{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part 49

ویو تهیونگ
همه جارو دنبالش گشتیم ولی ات نبود داشتم دیونه میشدم که چیکار کنم
اجوما : قربان باید یه چیزی بهتون بگم
تهیونگ : میشنوم (سرد)
اجوما : راستش خانم حامله بود
تهیونگ : چی چیداری میگی
اجوما : قربان امروز فهمیدم
اجوما رفت
ویو تهیونگ
یعنی اون حامله بود باورم نمیشه کجا رفته چرا رفته رفتم اوتاق رویه تخت یه نامه بود برداشتم و خوندمش یعنی چی این انتقامته ات
زود از خونه زدم بیرون و به همیه گفتم که دنبالش بگرده هر جوری شده پیدات میکنم
ویو ات
یکو نیم سال بعد
یونگی منو فرستاد خارج از کشور همون پسری که دنبالم اومده بود هیوک خیلی مواذبم بود دخترم به دنیا اومده و اسمشو مینجی گذاشتم اخه تهیونگ این اسمو خیلی دوست داشت رویه مبل نشسته بودم و مینجی تویه بغلم بود و اصلا هواسم نبود با صدایه هیوک به خودم اومدم
هیوک : ات دارم صدات میزنم کجایی
ات : ها ببخشید هواسم نبود چیشده
هیوک : باشه واست مواده خوراکی آوردم بیا بگیرش
ات : باشه
مینجی رو گذاشتم تویه گهوارش و رفتم از دسته هیوک همه چیو گرفتم بردم اشپز خونه
(هیوک خونه ات زنده گی میکنه)
هیوک : وای پرنسس من چه خوشگل شده
رفت و مینجیو بغل کرد و باهاش بازی میکرد

ادامه دارد۔۔۔۔۔
دیدگاه ها (۳)

part 50ویو تهیونگنشسته بود و لیوانو از شراپ پر میکردکوک : دا...

سلاممممممممممممم بچه ها من اومدم میبخشید این چند روز یه اتقا...

part48وقتی بیدار شدم تهیونگ رو تخت نبود انگار امروز زود رفته...

part47ویو اتانقد با عجله رفتیم که وقتی شب رسیدیم از خسته گی ...

پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط