پارت 66
پارت 66
حالا مگه چیشده_سعیده دهن من باز نکناااا_خخخ باشه بابا ببخشید چطوری_با مرحمت
شما عالیییی_تیکه میندازی_اره_ایش _ایش و ..... خیلی با پری حرف زدم و
یهو نگاهی به ساعت کردم که دیدم یه
ربع به هشته واااااای چقد حرف زده بودم:خب عزیز من برم دیگه کاری نداری_نه،سعیده جان مراقب خودت باش
بابای_توم همینطور بای بعد قطع تلفن رفتم سمت چمدونمو بازش کردم خب چی بپوششم اها شلوار کتان سفیدمو
برداشتم و یه لباس بلند نباتی هم داشتم و یه شال سفید نباتی و صندل نباتی خب لباسمم پوشیدم یه ارایش ملیح نباتیم
کردم نگاه کلی از تو اینه به خودم کردم از خودم راضی بودم بوسی واسه خودم فرستادمو از اتاق اومدم پایین
هممون با اومدن من زنگ و زدن سپیده هول کرد و با استرس گفت اومدن خنده ایی کردمو گفتم :عروس خانوم چه هول
شدن من میرم درو باز میکنم رفتم رو باز
کردم یه زن نسبتا مسن اومد تو پشت سرشم یه مرد که انگاری از زنه دوسه
سالی بزرگتر بود اومد و همینطور یه دختر بیست ساله و ایلیا اومدن تو به
همشون سلام دادمو و حواسم به
خواهرم بود که وقتی ایلیا گلو داد لپاش قرمز شد اروم خندیدمو نشستیم که
صدای پدر ایلیا دراومد:خب اقای زمانی
امشب اگه خدا بخواد مزاحمتون شدیم و دخترتون سپیده جان رو ازتون خواستگاری کنیم اینم ایلیای من همینی
که میبینید حالا بازم شما هرسوالی دارین بفرمایید_اقای ملکی ایلیا جان پسر خوب و متینی هستن وقارت ازش
میباره اونی که باید خوشش بیاد سپیده اس ماکه چیزی نیستیم_بله حق باشماست یهو مادر ایلیا پرید وسط
گفت:الان خوده سپیده جان کجان_اینجاس سپیده بابا چایی بیار سپیده چایی بدست اومد پذیرایی سلام
ارومی به همه کرد از لرزش اروم صداش معلومه استرس داره چایی همه رو داد که رفت سمت ایلیا و ایلیا چیز ارومی
حالا مگه چیشده_سعیده دهن من باز نکناااا_خخخ باشه بابا ببخشید چطوری_با مرحمت
شما عالیییی_تیکه میندازی_اره_ایش _ایش و ..... خیلی با پری حرف زدم و
یهو نگاهی به ساعت کردم که دیدم یه
ربع به هشته واااااای چقد حرف زده بودم:خب عزیز من برم دیگه کاری نداری_نه،سعیده جان مراقب خودت باش
بابای_توم همینطور بای بعد قطع تلفن رفتم سمت چمدونمو بازش کردم خب چی بپوششم اها شلوار کتان سفیدمو
برداشتم و یه لباس بلند نباتی هم داشتم و یه شال سفید نباتی و صندل نباتی خب لباسمم پوشیدم یه ارایش ملیح نباتیم
کردم نگاه کلی از تو اینه به خودم کردم از خودم راضی بودم بوسی واسه خودم فرستادمو از اتاق اومدم پایین
هممون با اومدن من زنگ و زدن سپیده هول کرد و با استرس گفت اومدن خنده ایی کردمو گفتم :عروس خانوم چه هول
شدن من میرم درو باز میکنم رفتم رو باز
کردم یه زن نسبتا مسن اومد تو پشت سرشم یه مرد که انگاری از زنه دوسه
سالی بزرگتر بود اومد و همینطور یه دختر بیست ساله و ایلیا اومدن تو به
همشون سلام دادمو و حواسم به
خواهرم بود که وقتی ایلیا گلو داد لپاش قرمز شد اروم خندیدمو نشستیم که
صدای پدر ایلیا دراومد:خب اقای زمانی
امشب اگه خدا بخواد مزاحمتون شدیم و دخترتون سپیده جان رو ازتون خواستگاری کنیم اینم ایلیای من همینی
که میبینید حالا بازم شما هرسوالی دارین بفرمایید_اقای ملکی ایلیا جان پسر خوب و متینی هستن وقارت ازش
میباره اونی که باید خوشش بیاد سپیده اس ماکه چیزی نیستیم_بله حق باشماست یهو مادر ایلیا پرید وسط
گفت:الان خوده سپیده جان کجان_اینجاس سپیده بابا چایی بیار سپیده چایی بدست اومد پذیرایی سلام
ارومی به همه کرد از لرزش اروم صداش معلومه استرس داره چایی همه رو داد که رفت سمت ایلیا و ایلیا چیز ارومی
- ۵.۴k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط