رمان دورترین نزدیک کاور شخصیت شروین
#پارت_۱۹۸
به این سادگیا نمیشه اعتمادشونو جلب کرد ولی کارت خوب بود
سرمو تکون دادم
_ بنظرت با ماهور کجا رفت؟!
روشنک: نگرانش شدی!؟
_ ن!دیگه برام مهم نیست بعد حرفایی که بهم زد فقط کنجکاوم بدونم چیزی بدست میاد از این ماجرا یا نه!
روشنک: خب به این سادگی که عشق تموم نمیشه!
_ میخوام که بشه!
روشنک: تو رو شروین حساب باز کردی؟!
_ دلم براش میسوزه! میدونستی شروین دکترا داره؟ بجای توبیمارستانو مطب بودن ببین کارش چیه!
روشنک: خودش زندگیشو خراب کرده، مراقب باش این دلسوزی کار دستت نده! یادت باشه فقط یه ماموریته
_ حواسم هست...
حدودا ساعت یکو نیم بود که اومدن تو اتاقم بودم که صدای حرف زدن شروینو شنیدم آروم رفتم بیرونو سمت اتاقش
شیدا: خب چیشد؟!
شروین: مرتیکه احمق برگشته به من میگه سه هفته بعد معامله میکنیم پولم آماده نیست
شیدا: نکنه داره بازیمون میده!
شروین: پس باید مطمئن شم!
شیدا: فکری داری؟
شروین: سه هفته بعد معلوم میشه!
شیدا: باشه مراقب باش!
شروین: برو عزیزم شب بخیر
شیدا: باشه بخواب
سریع اومدم پایین دنبال روشنک میگشتم متوجه شدم گوشه ساختمون تو تاریکی داره با کسی حرف میزنه پس این کیه ک داره میره سمتشون!
تنها فکری که ب ذهنم رسیدو عملی کردم و با صدایی خودمو انداختم روی زمین
که مرده سریع دوید سمتم
مرد محافظ: خوبی؟! نمیتونی بلند شی سوگلی رئیس باید بغلت کنم؟!
متنفرم از نگاه همشون شروین خاکدتو سرت با این ادمای هیز دورو برت
میخواست بیادسمتم که صدای شروین متوقفش کرد: بهش نزدیک نشو!
پسره روبروی شروین وایستاده بود سری تکون داد شروین با عصبانیت بهش سیلی زد
شروین:حد خودتو بدون!
نشست کنارم: خوبی ترانه؟
_یکم سرم گیج رفت خوبم
دستمو گرفت بلند شدم
رو کرد به پسره: گمشو از جلو چشمم
پسر سری تکون دادو رفت
_شب بخیر
شروین:ترانه
_بله
شروین:هیچی میتونی بری!
رفتم بالا و سمت اتاق منو روشنک
درو که باز کردم روشنک اومد سمتم سریع درو بستم
روشنک:خوبی؟!
_مجبور شدم نقش بازی کنم! چیکار میکردی اونجا؟
روشنک:متوجه شدم! هیچی داشتم از ماهور میپرسیدم کجا رفتن و اینا!
_خب؟!
روشنک: انقدرام بی عقل نیست ماهورو ببره وسط معامله ش! سراونو یجا دیگه گرم کرده ک بازم هیچی به هیچی!
گوشیمو درآوردم و ی پی ام برا بچه ها سند کردم
" سه هفته دیگه معامل شروین با کسیه که امشب باهاش قرار داشت! بهش مشکوکن پس فرصت خوبیه برای ما "
روشنک پی امو خوند: خب پس باید کاری کنیم که ماهورو با خودش ببره باز! اما باید ازش مطمئن شه! یعنی شاهین جان اونروز یه جا دیگه سرگرم باشن!
چشمکی بهم زد بالبخند سر تکون دادم
این یکی بشه یه مدرک توپ گیر میاریم ازتون!...
#دورترین_نزدیک
#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #پست_جدید #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن #خاص #دخترونه #شیک #عشق #عاشقانه #جذاب
به این سادگیا نمیشه اعتمادشونو جلب کرد ولی کارت خوب بود
سرمو تکون دادم
_ بنظرت با ماهور کجا رفت؟!
روشنک: نگرانش شدی!؟
_ ن!دیگه برام مهم نیست بعد حرفایی که بهم زد فقط کنجکاوم بدونم چیزی بدست میاد از این ماجرا یا نه!
روشنک: خب به این سادگی که عشق تموم نمیشه!
_ میخوام که بشه!
روشنک: تو رو شروین حساب باز کردی؟!
_ دلم براش میسوزه! میدونستی شروین دکترا داره؟ بجای توبیمارستانو مطب بودن ببین کارش چیه!
روشنک: خودش زندگیشو خراب کرده، مراقب باش این دلسوزی کار دستت نده! یادت باشه فقط یه ماموریته
_ حواسم هست...
حدودا ساعت یکو نیم بود که اومدن تو اتاقم بودم که صدای حرف زدن شروینو شنیدم آروم رفتم بیرونو سمت اتاقش
شیدا: خب چیشد؟!
شروین: مرتیکه احمق برگشته به من میگه سه هفته بعد معامله میکنیم پولم آماده نیست
شیدا: نکنه داره بازیمون میده!
شروین: پس باید مطمئن شم!
شیدا: فکری داری؟
شروین: سه هفته بعد معلوم میشه!
شیدا: باشه مراقب باش!
شروین: برو عزیزم شب بخیر
شیدا: باشه بخواب
سریع اومدم پایین دنبال روشنک میگشتم متوجه شدم گوشه ساختمون تو تاریکی داره با کسی حرف میزنه پس این کیه ک داره میره سمتشون!
تنها فکری که ب ذهنم رسیدو عملی کردم و با صدایی خودمو انداختم روی زمین
که مرده سریع دوید سمتم
مرد محافظ: خوبی؟! نمیتونی بلند شی سوگلی رئیس باید بغلت کنم؟!
متنفرم از نگاه همشون شروین خاکدتو سرت با این ادمای هیز دورو برت
میخواست بیادسمتم که صدای شروین متوقفش کرد: بهش نزدیک نشو!
پسره روبروی شروین وایستاده بود سری تکون داد شروین با عصبانیت بهش سیلی زد
شروین:حد خودتو بدون!
نشست کنارم: خوبی ترانه؟
_یکم سرم گیج رفت خوبم
دستمو گرفت بلند شدم
رو کرد به پسره: گمشو از جلو چشمم
پسر سری تکون دادو رفت
_شب بخیر
شروین:ترانه
_بله
شروین:هیچی میتونی بری!
رفتم بالا و سمت اتاق منو روشنک
درو که باز کردم روشنک اومد سمتم سریع درو بستم
روشنک:خوبی؟!
_مجبور شدم نقش بازی کنم! چیکار میکردی اونجا؟
روشنک:متوجه شدم! هیچی داشتم از ماهور میپرسیدم کجا رفتن و اینا!
_خب؟!
روشنک: انقدرام بی عقل نیست ماهورو ببره وسط معامله ش! سراونو یجا دیگه گرم کرده ک بازم هیچی به هیچی!
گوشیمو درآوردم و ی پی ام برا بچه ها سند کردم
" سه هفته دیگه معامل شروین با کسیه که امشب باهاش قرار داشت! بهش مشکوکن پس فرصت خوبیه برای ما "
روشنک پی امو خوند: خب پس باید کاری کنیم که ماهورو با خودش ببره باز! اما باید ازش مطمئن شه! یعنی شاهین جان اونروز یه جا دیگه سرگرم باشن!
چشمکی بهم زد بالبخند سر تکون دادم
این یکی بشه یه مدرک توپ گیر میاریم ازتون!...
#دورترین_نزدیک
#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #پست_جدید #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن #خاص #دخترونه #شیک #عشق #عاشقانه #جذاب
۱۴.۲k
۰۷ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.