{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

˙⁠❥⁠˙⁠)معشوقه قراردادی من (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)

˙⁠❥⁠˙⁠)معشوقه قراردادی من (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)
(⁠˙⁠❥⁠˙⁠) پارت ۲ (⁠˙⁠❥⁠˙⁠)

دخترک گیج نگاه کنرد حتما از کلماتش هیچی متوجه نشده بود جرعی از قهوه تلخش را به لب هایش جا داد
ات : خب .. دقیقه چه کمکی ؟
آنی : باید به عنوان یک معشوقش نقش بازی کنی همین
دخترک جدی زل زد به وست میز و آن گلدون قرمز رنگ فکر خوبی بود و هیچ کثیف کاری ای در کار نبود به فکرش کلمه ای رسید تند گفت
ات: پولش ؟ ...
آنی جرعی از قهوه اش را خورد سپس شانه ای بالا انداخت
آنی : دیگه شو من نمی‌دونم به داداشم میگم شمارش رو بهم بده بعدش برات می‌فرستم
دخترک لحظه‌ای حول کرد سپس تند فنجان سفید رنگ را روی میز چوبی گذاشت
ات: خوب من زنگ بزنم چی بهش بگم حالا اصلا منو قبول میکنه یا نه
آنی نگاهی به صفحه گوشیش انداخت سپس آروم گفت
آنی : خوب منم نمی‌دونم ولی به داداشم میگم حلش کنه و اون بهت زنگ بزنه به نظرم قبولت می‌کنه هرچی نباشه دنبال دختری بود که نزیاد معروف باشه بلکه ساکت و آورم سربزیری
دخترک سری تکون داد ...
(پایان فلش بک )
درونش تا حدی کوفته بود که تنها یک دوش آب گرم حالش را خوب تر میکرد سخت و کلافه از روی نیمکت بلند شد آرام قدم های روی زمین برداشت تا به خانه کوچیک و مجردیش برسه جلو ایستگاه اتوبوس ایستاد سپس دست برد سمت جیب شلوارش تنگش سپس گوشیش را برداشت بلافاصله اس ام اسی در حال تایپ نمود .. " سلام آنی "
پلک زد سپس سوار اتوبوس شد و بعد از کشیدن کارت روی صندلی نشست .. با صدا گوشیش فهمید و تند نگاهش کرد
" سلام ات چی شده "
تند در حال تایپ شد سپس نوشتن " خوب چی شد پسره چی میگه "
آنی گوشه لبش را گزید سپس تایپ کرد " فکر کنم داداشم بهش گفته "
ات تند تایپ کرد " خوب باید باهاش حرف بزنم زود باش "
آنی ... : " خوب باشه بیا ساختمان من "
دخترک کلافه تایپ کرد " باشه میام "
اسلاید دو لباسه ات
کیفش را روی شانه اش جا به جا کرد سپس با قدم های آهسته سمت آن ساختمان بزرگ هجوم برد آنی دوست صمیمی ات گفته میشد و در کار مبلو مان بود ...
دیدگاه ها (۳)

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

پارت ۳|بازی بدون بازگشت ته:چی میخوریکوک:هرچی بخوریته به سمت ...

پارت 29رمان عشق مدرسه ای ویو فردا صبح وقتی ات داشت برای مدرس...

Afterglow

ات: چرا اینجوری نگام می‌کنی؟کوک: چون هنوز دارم باور می‌کنم.ا...

𓆩 پارت ۳۵ 𓆪 🖤🥀در باز شد و مردی وارد اتاق شد.یک پوشه‌ی مشکی د...

صبح...ات طبق عادت همیشگی پایین آمد.اما این بار...کوک سر میز ...

تک پارتی✨قهر الکی... صبح بود.کوک تازه از خواب بیدار شده بود ...

---در که بسته شد و صدای آخرین مهمان در راه‌پله محو شد، **جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط