{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام دوستان

سلام دوستان
میخوام قصه ای که در واقعیت برام اتفاق افتاده رو براتون به زبان شعر تعریف کنم...
البته این شعرو قبلا نوشته بودم..ولی بنظرم جالب اومد که شمام بخونید...امیدوارم لذت ببرید

البته خیلی طولانیه و شاید رمانتیک و دردناک...
اگه دوس داشتین ،بهم بگین ادامه اش هم بذارم
اگرم نه که هیچی
نظراتتون خوشحالم میکنه ممنونم ♥♡♥♡


پارت اول

دختری دیدم که شوخ و شنگ بود
از سراپا ناز، خوشآب و رنگ بود

چشم من بر دخترک مایل بشد
دیدمش یکدم ز من غافل نشد

در دلم گفتم عجب دردانه ای
طوطیه بنشسته روی ‌شانه ای

چشم من او را گرفت و دل برفت
از دلم یٵس و پریشانی برفت

راهی مادر شدم گفتم به او
تا بدانم چیست در پندار او

گفتمش مادر ، پسر عاشق شده
از تمام غصه ها فارق شده

گفت پسر، گو برپدر تا آن کند
تا لبانت را همی خندان کند

پس از آن روزی که بودم در عجب
از لبان دخترک در تاب و تب

رفیتیمش ما خواستگاری یک شبی
گفت:بفهمیدم که بر من در تبی

گفتمش آری به تو عاشق شدم
گفت او: نیز ،من هم جان خودم

شد گذر یک ساعتو چندی که ما
دل گرفتیم وبدادیم قلوه ها

ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۵)

ادامه ی پست قبل پارت دومآمدیم بیرون بگفتش ای پدرم...

ادامه ی پست قبل پارت ۳شد گذر یک چند از آن روز عجیبچون ...

-__-

خدایا چرا دیگه عاشق نمیشم ؟دلبر تموم شده؟یا من زیادی ام ؟~__...

《 جوآهرِ مَن ؛ 》پارت سوم ؛( قراره امشب برم خوا...)+ خانوم فو...

پارت ۷ دو دقیقه چشم تو چشم شدن که تهیونگ گفت ∆ شما دانش آموز...

★彡   Part 50 彡★ ( رینا ) حس کردم نمیتونم نفس بکشم.اکسیژن این...

پارت ۲۱

REGRET✨PART: 15ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت سوم: اعترافِ بی‌محابا و اشغالِ غیرقا...

فیک تهیونگ

چند پارتی جونگ کوک | قرار قلابییک روز خیلی عادی رفتم تا نمای...

ترکم نکن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط