تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
+ها..های..هایکا؟....تو...تو..هیون...هیونجی...
پوزخندی روی لبش نشست و دستشو پشت موهام برد
_ چیه ؟ چرا میلرزی خانوم هوانگ ؟
اشکی از نفرت روی گونم چکید
+تو...چطور...چطور تونستی....تو...جاسوسیمو...میکردی؟
موهام رو محکم میکشه که جیغی میکشم و به هق هق میوفتم
+ولم...ولم کن...ولم کن عوضی....
_ مگه بهت نگفتم از زنایی که اشک میریزن متنفرم ها؟ اصلا گوش دادی ؟ گوش ندادی نه ؟ برات مهم نبودم ، برو خداروشکر کن مهمونا پایینن مگه نه یطوری میزدمت که دیگه غلط نکنی نادیدم بگیری ، فهمیدی؟
+ ب..باشه..هق هق...فهمیدم...ولم....ولم کن هق هق توروخدا ولم کن هق هق
ارنجمو میگیره و پشت آینه میشونه و بعد پشت سرم می ایسته و دستاشو روی شونه هام میزاره و فشار میده
_ ببین عزیزم...تو الان زنم هستی... بخاطر اینکه نمیدونی خونم چه قانونایی داره باید تنبیهت کنم ، میپرسی چرا ؟ چون من هوانگ هیونجینم ، همونی که میگفتی برای انتقام میخوادت ، باید بگم خوب حدفمو میدونستی دارلینگ
+چند روز دیگه.... به...به داداشم میگم...طلاقمو....
صندلی رو برگردند به سمت خودش و سیلی محکمی بهم زد و بعد چونم رو تو دست گرفت
_ یبار دیگه این حرفو پیش بکشی قول نمیدم دندوناتو تو دهنت خورد نکنم ، فهمیدی ؟
با ترس و بغض سرمو بالا و پایین کردم که دستی روی گونم کشید ، پوزخندی زد و ادامه داد
_ روی گونت جای سیلی شوهرت باشه ؟ نمیشه که همه بفهمن روز عروسی از شوهرت کتک خوردی مگه نه عزیزم؟
کانسیلر رو برداشت و روی کبودی زد و رژم رو تمدید کرد
_ دیگه نبینم چشمای اشکیتو ، فهمیدی؟من مثل باباتو لیکس نیستم که نازتو بکشم
و بعد دستمو گرفت و از اتاق آورد بیرون ، خانوم بزرگ اونجا نبود فهمیدم رفته پایین تا به مهمونا برسه، وارد سالن شدیم که همه شروع به دست زدن کردن ، دخترای زیادی اخماشون توی هم بود در گوشش لب زدم
+ چرا دوست دخترتون دعوت کردی؟ فکر نمیکنم دلشون بخواد منو ببینن
_ اولن دوست دخترام نیستن بعدشم اگه هم بودن فقط برای یه شب بودن ، این چیزی بود که خودت میگفتی
+ازت نفرت دارم هوانگ هیونجین ، خیلی دلم میخواد همین الان جلوی همه نه بگم ، بزار هرچی که میخواست بشه
_ تو اینکارو نمیکنی عزیزم ، چون میدونی بعد از اون چه بلایی سرت میارم ، اینم بگم اگه از نوع بله گفتنت راضی نباشم....
+نگران نباش هوانگ هیونجین طوری بله میگم که مایه ی خجالتت نشم ، هیچکدوم نمیدونن ازدواجمون اجباریه مگه نه ؟
_اوهوم ، فکر میکنن عاشقمی
+ فکر نمیکنن عاشقتم ، فکر میکنن هر*زت بودم ، اما چطور قاتل مادرم رو دوست داشته باشم؟ اینو جواب میدید آقای هوانگ؟
_ خوب مینجی یه هر*زه بود حقش بود
دستش رو چنگ زدم و حرص لب زدم
+ با زبون کثیفت اسم مامانمو نیاز قتل روانی....
+ها..های..هایکا؟....تو...تو..هیون...هیونجی...
پوزخندی روی لبش نشست و دستشو پشت موهام برد
_ چیه ؟ چرا میلرزی خانوم هوانگ ؟
اشکی از نفرت روی گونم چکید
+تو...چطور...چطور تونستی....تو...جاسوسیمو...میکردی؟
موهام رو محکم میکشه که جیغی میکشم و به هق هق میوفتم
+ولم...ولم کن...ولم کن عوضی....
_ مگه بهت نگفتم از زنایی که اشک میریزن متنفرم ها؟ اصلا گوش دادی ؟ گوش ندادی نه ؟ برات مهم نبودم ، برو خداروشکر کن مهمونا پایینن مگه نه یطوری میزدمت که دیگه غلط نکنی نادیدم بگیری ، فهمیدی؟
+ ب..باشه..هق هق...فهمیدم...ولم....ولم کن هق هق توروخدا ولم کن هق هق
ارنجمو میگیره و پشت آینه میشونه و بعد پشت سرم می ایسته و دستاشو روی شونه هام میزاره و فشار میده
_ ببین عزیزم...تو الان زنم هستی... بخاطر اینکه نمیدونی خونم چه قانونایی داره باید تنبیهت کنم ، میپرسی چرا ؟ چون من هوانگ هیونجینم ، همونی که میگفتی برای انتقام میخوادت ، باید بگم خوب حدفمو میدونستی دارلینگ
+چند روز دیگه.... به...به داداشم میگم...طلاقمو....
صندلی رو برگردند به سمت خودش و سیلی محکمی بهم زد و بعد چونم رو تو دست گرفت
_ یبار دیگه این حرفو پیش بکشی قول نمیدم دندوناتو تو دهنت خورد نکنم ، فهمیدی ؟
با ترس و بغض سرمو بالا و پایین کردم که دستی روی گونم کشید ، پوزخندی زد و ادامه داد
_ روی گونت جای سیلی شوهرت باشه ؟ نمیشه که همه بفهمن روز عروسی از شوهرت کتک خوردی مگه نه عزیزم؟
کانسیلر رو برداشت و روی کبودی زد و رژم رو تمدید کرد
_ دیگه نبینم چشمای اشکیتو ، فهمیدی؟من مثل باباتو لیکس نیستم که نازتو بکشم
و بعد دستمو گرفت و از اتاق آورد بیرون ، خانوم بزرگ اونجا نبود فهمیدم رفته پایین تا به مهمونا برسه، وارد سالن شدیم که همه شروع به دست زدن کردن ، دخترای زیادی اخماشون توی هم بود در گوشش لب زدم
+ چرا دوست دخترتون دعوت کردی؟ فکر نمیکنم دلشون بخواد منو ببینن
_ اولن دوست دخترام نیستن بعدشم اگه هم بودن فقط برای یه شب بودن ، این چیزی بود که خودت میگفتی
+ازت نفرت دارم هوانگ هیونجین ، خیلی دلم میخواد همین الان جلوی همه نه بگم ، بزار هرچی که میخواست بشه
_ تو اینکارو نمیکنی عزیزم ، چون میدونی بعد از اون چه بلایی سرت میارم ، اینم بگم اگه از نوع بله گفتنت راضی نباشم....
+نگران نباش هوانگ هیونجین طوری بله میگم که مایه ی خجالتت نشم ، هیچکدوم نمیدونن ازدواجمون اجباریه مگه نه ؟
_اوهوم ، فکر میکنن عاشقمی
+ فکر نمیکنن عاشقتم ، فکر میکنن هر*زت بودم ، اما چطور قاتل مادرم رو دوست داشته باشم؟ اینو جواب میدید آقای هوانگ؟
_ خوب مینجی یه هر*زه بود حقش بود
دستش رو چنگ زدم و حرص لب زدم
+ با زبون کثیفت اسم مامانمو نیاز قتل روانی....
- ۹.۴k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط