پارت ۷
پارت ۷
#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای
"اصن بجهنم که بمیره"
ایندفعه اما نسبت به خودشیرینی های قلبم بی اهمیت نبودم..مشت محکمی که روش کوبیدم درد نداشت ..ولی برای خفه کردن قلبم کافی بود..
خفه شو احمق!خفه شو...حرفاشو یادت نمیاد؟یادت نمیاد هربار بیشتر از قبل خردت میکرد؟خفه شو و بتمرگ سرجات!و حتی الامکان سعی کن هرچه زودتر از کار بیوفتی ..دیگه حوصله تو و این زندگیه جهنمی رو ندارم..هنوز وسوسه رفتن به اتقام داشت توی ذهنم ول میخورد ..که یه جمله توی ذهنم جرقه زد!
ارواح برای جابه جایی چشماشونو و میبندن و تصور میکنن که اونجا هستن..هه ارواح!
چشمامو بستم و سعی کردم با هیجانِ تو وجودم اتاقمو تصور کنم..با دیوار های سورمه ایش..با روتختی صورتی..با خرسیه گنده شبای تنهاییم ... با کاکتوس کنج پنجره تمام قدم..با پاتختی و میز تحریرم..با کمد دیواری صورتیم که همیشه یه لنگه لباس ازش بیرون زده بود..با قالیه سورمه ای شیک کف اتاق..و با یاب عکس خودم توی یه تاپ و شلوارک بامزه صورتی!لبخندی به خوشی های کوتاهم زدم و وقتی چشمامو باز کردم ..سعی کردم زیاد هیجان زده نشم...خب واقعا موضوع چندان جالب و هیجان انگیزی نبود!من در کمتر از چند ثانیه مسیری بیش از ۳۰ کیلومتر رو طی کرده بودم!دوست داشتم لبخند بزنم..اما انگار ماهیچه های صورتم توان نداشت..پاهای بی جونمو به سختی به طرف تخت هدایت کردم،چند احظه مکث،و بعد از اون نگاه حسرت بارم به عکس ۳.۴ مخفی شده زیر بالشت،من بودم که شیرجه زدم روی تخت و سرمو فرو کردم توی بالشت و صدای جیغ هام بود که برای اولین بار توی اون اتاق میپیچید..حس میکردم همه چیز میلرزه..خب حق داشتن!
اینجا و توی این اتاق لعنتی که همش غم بود و غم ، صدای جیغ و ضجه دختری که چیزی جر اشک های بی صدا و هق هق های ریز شبانه ازش نشنیده بودن..خب،عجیب بود!
گلوم که به سوزش افتاد .بغض ناتموم گلوم که رها شد...چشمام که شد اندازه نخد..آشغالای ذهنمو که خالی کردم..آسمون مشکی پوش شده بود..سرمو کمی از روی بالشت بلند کردم و به ساعت روی میز که توی اون تاریکی فقد هاله ای ازش دیده میشد چشم دوختم،و دوباره سرمو توی بالشت فرو کردم..چ اهمیتی داره الان ساعت چنده؟وقتی کسی منتظرم نیست.وقتی وجود ندارم..وقتی متعلق به این دنیا نیستم...چ اهمیتی داره؟کمی گذشت...کمی...
#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای
"اصن بجهنم که بمیره"
ایندفعه اما نسبت به خودشیرینی های قلبم بی اهمیت نبودم..مشت محکمی که روش کوبیدم درد نداشت ..ولی برای خفه کردن قلبم کافی بود..
خفه شو احمق!خفه شو...حرفاشو یادت نمیاد؟یادت نمیاد هربار بیشتر از قبل خردت میکرد؟خفه شو و بتمرگ سرجات!و حتی الامکان سعی کن هرچه زودتر از کار بیوفتی ..دیگه حوصله تو و این زندگیه جهنمی رو ندارم..هنوز وسوسه رفتن به اتقام داشت توی ذهنم ول میخورد ..که یه جمله توی ذهنم جرقه زد!
ارواح برای جابه جایی چشماشونو و میبندن و تصور میکنن که اونجا هستن..هه ارواح!
چشمامو بستم و سعی کردم با هیجانِ تو وجودم اتاقمو تصور کنم..با دیوار های سورمه ایش..با روتختی صورتی..با خرسیه گنده شبای تنهاییم ... با کاکتوس کنج پنجره تمام قدم..با پاتختی و میز تحریرم..با کمد دیواری صورتیم که همیشه یه لنگه لباس ازش بیرون زده بود..با قالیه سورمه ای شیک کف اتاق..و با یاب عکس خودم توی یه تاپ و شلوارک بامزه صورتی!لبخندی به خوشی های کوتاهم زدم و وقتی چشمامو باز کردم ..سعی کردم زیاد هیجان زده نشم...خب واقعا موضوع چندان جالب و هیجان انگیزی نبود!من در کمتر از چند ثانیه مسیری بیش از ۳۰ کیلومتر رو طی کرده بودم!دوست داشتم لبخند بزنم..اما انگار ماهیچه های صورتم توان نداشت..پاهای بی جونمو به سختی به طرف تخت هدایت کردم،چند احظه مکث،و بعد از اون نگاه حسرت بارم به عکس ۳.۴ مخفی شده زیر بالشت،من بودم که شیرجه زدم روی تخت و سرمو فرو کردم توی بالشت و صدای جیغ هام بود که برای اولین بار توی اون اتاق میپیچید..حس میکردم همه چیز میلرزه..خب حق داشتن!
اینجا و توی این اتاق لعنتی که همش غم بود و غم ، صدای جیغ و ضجه دختری که چیزی جر اشک های بی صدا و هق هق های ریز شبانه ازش نشنیده بودن..خب،عجیب بود!
گلوم که به سوزش افتاد .بغض ناتموم گلوم که رها شد...چشمام که شد اندازه نخد..آشغالای ذهنمو که خالی کردم..آسمون مشکی پوش شده بود..سرمو کمی از روی بالشت بلند کردم و به ساعت روی میز که توی اون تاریکی فقد هاله ای ازش دیده میشد چشم دوختم،و دوباره سرمو توی بالشت فرو کردم..چ اهمیتی داره الان ساعت چنده؟وقتی کسی منتظرم نیست.وقتی وجود ندارم..وقتی متعلق به این دنیا نیستم...چ اهمیتی داره؟کمی گذشت...کمی...
- ۳.۶k
- ۲۳ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط