
ا/ت: با بورا، بورا ازش خواستگاری کرده
کوک: عروسی دعوتم؟
ا/ت: هنوز معلوم نیست کی باشه
کوک: وقتی رفتی دوباره میای ؟
ا/ت: اره امشب یا شاید بد از ظهر اومدم بیمارستان
کوک: اهمم بیا کنارم باشی شاد ترم
ا/ت: خب من میرم
کوک: میخوای بیام برسونمت؟
ا/ت: نه پیش مامانت بمون
کوک: پس صبر کن زنگ بزنم راننده
ا/ت: نه عزیزم خودم میرم
کوک: پس مراقب باش
ا/ت: باشه خدافظ
کوک: 👋🏻
#فیک
#سناریو
part28
کوک: چی
ا/ت: مامانت بهوش اومده
جونگکوک سریع بلند شد رفت داخل پیش مامانش
ا/ت: تازه یکم خوب شده میتونه حرف بزنه
کوک: مامان خوبی؟ خیلی خوشحالم بازم چشمای قشنگتو میبینم
م.ک: ججونگکوک
کوک: مامان صدامو میشنوی
م.ک: من کجام؟
کوک: بیمارستانی سه سال بیهوش بودی
م.ک: الان چه سالیه؟
کوک: سه سال گذشته الان خوبی
م.ک: اره
👩🏼⚕️: سلام تبریک میگم بعد از سه سال مادرتون بهوش اومدن
کوک: ممنونم
رفتم پیش جونگکوک
ا/ت: حالا برو یه چیزی بخور
کوک: من میرم ولی قبلش تو برگرد خونه
ا/ت: باشه میرم ولی میخوام یکم پیشت باشم
کوک:🙂
ا/ت: 🙂
کوک: مرسی
ا/ت: برای چی؟
کوک: که کنارمی یه جز تو کسیو ندارم
ا/ت: این حرفو نزن وقتی هم مامان داری هم بابا داری هم خواهر
کوک: 😁
ا/ت: خواهرت ازت بزرگتره؟
کوک: اره ازدواج کرده یه بچه هم داره یعنی یه سالشه
ا/ت: چه خوب پس دایی هستی
کوک: من هنوز ندیدمش
ا/ت: چرا؟
کوک: از وقتی که احساسمو از دست دادم خواهرم نزاشت دخترشو ببینم
ا/ت: الان که دیگه میتونی
کوک: اره به لطف به تو ا/ت جون ببخشیدا نمیتونم یه مدت باهات قرار بزارم
ا/ت: درک میکنم فهمیدی میجون میخواد ازدواج کنه؟
کوک: نه با کی؟
ا/ت: با بورا، بورا ازش خواستگاری کرده
کوک: عروسی دعوتم؟
ا/ت: هنوز معلوم نیست کی باشه
کوک: وقتی رفتی دوباره میای ؟
ا/ت: اره امشب یا شاید بد از ظهر اومدم بیمارستان
کوک: اهمم بیا کنارم باشی شاد ترم
ا/ت: خب من میرم
کوک: میخوای بیام برسونمت؟
ا/ت: نه پیش مامانت بمون
کوک: پس صبر کن زنگ بزنم راننده
ا/ت: نه عزیزم خودم میرم
کوک: پس مراقب باش
ا/ت: باشه خدافظ
کوک: 👋🏻
#فیک
#سناریو
- ۳۶.۴k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط