{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شعر مهدی موسوی

شعر مهدی موسوی
ناگهان زنگ مـی زند تلفن، ناگـــهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشــی، واقعـــا عاشق تنت باشد

روبرویت گلـولــــه و باتـوم، پشت ســــر خنــــجر رفیقـــــانت

توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد

دل بـــه آبــی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

پــــــرتگاهـــی بـــــه نام آزادی مقـــصد ِ  راه آهنت باشد

عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر

جام سم تـــوی دست لرزانت، تیــــغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکـی درمیاوری... شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

مهدی موسوی
دیدگاه ها (۳)

پارت چهاردهم: کاغذهایِ پاره‌وپورهلیها به اتاقش پناه برد و در...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹²_بخش اول_هرگز با کسی که سعی کرده شخصیت شما را...

ستاره‌ای به نام اتروز یکشنبه‌ی هیجان‌انگیزی در سئول بود. بزل...

تک پارتیعشقی بدون شرط مکان : دره ی ...ویلیام جیمز موریارتی پ...

میبخشی پارت ۵

روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانتتوی دنیای دوست داش...

ناگهان زنگ می زند تلفنناگهان وقت رفتنت باشدمرد هم گریه می کن...

ناگهان زنگ می زند تلفن،ناگهان وقتِ رفتنت باشد مرد هم گریه می...

ناگهان زنگ مـی زند تلفن، ناگـــهان وقت رفتنت باشد... مرد هم ...

چمدانی نشسته بر دوشتزخمهایی به قلب مغلوبتپرتگاهی بنام ازادی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط