#زیباترین_عشق
#پارت_43
دیانا _یهو فشفشه روشن شد و همه تولدت مبارک خوندن من اینقد خوشحال بودم ارسلان اومد روبروم البته با باباش پیش اونهمه که نمیتونست بغلم کنه
ارسلان _تولدت مبارک دیانا ☺️
بابای ارسلان _همیشه لبت خندون باشه عزیزم 🥰
خوش اومدید بفرمایید
دیانا _بابام اینقد خوشحال بود که اصلا نمدونست چیکار کنه مامانم هم خیلی خوشحال بود مامان بزرگم اینگار زده بودنش اونجوری بود حالتش 😂
ممد هم اینگار حرصش گرفته بود
عمه ناراحت بود
شوهر عمه هم عادی بود بابای دیانا هم که خوشحال بود
ارسلان که همش چشمک میزد
رفتیم تو یک میز نشستیم و پدر ارسلان گفت اگه اجازه میدید جوونا برن سالن خودشون ما جوون نیستیم اینجا براشون جالب نیست
بابای دیانا _بله درست میگید
مامان دیانا _دخترم برید دیگه ما حرف داریم
دیانا _چشم
ارسلان _😃(وای ممنون بابا)
دیانا _ممد اومد پیشم گفت بفرمایید بریم
من پیش باباشون از پیش ممد جا خالی ننداردم همینکه رسیدیم سالن
رفتم پیش ارسلان
و ارسلان کمرمو گرفت و بردم تو یه اتاق
ممدد داشت سکته می‌کرد

دیانا _ارسلان واقعا سوپرایز شدم
ارسلان _دلبر قشنگم دوست دارم ایشاالله با هم باشیم و با هم 100 سال باشیم هیچ وقت نبینم غمتو الهی و بعد لب گرفتم
دیانا _ ارسلان واقعا خیلی دوست دارم
ارسلان _ببخشید که پی ام و تماس ندادم ببخشید واقعا میخواستم یکم ترد بشی بعد سوپرایز بشی
دیانا _اوخی چه ناناز
ارسلان _دیانام برمیگردی یه لحظه
دیانا _باشه
برگشتم که دستای ارسلان اومد جلوی سرم که دستش یه گردنبند بود جا کرد تو گردنم و بعد منو برگردوند و بوسم کرد
و همینجوری 1چ دقیقه بهم خیره شد
ارسلان _عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده بود
امیدوارم از هدیم خوش بیاد
دیانا _خیلی قشنگه ارسلان
ممنونم واقعا عزیز دلم
ارسلان _دیانا میخواست بره سمت در که دستشو کشیدم پرت شد بغلم انداختمش زمین اونم نگام می‌کرد
دیانا _ارسلان چته
ارسلان _هیچی عزیزم
دیانا _ارسلان بلند شو میخوام بلند شم
ارسلان _نع
دیانا _خواهش میکنم
ارسلان _نه میخوام دل سیر صورتتو از نزدیک ببینم
ادیانا_داشت نگام می‌کرد که یهو در باز شد 🙊
ارسلان _به در نگاه کردم ولی دیانا رو ول نکردم کسی پشت در نبود

دیانا _هیچکس نبو در خود بخود باز شد چون کامل بسته نشده بود
ارسلان _بعله شمام میخواستی در بری اره
دیانا _نه ارسلان😅
ارسلان_باشه
دیانا _بعد یه بوسه طولانی ولم کرد و من بلند شدم
خب بریم بیرون زشته تو اتاقیم
ارسلان _باشه عزیزم
دست تو دست دیانا رفتیم بیرون لعنتی خیلی خوشگل شده بود
رفتیم و به دوستان سلام کردیم
دیانا _نیکا رو دیدم که داشت میگفت بیاید اینجا
متین هم با عسل بودن
متین یه جوری بود مثل اينکه عسل بعد ارسلان متین و طور کرده 😂
رسیدیم به ممد
ممد _کجا بودی دیانا دنبالت میگشتم
دیانا _پیش ارسلان بودم
ارسلان _پیش من بود دیانا
بریم عزیزم
دیانا _ممد برو دست ارسلان و گرفتم و رفتم ممد میخواست خفم کنه اینگار
doston daram 🤭💜
دیدگاه ها (۰)

#زیباترین_عشق#پارت_44 دیانا _ارسلان ممد رو دیدیارسلان _اره ف...

#زیباترین_عشق#پارت_45دیانا _خیلی خوشحال بودم از یه ورم خجالت...

#زیباترین_عشق #پارت_42دیانا _عمه میایین عمه _اره دخترم ممد _...

#زیباترین_عشق#پارت_41مامان بزرگ _ دیانا خوبی دخترمدیانا _بله...

رمان بغلی من پارت ۱۱۵و۱۱۶و۱۱۷ارسلان :یه روز نشده ناز میشیدیا...

رمان بغلی من پارت های ۸۹و۹۰و۹۱دیانا: دیگه از بیدار موندن ها ...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط