سلام دوستان
سلام دوستان
میخوام قصه ای که در واقعیت برام اتفاق افتاده رو براتون به زبان شعر تعریف کنم...
البته این شعرو قبلا نوشته بودم..ولی بنظرم جالب اومد که شمام بخونید...امیدوارم لذت ببرید
البته خیلی طولانیه و شاید رمانتیک و دردناک...
اگه دوس داشتین ،بهم بگین ادامه اش هم بذارم
اگرم نه که هیچی
نظراتتون خوشحالم میکنه ممنونم ♥♡♥♡
پارت اول
دختری دیدم که شوخ و شنگ بود
از سراپا ناز، خوشآب و رنگ بود
چشم من بر دخترک مایل بشد
دیدمش یکدم ز من غافل نشد
در دلم گفتم عجب دردانه ای
طوطیه بنشسته روی شانه ای
چشم من او را گرفت و دل برفت
از دلم یٵس و پریشانی برفت
راهی مادر شدم گفتم به او
تا بدانم چیست در پندار او
گفتمش مادر ، پسر عاشق شده
از تمام غصه ها فارق شده
گفت پسر، گو برپدر تا آن کند
تا لبانت را همی خندان کند
پس از آن روزی که بودم در عجب
از لبان دخترک در تاب و تب
رفیتیمش ما خواستگاری یک شبی
گفت:بفهمیدم که بر من در تبی
گفتمش آری به تو عاشق شدم
گفت او: نیز ،من هم جان خودم
شد گذر یک ساعتو چندی که ما
دل گرفتیم وبدادیم قلوه ها
ادامه دارد
میخوام قصه ای که در واقعیت برام اتفاق افتاده رو براتون به زبان شعر تعریف کنم...
البته این شعرو قبلا نوشته بودم..ولی بنظرم جالب اومد که شمام بخونید...امیدوارم لذت ببرید
البته خیلی طولانیه و شاید رمانتیک و دردناک...
اگه دوس داشتین ،بهم بگین ادامه اش هم بذارم
اگرم نه که هیچی
نظراتتون خوشحالم میکنه ممنونم ♥♡♥♡
پارت اول
دختری دیدم که شوخ و شنگ بود
از سراپا ناز، خوشآب و رنگ بود
چشم من بر دخترک مایل بشد
دیدمش یکدم ز من غافل نشد
در دلم گفتم عجب دردانه ای
طوطیه بنشسته روی شانه ای
چشم من او را گرفت و دل برفت
از دلم یٵس و پریشانی برفت
راهی مادر شدم گفتم به او
تا بدانم چیست در پندار او
گفتمش مادر ، پسر عاشق شده
از تمام غصه ها فارق شده
گفت پسر، گو برپدر تا آن کند
تا لبانت را همی خندان کند
پس از آن روزی که بودم در عجب
از لبان دخترک در تاب و تب
رفیتیمش ما خواستگاری یک شبی
گفت:بفهمیدم که بر من در تبی
گفتمش آری به تو عاشق شدم
گفت او: نیز ،من هم جان خودم
شد گذر یک ساعتو چندی که ما
دل گرفتیم وبدادیم قلوه ها
ادامه دارد
- ۳۴۱
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط