پارت ۲۲
پارت ۲۲
صبح روز بعد...
فضای کلاس از همیشه سنگینتر بود.
از دیروز، نه آریانا با جونگکوک حرفی زده بود، نه جونگکوک حتی یک بار به سمت آریانا نگاه کرده بود.
انگار هر دو، غرق فکرهای خودشان بودند.
زنگ شیمی...
معلم کلاس را به آزمایشگاه برد.
روی هر میز وسایل آزمایش چیده شده بود.
معلم با صدای بلند گفت:
ـ هر دو نفر با هم آزمایش رو انجام میدن. فقط حواستون باشه، هیچ وسیلهای نباید بشکنه.
چند دقیقه بعد...
آریانا مشغول نوشتن نتیجهها بود و جونگکوک محلولها را آماده میکرد.
همهچیز آرام پیش میرفت...
تا اینکه ناگهان یکی از لولههای آزمایش از روی میز پرت شد.
تق!
صدای شکستن شیشه، کل آزمایشگاه را پر کرد.
معلم با عصبانیت برگشت.
ـ این کار کی بود؟
قبل از اینکه آریانا چیزی بگوید، یکی از دانشآموزها گفت:
ـ آقا، فکر کنم گروه جونگکوک بود.
معلم اخم کرد.
ـ هر دو نفر بعد از تعطیلی میمونید و آزمایشگاه رو تمیز میکنید.
آریانا خواست توضیح بدهد، اما معلم اجازه نداد.
بعد از تعطیلی...
آزمایشگاه تقریباً خالی شده بود.
آریانا با کلافگی شیشههای شکسته را جمع میکرد.
ـ اصلاً تقصیر ما نبود...
جونگکوک که مشغول جارو زدن بود، آرام گفت:
ـ میدونم.
ـ پس چرا چیزی نگفتی؟
ـ چون فایدهای نداشت.
آریانا با حرص گفت:
ـ من از بیعدالتی متنفرم.
جونگکوک مکث کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ منم...
این اولین بار بود که هر دو دربارهی چیزی با هم همنظر بودند.
در همان لحظه، صدای بسته شدن درِ آزمایشگاه آمد.
هر دو برگشتند.
سوآ پشت در ایستاده بود.
لبخند محوی روی لبش بود.
ـ مزاحم که نیستم؟
جونگکوک اخم کرد.
ـ چی میخوای؟
سوآ نگاهی به آریانا انداخت و گفت:
ـ فقط اومدم یه چیز رو تحویل بدم.
از جیبش همان گردنبند نقرهای را بیرون آورد.
همان گردنبندی که چند روز پیش جونگکوک با دیدنش رنگش پریده بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ این... مگه پیش تو بود؟
سوآ گردنبند را جلوی جونگکوک گرفت.
ـ دیگه وقتشه حقیقت رو قبول کنی.
جونگکوک بدون اینکه گردنبند را بگیرد، با صدایی گرفته گفت:
ـ گفتم... دیگه اینو جلوی من نیار.
سوآ آهسته خندید.
ـ نمیتونی تا ابد از گذشته فرار کنی.
بعد گردنبند را روی میز گذاشت و از آزمایشگاه بیرون رفت.
سکوت...
آریانا آرام به جونگکوک نگاه کرد.
این بار دیگر نتوانست سؤالش را نگه دارد.
ـ جونگکوک...
این گردنبند مال کیه؟
جونگکوک چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد چشمهایش را بست و خیلی آرام گفت:
ـ مال...
برادرم بود.
آریانا با ناباوری به او خیره شد.
برای اولین بار...
جونگکوک خودش، گوشهای از گذشتهاش را فاش کرده بود.
پایان پارت ۲۲...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
صبح روز بعد...
فضای کلاس از همیشه سنگینتر بود.
از دیروز، نه آریانا با جونگکوک حرفی زده بود، نه جونگکوک حتی یک بار به سمت آریانا نگاه کرده بود.
انگار هر دو، غرق فکرهای خودشان بودند.
زنگ شیمی...
معلم کلاس را به آزمایشگاه برد.
روی هر میز وسایل آزمایش چیده شده بود.
معلم با صدای بلند گفت:
ـ هر دو نفر با هم آزمایش رو انجام میدن. فقط حواستون باشه، هیچ وسیلهای نباید بشکنه.
چند دقیقه بعد...
آریانا مشغول نوشتن نتیجهها بود و جونگکوک محلولها را آماده میکرد.
همهچیز آرام پیش میرفت...
تا اینکه ناگهان یکی از لولههای آزمایش از روی میز پرت شد.
تق!
صدای شکستن شیشه، کل آزمایشگاه را پر کرد.
معلم با عصبانیت برگشت.
ـ این کار کی بود؟
قبل از اینکه آریانا چیزی بگوید، یکی از دانشآموزها گفت:
ـ آقا، فکر کنم گروه جونگکوک بود.
معلم اخم کرد.
ـ هر دو نفر بعد از تعطیلی میمونید و آزمایشگاه رو تمیز میکنید.
آریانا خواست توضیح بدهد، اما معلم اجازه نداد.
بعد از تعطیلی...
آزمایشگاه تقریباً خالی شده بود.
آریانا با کلافگی شیشههای شکسته را جمع میکرد.
ـ اصلاً تقصیر ما نبود...
جونگکوک که مشغول جارو زدن بود، آرام گفت:
ـ میدونم.
ـ پس چرا چیزی نگفتی؟
ـ چون فایدهای نداشت.
آریانا با حرص گفت:
ـ من از بیعدالتی متنفرم.
جونگکوک مکث کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ منم...
این اولین بار بود که هر دو دربارهی چیزی با هم همنظر بودند.
در همان لحظه، صدای بسته شدن درِ آزمایشگاه آمد.
هر دو برگشتند.
سوآ پشت در ایستاده بود.
لبخند محوی روی لبش بود.
ـ مزاحم که نیستم؟
جونگکوک اخم کرد.
ـ چی میخوای؟
سوآ نگاهی به آریانا انداخت و گفت:
ـ فقط اومدم یه چیز رو تحویل بدم.
از جیبش همان گردنبند نقرهای را بیرون آورد.
همان گردنبندی که چند روز پیش جونگکوک با دیدنش رنگش پریده بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ این... مگه پیش تو بود؟
سوآ گردنبند را جلوی جونگکوک گرفت.
ـ دیگه وقتشه حقیقت رو قبول کنی.
جونگکوک بدون اینکه گردنبند را بگیرد، با صدایی گرفته گفت:
ـ گفتم... دیگه اینو جلوی من نیار.
سوآ آهسته خندید.
ـ نمیتونی تا ابد از گذشته فرار کنی.
بعد گردنبند را روی میز گذاشت و از آزمایشگاه بیرون رفت.
سکوت...
آریانا آرام به جونگکوک نگاه کرد.
این بار دیگر نتوانست سؤالش را نگه دارد.
ـ جونگکوک...
این گردنبند مال کیه؟
جونگکوک چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد چشمهایش را بست و خیلی آرام گفت:
ـ مال...
برادرم بود.
آریانا با ناباوری به او خیره شد.
برای اولین بار...
جونگکوک خودش، گوشهای از گذشتهاش را فاش کرده بود.
پایان پارت ۲۲...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۸۳
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط