فرشته ی من
فرشته ی من
ویو لیا
فایده نداره
نمیتونم هی همینجا وایسم تا آقا از خوابش بیدار شه
پسسسسس
لیا........جیمیناااااااااااااااااااااااااا(داد زیاد داد فراوان......)
ویو راوی
جیمین تند از خواب پریدم معلوم بود خیلی ترسیده چون نفس نفس میزد
لیا:جیمین...جیمین....ببخشید خواستم بیدار شی
جیمین:آخه....مگه ..مرض داری بچه.....وای خدا
جیمین داشت غر میزد که یهو رزی جلوش ظاهر شد
لیا:(جیغ)
جیمین:(داد)
رزی:(جیغ)
لیا:بازم جیغ
ری عه بسه تو هم
جیمین:چرا عین جن ظاهر میشی نمیتونی یه خبر بدی
رزی:داداش من مم بخاطر تو اومدم اینجا
وقتی بتدسی هرجا باشی من خود به خود میام اونجا ایششش
جیمین:مگه زنگ خطر داری
رزی:آره اصن به توچه بدو بدو
دیگه نبینم بترسونیش هااا
(روبه لیا)
لیا: چشم ارباب
فقط اون باروعه رو چیکار کردی
رزی:گذاشنم تو انبار تا بهوش بیاد
جیمین:چکارش کردین بابا مهمون بود
رزی:مهمون؟پس اون کی بود میخواست ترو بکشه هااا؟لیا بنظرت کی بود
جیمین:اون چرا باید منوب کشه شما بحثتون شده
رزی:با اجازت بخاطر تو بحث....البته بحث نه جنگ جهانی راه انداختیم
جیمین:چرا
ززی:بعدا برات میگم
لیا:خب مثل اینکه مزاحمم...بای
رزی:هوی کجاااا.....رفت
جیمین:ولش کن بیا بگو
رزی:مهم نیس به حر حال میخواسته بکشه
جیمین:انگار یه پشه هستم اینجوری راحت میگی میخواسته بکشه
میگی یا...
رزی:یا...،؟
جیمین:یااااا.....
رزی:یاااا؟
جیمین:یه کاری میکنم دیگه
رزی:هیچ کارینمیتونی بکنی چون من محافط تو هستم نمیتونی آسیبی بهم برسونی
جیمین:مطمئن؟
رزی:آره
جیمین:خب اگه یه فرشته و کسی که باید ازش مراقبت کنه باهم.....اونوقت چی (سنت پیغمبر)
ویو رزی
هی داشت میومد نزدیکم
پشتم پنجره بود که باز بود خوردم بهش
اومد نزدیکم تو صورتم خم شد
جیمین:پس گفتی من نمیتونم کار یکنم؟هوم؟میدونستی من یه پسرم؟
رزی:برو اونور....(ریلکس)
جیمین:اوووو... خوشم اومد نمیترسی
رزی:از تو بترسم همینجا میتونم بلند کنم پرتت کنم پایین یا بزنمت
جیمین:نمیتونی...
رزی:میتونم
جیمین:خب انجام بده ببینم میتونی
رزی:هوووف...اگه نتونم پرتت کنم یا بزنمت میتونم یه کار دیگه کنم مثل اینکه یادت رفته من یه دخترم
جیمین:خب...منتظرم
ویو جیمین
آروم آروم منو به سمت تخت برد
لنداختم رو تخت دستشو برد زیر پیرهنم رو بدنم کشید خودشم نشست رو.....
جیمین:آه.....نکن...یه کاری میکنم ها
هیچی نگفت
به کارش ادامه داد
داشت دیونم میکرد
خیلی گرمه حس میکنم.....
رزی بلند شد نگاهش افتاد یه....
رزی:یاااا...چرا انقد بزرگ شده چیکار کروی
جیمین:اههه.....هوووف....وای خدا گرمه...
همش تقصیر توعه همین الان میتونم ه فاکت بدم
رزی:بای بای
یهو...ادامه دارد
ببخشید زیاد ننوشتم چون فردا سه تا امتحان دارم
زبان و عربی و علوم
قشنگ پارم حموم هم باید برم
👋👋
ویو لیا
فایده نداره
نمیتونم هی همینجا وایسم تا آقا از خوابش بیدار شه
پسسسسس
لیا........جیمیناااااااااااااااااااااااااا(داد زیاد داد فراوان......)
ویو راوی
جیمین تند از خواب پریدم معلوم بود خیلی ترسیده چون نفس نفس میزد
لیا:جیمین...جیمین....ببخشید خواستم بیدار شی
جیمین:آخه....مگه ..مرض داری بچه.....وای خدا
جیمین داشت غر میزد که یهو رزی جلوش ظاهر شد
لیا:(جیغ)
جیمین:(داد)
رزی:(جیغ)
لیا:بازم جیغ
ری عه بسه تو هم
جیمین:چرا عین جن ظاهر میشی نمیتونی یه خبر بدی
رزی:داداش من مم بخاطر تو اومدم اینجا
وقتی بتدسی هرجا باشی من خود به خود میام اونجا ایششش
جیمین:مگه زنگ خطر داری
رزی:آره اصن به توچه بدو بدو
دیگه نبینم بترسونیش هااا
(روبه لیا)
لیا: چشم ارباب
فقط اون باروعه رو چیکار کردی
رزی:گذاشنم تو انبار تا بهوش بیاد
جیمین:چکارش کردین بابا مهمون بود
رزی:مهمون؟پس اون کی بود میخواست ترو بکشه هااا؟لیا بنظرت کی بود
جیمین:اون چرا باید منوب کشه شما بحثتون شده
رزی:با اجازت بخاطر تو بحث....البته بحث نه جنگ جهانی راه انداختیم
جیمین:چرا
ززی:بعدا برات میگم
لیا:خب مثل اینکه مزاحمم...بای
رزی:هوی کجاااا.....رفت
جیمین:ولش کن بیا بگو
رزی:مهم نیس به حر حال میخواسته بکشه
جیمین:انگار یه پشه هستم اینجوری راحت میگی میخواسته بکشه
میگی یا...
رزی:یا...،؟
جیمین:یااااا.....
رزی:یاااا؟
جیمین:یه کاری میکنم دیگه
رزی:هیچ کارینمیتونی بکنی چون من محافط تو هستم نمیتونی آسیبی بهم برسونی
جیمین:مطمئن؟
رزی:آره
جیمین:خب اگه یه فرشته و کسی که باید ازش مراقبت کنه باهم.....اونوقت چی (سنت پیغمبر)
ویو رزی
هی داشت میومد نزدیکم
پشتم پنجره بود که باز بود خوردم بهش
اومد نزدیکم تو صورتم خم شد
جیمین:پس گفتی من نمیتونم کار یکنم؟هوم؟میدونستی من یه پسرم؟
رزی:برو اونور....(ریلکس)
جیمین:اوووو... خوشم اومد نمیترسی
رزی:از تو بترسم همینجا میتونم بلند کنم پرتت کنم پایین یا بزنمت
جیمین:نمیتونی...
رزی:میتونم
جیمین:خب انجام بده ببینم میتونی
رزی:هوووف...اگه نتونم پرتت کنم یا بزنمت میتونم یه کار دیگه کنم مثل اینکه یادت رفته من یه دخترم
جیمین:خب...منتظرم
ویو جیمین
آروم آروم منو به سمت تخت برد
لنداختم رو تخت دستشو برد زیر پیرهنم رو بدنم کشید خودشم نشست رو.....
جیمین:آه.....نکن...یه کاری میکنم ها
هیچی نگفت
به کارش ادامه داد
داشت دیونم میکرد
خیلی گرمه حس میکنم.....
رزی بلند شد نگاهش افتاد یه....
رزی:یاااا...چرا انقد بزرگ شده چیکار کروی
جیمین:اههه.....هوووف....وای خدا گرمه...
همش تقصیر توعه همین الان میتونم ه فاکت بدم
رزی:بای بای
یهو...ادامه دارد
ببخشید زیاد ننوشتم چون فردا سه تا امتحان دارم
زبان و عربی و علوم
قشنگ پارم حموم هم باید برم
👋👋
- ۳.۵k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط